|
|
جلسه دوم نقد «مکتب در فرآیند تکامل» در پژوهشکده تاریخ و سیره اهلبیت علیهمالسلام (قسمت 2)(7068 مجموع کلمات موجود در متن) (378 بار مطالعه شده است) 
جلسه دوم نقد «مکتب در فرآیند تکامل» (قسمت 2)
حجة الاسلام و المسلمین دکتر محمدتقی سبحانی
ارائه شده در پژوهشکده تاریخ و سیره اهلبیت علیهمالسلام
برای گرفتن نسخهی PDF لطفاً
اینجا
را کلیک کنید
روششناسى مؤلف
در این روش براى تشخیص جعلى بودن یا متأخر بودن روایات و نقلهاى تاریخى، درایت یعنى متن و محتواى حدیث در بسیارى موارد مقدم بر روایت و اِسناد حدیث است. یعنى مدرسى براى تاریخگذارى نقلها اول به محتوا و قرائن حدیث نگاه مىکند تا ببیند این حدیث از کجاست و مال چه زمانى است (این روش شامل همه نقلهاى تاریخى، روایات و دیگر متون مىشود). یک روایت که شما در کتابى مىبینید، یک تاریخ ادعایى و ظاهرى دارد یعنى تاریخى که سند حدیثْ مدعىِ آن است. مثلاً تاریخ ادعایىِ صحاح اهل سنت عمدتا زمان پیامبر است و بر اساس ظاهرِ همهى این نقلها و اِسنادها گویا روایاتِ این صحاح، سخنان پیامبر است. ولى روش جدید مىگوید که تاریخ ادعایى، یک چیز است و تاریخ واقعى چیزى دیگر است. ایشان بحث تاریخ ادعایى را در جواب خود به آقاى رضایى در نقد و نظر مطرح کرده است و مىگوید شما تاریخ ظاهرى روایات را لزوما تاریخ واقعى آنها نگیرید. باید یک روایت را با نقدهاى محتوایى و متنى سنجید و آنوقت است که تازه مىفهمیم این روایت متعلق به چه زمانى و چه جایى است. قرائنى هم براى تشخیص این تاریخ واقعى وجود دارد:
1. یکى از این قرائن عبارت است از ارجاعاتى که در متن حدیث هست به وقایع، حوادث، مکاتب، افکار و امور دیگرى که ما تاریخ آنها را مىدانیم. این ارجاعات تعیین مىکنند که این روایت مال چه زمانى است، ولو سند روایت، آن را به گذشتهها و به پیامبر یا ائمه سلف برگرداند. گاه مثلاً ارجاعات موجود در متن حدیث مشخص مىکند که روایت مربوط است به فلان قضیه در قرن دوم یا سوم هجرى، گرچه آن حدیث توسط راوىِ جاعل از زبان معصوم و به صورتى آیندهنگرانه گفته شده است. راویان این کارها را مىکردهاند براى اینکه بتوانند در جدالهاى کلامى، سیاسى و غیره بر طرفهاى مقابل پیروز بشوند. مثالهاى آن ـ چه در روایات شیعه و چه در اهل سنت ـ زیاد است و فعلاً کلیات آن را مىگویم.
2. مناطق شیوع حدیث و راویانى که به نقل آن حدیث اهتمام داشتهاند نیز یکى از قرائن دیگر است که مىتواند منشأ روایت را مشخص کند. آیا منشأ نبوى دارد یا از ائمه است و یا توسط گروه یا فرد خاصى جعل شده است.
3. یکى دیگر از راههاى کشف جعل در روایات، شناخت افرادى است که در آن روایت ذىنفع هستند یا از آن متضرر مىشوند. یعنى باید ببینیم طرف حساب روایت کیست. اینها قرینه است بر منشأ صدورِ روایت و احیانا جعل آن.
4. یکى از قرائن دیگرِ متأخر بودن روایت از زمان ادعایىاش، مفاهیم یا تعابیر و مصطلحات بهکار رفته در نقلهاست، که مطمئنیم این مفاهیم و تعابیر در آن زمانِ ادعایىِ روایت اصلاً نبودهاند. من براى همه مواردى که گفتم مثالهایى دارم که اگر خواستید ارائه مىکنم.
اما مسئله مهم دیگر مسئله پیشفرضهاى مورخ است. هیچ مورخى بدون پیشفرض وارد مطالعه متون و منابع نمىشود؛ چه مورخِ دینىِ سنتى، چه دیندارِ نواندیش مثل آقاى مدرسى و چه مورخى که اصلاً دیندار نیست، مثل یک مورخ سکولار. هیچ کدام از اینها بدون پیشفرض نیستند. فقط مهم این است که توجه داشته باشیم که هر کدام با چه پیشفرضى وارد تاریخنگارى شدهاند. اگر مؤمنانى مثل ما با مبانى کلامى و عقیدتىمان وارد مطالعه و تحقیق در تاریخ بشویم خیلى از منقولات تاریخ را راحت قبول مىکنیم؛ مثلاً اگر براى اولیاى دین نقل معجزهاى شده باشد بهراحتى برایمان قابل قبول است؛ یا اگر یک نقل تاریخ و روایى شامل اِخبار به غیب و آینده توسط نبى یا ائمه باشد، در قبول آن مشکلى نداریم. مثلاً از پیامبر نقل مىشود که القدریة مجوس هذه الامه. آنان که اِخبار به آینده را از جانب نبى، شدنى مىدانند مىتوانند این را راحت قبول کنند، با اینکه در زمان خود پیامبر قدریهاى نبوده است. اما دیندارِ نواندیش یا مورخِ سکولار ممکن است این نوع اِخبارهاى به آینده را جعلى بداند. چون اصولاً براى نبى، علم به غیب ـ در امور اینچنینى یا مطلقا ـ قائل نیست. مبنا و پیشفرض روش جدید این است که انسانهایى که ما در تاریخ با آنها سروکار داریم همین طرق عادىِ علم و معرفت را داشتهاند که ما اکنون داریم. لذا نقلهاى مبتنى بر علم غیب و اِخبار از آینده، جعل توسط متأخریناند. همچنین قدرتهاى انسانىِ آنها هم شبیه ما بوده و انسانهاى گذشته هم مانند ما توانایىها و ضعفهاى امروزین بشرى را داشتهاند و استثنا هم ندارد. لذا با این پیشفرض، هیچ نقلِ معجزهاى مقرون به صحت نیست و هیچ تبیین تاریخىاى که مبتنى بر عقیده به امور اعجازآمیز باشد اعتبار ندارد. اما در نگاه و روش دینىِ رایج، برخى انسانها که اولیاى دیناند، وضعیتى استثنایى دارند و هم علم خاص و ویژه براى آنها تصور مىشود و هم قدرتهاى مخصوص دارند در اظهار معجزات و خرق عادات، و از ضعفها و خطاهاى بشرى هم مصون هستند. لذا براى یک مورخ دیندار نقلهایى که حاکى از معجزه یا علم غیب یا اِخبار آنها به امور آینده است بهراحتى قابل قبول است؛ ولى در روش جدید همه افراد یکسان حساب مىشوند و حساب ویژهاى براى کسى باز نمىشود.
این از اصول موضوعه یا پیشفرضهاى روش جدید است و مشخص است که تفاوت دو روش در کجاها بروز مىکند. اگر با این دید به کتاب آقاى مدرسى نگاه شود مشخص مىشود که بسیارى از روایات و نقلها که به کنار نهاده شده یا جعلى تلقى شدهاند حاوى این امور بودهاند. هر روایتى از پیامبر یا ائمه که پیشگویى یا اظهار نظر در مورد یک امر متأخر از نبى یا آن امام است طبق روش جدید، جعلى است. یعنى جعل متأخرین است براى اینکه با اِسناد دادن سخنان خود به امامان گذشته یا به پیامبر که مرجع حجیت در آن جامعه هستند، حرف خود را به کرسى بنشانند یا پشتوانه براى نظرات و عقاید خود درست کنند. این متأخرین، مطلب را به صورت اِخبار از آینده و اِخبار از آن امرِ مورد نزاع، در دهان آن بزرگوران مىگذارند براى اینکه در مجادلهى عقیدتى یا سیاسىشان پیروز شوند یا حرفشان در جامعه مقبولیت داشته باشد. با این نوع نگاه حساب کنید چقدر از روایات شیعه و سنى کنار مىرود! مثال جدى این مطلب در کتاب آقاى مدرسى قضیهى احادیث خلفاى اثناعشر است. اگر مىخواهید کتابى ببینید که با مبانى رایج حوزوى نوشته شده و این روایات را که مشتمل بر پیشگویىهاى زیادى است قبول کرده، کتاب دوازده جانشین آقاى غلامحسین زینلى را ببینید که توسط همین پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامى منتشر شده است. این کتاب بدون اینکه نگاه تاریخى و نقادانه به این روایات داشته باشد کارى جدلى و کلامى است علیه اهل سنت و به آنها مىگوید این روایات در کتب خودتان هست و اینها را نمىشود بر خلفاى شما حمل کرد پس حتما ائمه ما هستند. این کتاب اصلاً بررسى انتقادى و تاریخى نمىکند که این روایات از کجا شروع شده، راویان اولى آن چه کسانى بودند و چه انگیزهاى داشتند و راویان ثانوى چه کسانى بودند و چگونه این روایات بین مکاتب و فِرَق مختلف دست به دست شد تا به کتب شیعه و معاجم حدیثى اهل سنت رسید. اما آقاى مدرسى این کار را مىکند.
واسعى: آقاى صالحى فرمایش شما خیلى کلى و البته مفید است ولى اگر ناظر به موضوع چند نکته را بفرمایید و بحث را تمام کنید. خیلى داریم به حواشى مىرویم.
صالحى: یک نکته دیگر اینکه مکرر در انتقادات گفته شد که مثلاً چرا ایشان از رجال کَشّى دو تا روایت را آورده اما هجدهتاى دیگر را نیاورده؟ غیر از مطالب قبلى که در مورد روش ایشان در نقادى و تشخیص جعلى بودن نقلها گفتم، خود آقاى مدرسى در جواب به آقاى رضایى گفته که بر اساس فرضیه و آزمون عمل مىکند. ما مواجهیم با متونى حاوى روایات متعددِ متعارض و مختلف. اگر به منابع شیعه اکتفا نکنید و متون مذاهب دیگر را هم در نظر بگیرید که این روایات خیلى بیشتر هم مىشود، و در کتاب آقاى مدرسى از متون بسیارى از فرق دیگر اسلامى هم استفاده شده است. براى تبیین همهى این روایات هر کسى مىتواند نظریهاى بدهد و طبعا هر نظریه نمىتواند همه این روایات متعارض را در بربگیرد و برخى را کنار خواهد گذاشت. ایشان هم همین کار را کرده و در این کتاب سعى کرده بر اساس همان مبانى و روشهاى جدیدِ تحقیق تاریخى بهترین نظریه را بدهد. بهترین نظریه خصوصیاتش چیست؟ یکى اینکه کممؤونهتر و کمتکلفتر باشد. یکى اینکه شواهد را بهتر بتواند سازمان دهد. و براى موارد مخالف که آنها را نیاورده، اگر هم تصریحا توجیهى نیاورده لااقل بنا بر مبنا و روش معین خودش توضیح و توجیه داشته باشد. آقاى مدرسى گاه این گونه توضیحات را در خود کتاب آورده و گاه نیاورده، اما با لحاظ کردن مبانى و روش ایشان، نوع تعامل ایشان با متون، قابل فهم است.
این کتاب محصول و فراورده یک فرایند علمى است. به این معنا که مؤلف، یک سیر عظیمى را طى کرده و نقلهاى مختلفى را بررسى و نقادى کرده و نتیجهى آن سیر را اینجا آورده است. اگر ایشان مىخواست آن سیر تحقیقى را تصریحا بگوید، کار به چند جلد کتاب مىکشید! هیچ کدام از ما هم این کار را نمىکنیم؛ یعنى همه سیرى را که رفتهایم نمىگوییم. منتها کسانى که با اصول و مبانى و روشهاى مؤلف آشنایى دارند نحوهى سیر و نقادى ایشان را متوجه مىشوند. مثلاً به نظر ایشان تمام احادیث خلفاى اثناعشر ـ چه اهل سنت روایت کرده باشند و چه شیعه ـ جعلى هستند. البته در کتاب به این مطلب تصریح نکرده و بنده صریح آن را مىگویم. راویان شیعه هم تا یکى دو قرن، از این روایات اعراض داشتند و در اواخر غیبت صغرى است که اینها را از اهل سنت گرفتهاند. موارد نقض این مطلب را هم در خود کتاب در پاورقىِ مفصلى آورده و توضیح داده است. در بسیارى موارد هم خود ما با توجه به روش و مبانى ایشان مىتوانیم دریابیم که چرا روایات دیگر را کنار گذاشته و مخدوش دانسته است.
به نظر بنده تا زمانى که کسى نیاید همه موارد و استنادات ایشان را در نظریهاى متفاوت با نظریه ایشان بگنجاند که آن نظریه، خصوصیات یک نظریه علمىِ تاریخى را داشته باشد، کلیت نظر ایشان در این کتاب معتبر است. اما اگر کسى توانست این کار را بکند، این کتاب از اعتبار مىافتد و نظریه جدید جایگزین آن خواهد شد.
سبحانى: شما اجازه دهید نقد مىکنیم.
صالحى: در مورد مناقشه در استنادات و ارجاعات ایشان هم سؤال بنده این است که از حدود 2900 استناد و ارجاع موجود در این کتاب چقدر از آن واقعا تا الآن توسط منتقدین بهنحو عینى و نه با کلىگویى مخدوش شده است؟ طبق شمارش بنده این کتاب 2900 ارجاع دارد. وقتى دقیقا میزان استنادات مخدوش ایشان به صورت موردى بررسى شود معلوم مىشود که چقدر از این کتاب فعلاً بىاعتبار است یا در ادامه از اعتبار خواهد افتاد.
واسعى: مطالبى که آقاى صالحى ارائه کردند در چندین صفحه نوشتهاند و مىتوانند تکثیر کنند تا دوستانى که مىخواهند ببینند.
محمدى: با توجه به مقتضیات این کتاب که کتاب تاریخ آمیخته با کلام است اگر آقاى سبحانى سه حوزه را جدا مىکرد خیلى مناسبتر بود. یکى مبانى مؤلف، یکى روش استنتاج ایشان از گزارههاى تاریخى و سوم نتایجى که ایشان گرفته این سه حوزه اگر جدا شود به نظرم فرمایشات ایشان بیشتر قابل استفاده مىشود.
واسعى: همانطور که آقاى سبحانى فرمودند تئورى که نویسنده در بخش اول ارائه مىکنند در بخش دوم درصدد اثبات و تبیین درست و کامل آن برمى آیند لذا ما بحث را به بخش دوم مىکشانیم. درباره سئوالاتى که دوستان داشتند آقاى صفرى و آقاى سبحانى مطالبى بفرمایند و بعد وارد بخش دوم بشویم.
صفرى: ابتدا اشاره کنم که من بعضى نقدهایى که آقاى سبحانى مىفرمایند قبول دارم. هدف عمده این جلسه هم این بود که واهمه نقد این کتاب آن هم با یک تبیین کننده ریخته شود که بحمداللّه برگزار شد و دوستان خیلى خوب وارد بحث مىشوند و تجربه خوبى است. در مورد فرمایش آقاى عبدالمحمدى، نکتهاى که من گفتم این بود که اثر حاضر، بهترین کتابى است که در تاریخ فکر تشیع نوشته شده و با تاریخ هماهنگ مىشود. یعنى یک فرد تاریخى خیلى خوب مىتواند این کتاب را دریابد و با مشکلى مواجه نشود مثلاً اگر آن تصورى که آقاى علیزاده به آن اشاره کردند ما بگوییم که تشیع با آموزههاى کلى آن از دوره پیامبر بوجود آمده و مثلاً طرفدارانى هم داشته است، شواهد این را در کتابهاى کلامى و حدیثى مىتوانیم پیدا کنیم اما در کتابهاى تاریخى نه. یک مورخ با توجه به آن بىطرفى و عدم ارزش گزارى نمىتواند اینها را هضم کند و در جلسه گذشته عرض کردم شاید این از کم کارى ما باشد که الآن این کتاب به عنوان بهترین کتاب معرفى مىشود. ممکن است کتابهاى مشابه خیلى کم داشته باشیم شاید کتاب منحصرى باشد ولى به هر حال دوستانى که کلام سنتى را قبول دارند مىتوانند یک کتابى را با همین شیوه در تاریخ فکر کلام سنتى بنویسند که بر این کتاب برترى داشته باشد.
نکته دیگر در رابطه با «الجمع مهما امکن»؛ ایشان نمىخواهد این را به عنوان یک قاعده فقهى مطرح کند بلکه مىگوید این در سنت مذهبى ما رایج است حتى در گفتگوهایمان این را گاهى وقتها بکار مىبریم و مىگوییم اگر بتوانیم جمع کنیم خوب است. هر روایتى در تعارض با آن مواجه مىشویم، حتى روایات مربوط به کربلا، امام حسین علیهالسلام یا روایات دیگر وقتى با تعارض مواجه مىشویم اولین چیزى که به ذهنمان مىرسد جمع است که شاید اینطورى باشد، شاید آن طور باشد، قبل از اینکه سراغ نقدهاى سندى و محتوایى برویم در سنت مذهبى ما چنین چیزى رایج است. عبارت ایشان هم در فقه نیست بلکه مىگوید: «قاعده الجمع مهما امکن اولى من الطرح بدان گونه که در سنت مذهبى ما رایج است...» این عبارت ایشان است. در رابطه با روش مستشرقان آقاى صالحى بحثهاى خوبى کردند که بعضىها را قبول دارم و بعضى را قبول ندارم. مثالهایى که زدند بعضى را قبول ندارم به خصوص مثال آخر که روایات اثنى عشر همه جعلى باشد نه چنین چیزى نیست امکان اثبات حتى با روش ایشان هم هست خود او هم قبول دارد که تعدادى از آنها درست است.
در رابطه با سخنان آقاى صرامى عرض من این است که روش آقاى مدرسى در کل ممکن است تازه نباشد و همان نقد محتوایى است که شاید قدماى ما هم بکار مىبردند و حتى در روایات و قبل از نقد سندى به آن سفارش شده است اما نکتهاى که تفاوت ایجاد مىکند با روش قدماى ما ملاکهایى است که ایشان با استفاده از نقد مستشرقان مىگیرد مثل بسترشناسى تاریخى، زبانشناسى، جغرافیاشناسى، اینها ملاکهاى جدیدى است که مستشرقان در روشهاى خود اشاره مىکنند. مثلاً احتجاج طبرسى را نگاه کنید بعضى از این گفتگوها به زمان امام على علیهالسلام نمىآید. ادبیات داستانى است که در بعضى از گزارشهاى ما هست این مطالبى است که ایشان اضافه مىکند به نقدهاى محتوایى.
سبحانى: من فکر مىکنم نحوه اداره جلسه باید یک مقدارى منضبطتر باشد تا به نتیجه برسیم. اگر قرار باشد در بحثهایى که در حاشیه اصل نقد مىشود یک فصل جدیدى باز شود با یک تعابیرى، این عملاً بحث را از مسیر اصلى خود خارج مىکند. ما بحث روششناسى را در جلسه اول داشتیم اگر دوستانى نکتهاى داشتند همان جا باید مطرح مىکردند ثانیا، بحث روششناسى را باید تطبیق کنید بر مصداق مورد نظر ما، نه چیزى بگویید که خود مؤلف هم قبول ندارد.
روش مؤلف و روش مستشرقان
آن نکاتى که جناب آقاى صالحى فرمودند پارهاى از آنها تقریبا مىشود گفت جزو بدیهیات نقد حدیث و تحلیل تاریخ است، حالا یک کلمه «سنتى» مىگوئیم ظاهرا مقصود دوران طبرى و صد سال یا دویست سال قبل است اما امروز در محافل تاریخ و تاریخ تفکر در این موارد وفاق دارند حتى از ناحیه کسانى که شما آنها را سنتى مىدانید آن مطالبى که اول در نقد محتواى حدیث فرمودید بارها اعمال شده و مقاله نوشتهاند و موجود است. اما اینکه شما روش جناب دکتر مدرسى را کاملاً بر روش مستشرقان تطبیق کردید جا دارد اندکى احتیاط کنیم و نظر خودمان را بر ایشان تحمیل نکنیم. روش مستشرقان مثل یک غول بىشاخ و دُم یا مثل انرژى هستهاى نیست که بگوییم عدهاى کشف کردهاند. یک روش تحلیل تاریخ است که محققان و تاریخ پژوهان به روشهایى رسیدهاند روشهاى بهتر تشخیص دادهاند، آنها را به کار بردهاند.
امّا بحث پیش فرضهایى که اشاره کردند بخشى از روششناسى است که پیش فرضهاى جدید گاه با پیش فرضهاى گذشتگان فرق مىکند ولى اینگونه که آقاى صالحى فرمودند نیست که هرکسى روش مستشرقان را قبول کند (از جمله آقاى مدرسى)، به تمام آن جزئیات وفادار باشد، اینطور نیست. ایشان کسى نیست که بخواهد همه مبادى متافیزیکى را کنار بگذارد و از مبادى سکولار یا ماتریالیستى آغاز کند؛ کتاب گویاى این نکته است. شما کتابهایى را مطالعه کردهاید که جاى تشویق دارد امّا بىتردید بسیارى از کتب و مقالات را در این زمینه ندیدهاید، شما مقاله اشتروطمان را در مورد شیعه ببینید که جزو اولین کارها در مورد تاریخ تشیع است، کتاب آقاى دکتر جواد على، مونتگمرى وات، مجموعه مقالات چهار جلدى که انتشارات راتلج در سال 2007 در حوزه تاریخ تفکر شیعه منتشر کرده و انبوهى از مقالات را گردآورده است. اینها را ببینید، این طور نیست که همه آنها روش واحد، و پیش فرضهاى ثابت و یکسانى دارند. بدیهیاتى که شما در این جلسه اظهار کردید همه قبول دارند امّا اینگونه نیست که همه بپذیرند که ما هر گزارشى که دلالت بر یک قدرت یا علم خاص براى کسى کرد، او را رد کنیم و مجهول بدانیم. نه تنها هیچ دلیل عقلى بر نفى آن وجود ندارد بلکه حتى غیرالهیون هم چنین پدیدههایى را قبول دارند.
اى کاش به جاى این همه توضیح واضحات، نقدهایى را که در جلسه قبل مطرح شد با روششناسى خود ایشان دفاع مىکردید آقاى علیزاده اشاره کردند که الآن بحث روششناسى تحلیل تفکر و تحلیل تاریخ خیلى پیشرفتهتر از آن چیزى شده که جنابعالى آن را روش جدید مىدانید و فکر مىکنید جدید است امروز تحلیل تاریخ ابعاد مختلف پیدا کرده که حتى مباحث فیزیک و شیمى آمده در حوزه تاریخ به عنوان یک مأخذ و منبع تلقى مىشود. آقاى مدرسى بر خلاف آنچه شما مىپندارید مثل یک مستشرق غربى و بیرون از وادى اسلام بر کرسى داورى که اگر اینچنین باشد دهها استدلال ایشان در خود این کتاب نقد مىشود.
پس روش مستشرقان یک امر انتزاعى کلى است مثل این است که بگوئیم روش مسلمانان در فقه چیست؟ آدم نا آشنا به فقه اسلامى است که مىگوید روش فقهاى اسلامى، فقهاى اسلامى گرایشهاى مختلف دارند، این عنوان انتزاعى را بگذاریم کنار و به طور مشخص نسبت به ادعاها و مدارک ایشان و همچنین نقدهاى ما نشان دهید که در کجا از روششناسى علمى عدول کردهایم.
امّا نسبت به فرمایش آقاى علیزاده مکتب در تشیع از آغاز بوده است، چون جلسه گذشته مطرح شده بود و ایشان شاید حضور نداشتند و ممکن است برداشت متفاوتى کردند. قبلاً گفتیم بر اساس مستندات و مدارک تاریخى واژه تشیع واژهاى بوده که از زمان پیامبر اکرم صلىاللهعلیهوآله رواج داشت و «شیعة علىٍ» گفته مىشد و بعد از سقیفه نیز مطرح شد. اما اینها اثبات کننده مکتب به معناى مصطلحى که گاهى اوقات گفته مىشود نیست. تشیع یعنى گروهى بر محور ولایت امیر مؤمنان جمع شدند وفادارى خود را اعلام کردند و چارچوب اندیشه تشیع را هم باور داشتند اما لزوماً استدلالها و مفاهیم کلامى که در زمان امام صادق و امام باقر علیهماالسلام مطرح شده در زمان حضرت امیر علیهالسلام در بین اصحاب ایشان نبوده است. اساسا کلام دانشى است بشرى بر خلاف عقاید و معارف، همانطور که فقه دانشى بشرى و تکاملپذیر است. کسى انتظار ندارد که ادله شما بر اثبات وجود خدا دقیقا در همان روز اول گفته باشند. بنابر این اطلاق مفهوم مکتب در مفهوم اجمالى آن بر تشیع درست است اما مکتب به معناى مصطلحى که امروز در واژگان جدید بکار مىرود نه تنها بر تشیع بلکه بر اصل اسلام هم در دهههاى نخستین نمىتوان اطلاق کرد. تأکید مىکنم که چنین انتظارى بىجاست چون ما معتقدیم ترویج مکتب و توسعه هر اندیشهاى باید فرایند اجتماعى و تاریخى خود را طى کند. اگر برداشت بدى از صحبت من بود اصلاح بشود.
واسعى: هر فکرى یک منشأ وجود دارد و استقرار فکر عقیدتى شیعه هم همین گونه است. یک تفاوت و تمایز جدى بین فکر شیعى با دیگر افکار و عقاید وجود دارد و آن این است که فکر شیعه در بستر استقرار و توسعه خود هم چنان با امامان خود سر و کار دارد یعنى کسانى که مىتوانند آن فکر را به درستى و بدون آرایهها و انحرافات عرضه بکنند. لذا مطالعه فکر شیعى یک روش دیگرى را طلب مىکند که متفاوت با روشهاى مطالعات تاریخ فکر دیگر ادیان و مذاهب هست.
خیلى متشکرم از توضیحات آقاى سبحانى و آقاى صفرى. با اینکه همچنان مباحثى در این بخش وجود دارد، این بخش را مىبندیم و وارد حوزه بعدى مىشویم. دستهاى از دوستان هنوز پرسشهایى دارند و حیفم مىآید این پرسشها را نشنویم ولى مىگذاریم براى دوره بعدى گفتگو. همانطور که اشاره شد بخش دوم کتاب، بخش بسیار مهمى است؛ مؤلف مفهوم امامت را در بعد علمى و معنوى در بخش دوم پى مىگیرد و در پى آن است که خط تشیع را به درستى ترسیم کند و مدعیان تشیع را از این خط خارج کند به همین جهت به چهار گروه یا چهار طیف اشاره مىکند: گروه غالیان، مفوضه، مقصره و معتدله. در خدمت آقاى صفرى هستیم در تبیین این بخش و نظراتى که دارند به طور خلاصه بفرمایند. البته آقاى صفرى بر خلاف بخش اول که تا حدى درصدد بیان ویژگىهاى مثبت کتاب بودند و طبیعتا جایگاهى دفاعى داشتند در این جا بیشتر قصد نقد را دارند.
خلط فوق بشرى و بشر مافوق
صفرى: من صحبت را دو بخش مىکنم یک بخش تبیینى که آقاى دکتر سبحانى بعد نقد مىکنند و یک بخش نقدهاى خودم. قبل از اینکه وارد بحث شوم دو مقدمه بگویم: اول درباره چند لفظ است که باید تعریف اینها را خوب بفهمیم، بعد وارد بحث شویم: آن چند لفظ عبارت است از: فوق بشرى، بشر ما فوق و اصطلاحات تاریخى و فرا تاریخى.
فوق بشر یعنى به یک بشر ما نسبتى بدهیم که او را از دایره بشریت خارج کند و بالاتر ببرد مثلاً نسبت خلق، رزق، الوهیت، ربوبیت، اینها را اگر به یک بشر بدهیم دیگر از بشریت خارج شده و فوق بشر مىشود. بشر مافوق این است که نهایت کمالاتى که یک بشر مىتواند کسب کند به او نسبت بدهیم و لو اینکه این به مرحله استثنایى برسد استثناءهایى هم داشته باشد. مثلاً مواردى از علم غیب یا عصمت را ما به یک بشر استناد بدهیم این فوق بشر نمىشود بلکه مىشود بشر ما فوق حتى معجزات را کم یا زیاد به یک بشر نسبت بدهیم این دیگر فوق بشر نمىشود. اصطلاح فرا تاریخى این است که در هنگام تحلیل، با ائمه مثل یک شخصیت تاریخى برخورد کنیم، با امکاناتى که همه شخصیتهاى تاریخى مشابه دارند و چیزى غیر از او به او نسبت ندهیم. موارد فرا تاریخى مانند اینکه بگوییم وقتى امام حسین علیهالسلام مىخواهد به کربلا برود جنیان آمدند کمک کنند، ملائکه آمدند کمک بکنند ایشان همه آنها را کنار زد. یا از مواردى که در اختیار دیگر افراد بشر نیست استفاده شد مثل اینکه امام کاظم علیهالسلام در مجلسى به شیرهاى پرده گفت بیایید جادوگر را بخورید. اینها چیزى است که در اختیار بشرهاى دیگر نیست و مىشود فرا تاریخى، که با معیارهاى تاریخى هم بعضى اوقات نمىشود اینها را سنجید. برخى از این اصطلاحات در فرمایشات مؤلف خلط شده است. به خصوص اصطلاح فوق بشر با بشر مافوق مثلاً ایشان معجزات و علم غیب را که به ائمه نسبت مىدهیم مىگوید اینها مسائل فوق بشرى است در حالى که اینها فوق بشرى نیست و ما با همان ملاکى که ایشان قبول دارد یعنى قرآن مىتوانیم مواردى پیدا کنیم که انسانهایى داراى چنین قدرتهایى بودند.
امام در نظر مؤلف
مقدمه دوم این است که بالاخره امام در نظریه ایشان چه کسى است و چه خصوصیاتى دارد؟ امام را در نظر ایشان مىشود از چند جهت بررسى کرد: یکى از جهت علمى که از امام وارث علم پیامبر است و مفسر و تبیین کننده شریعت است و جانشین پیامبر در دین. دوم از جهت سیاسى، امام حق ریاست عالیه بر جامعه اسلامى را دارد که از این حق منع شده و از طرف دیگر ما موظفیم اطاعت بى چون و چرا از امام داشته باشیم. اما از جهت معنوى آیا امام ولایت بر تکوین دارد؟ نه چنین چیزى نیست فقط از جهت معنوى چیزى که ایشان متذکر مىشود این است که امام به خاطر شأن خاصى که دارد موجود با برکتى است که مورد فیض خاص خداوند قرار گرفته است، غیر از این دیگر ایشان چیزى قبول نمىکند.
ورود غلو به تشیع
اما اگر بخواهیم وارد تبیین نظریه ایشان و سؤال آقاى واسعى شویم ما در زمان امام اول تا چهارم، مظاهر غلو را در میان شیعیان امامیه نمىتوانیم ببینیم. مظاهر غلو مشخصا از زمان امام باقر و امام صادق علیهماالسلام در میان امامیه شروع به رخنه مىکند. به نظر ایشان این مظاهرى که ما مىبینیم تحت تأثیر کیسانیه هست چون در قرن دوم کیسانیه از هم مىپاشند و عدهاى از آنها به درون امامیه مىآیند و امامیه تحت تأثیر قرار مىگیرند و این مظاهر در میان امامیه هم رشد مىکند. برخى از گروههاى کیسانیه به الوهیت امامان خود قائل بودند که به تعبیر ایشان این الوهیت ادعاى دو بخشى بود یعنى وقتى کسى مىگفت که فلانى امام است یعنى من پیغمبرش هستم، در میان امامیه کسانى که به الوهیت، نبوت، حلول و تناسخ که برخى از مظاهر غلو هست قائل شدند از میان شیعه امامیه رانده شدند بنابراین یک عده دیگرى آمدند و مسائل دیگرى را درباره ائمه مطرح کردند تا بتوانند خود را در شیعه ماندگار کنند. این مظاهر جدیدى که اینها مطرح کردند برخى از شئون امامت بود مثل علم غیب، اینکه امام خلق مىکند، رزق مىدهد و تشریع احکام مىکند که بعدها مسئله میراندن، حضور در همه جاها و مکانها، زباندانى ائمه و دریافت وحى به این مظاهر اضافه شد و اینها آمدند به پیروى از کیسانیه گفتند ائمه موجوداتى فوق بشرى هستند.
خلط مفوضه و غلات
اینکه مىگویم خلط شده همین جاست که برخى از مظاهر غیر از خلق و رزق و اینها را مظاهر فوق بشرى حساب مىکند. در دهههاى سوم و چهارم قرن دوم اینها گروهى را تشکیل دادند به نام مفوضه. در اینجا یک تقسیم بندى دو وجهى از غلو دارد که برخى از نقدهاى ما هم به اینجا بر مىخورد که خوب است این روشن شود. ایشان غلو را به درون گروهى و برون گروهى تقسیم مىکند. غلو درون گروهى آن بود که برخى از شیعیان مطرح کردند و ماندگار شد و از درون جامعه شیعى طرد نشدند. ملاکهایى که مشخصا براى آن ذکر مىکند، خلق و رزق و تشریع احکام و میراندن و علم غیب و اینهاست. غلات برون گروهى آن غلاتى بودند که مطالبى مطرح کردند که جامعه شیعه نتوانست آنها را بپذیرد و آنها را طرد کرد مثل حلول، تناسخ، ادعاى الوهیت، ادعاى نبوت ائمه و اینها طرد شدند.
ما به تقسیم دو وجهى ایشان اعتراض داریم و به خصوص با توجه به مصادیقى که براى اینها نقل کرده غلو را سه وجهى تقسیم مىکنیم. یکى همین دو وجهى که ایشان گفتند غلو در ذات که همان غلو برون گروهى ایشان است. کسانى که قائل به الوهیت ائمه، نبوت، حلول و تناسخ هستند و مطالبى که مورد پذیرش ائمه و جامعه شیعى قرار نگرفت معتقد بودند، اینها را در کتابم غالیان گفتهام. نوع دوم غلات، غلاتى که در صفات غلو کردند یعنى در ذهن خود ائمه را بشر دانستند اما صفاتى به آنها اختصاص دادند که صفات بشرى نبود و یک بشر نمىتوانست این صفات را داشته باشد. مشخصه اینها خلق و رزق و تشریع کلى احکام است، وگرنه علم غیب و حضور در همه جا، زباندانى و الهام شدن اینها جزو غلو در صفات نبود. شیعیان و امامیه با هر دو گروه یک نوع برخورد کردند، یعنى هر دو گروه را طرد کرد چه کسانى که قائل به الوهیت بودند چه کسانى که قائل به خلق و رزق بودند. نمونهاش روایاتى است که خود ایشان هم استناد مىکند: «الغلات کفار و المفوضه مشرکون» و همان برخورد عملى که ائمه نسبت به غلات دسته اول سفارش کردند نسبت به دسته دوم هم سفارش کردهاند: با مفوضه معامله نکنید ازدواج نکنید، معاشرت نکنید، بایکوت کامل کردند. بنابراین در کلام ایشان بین این دو دسته خلط شده است.
قسم سومى که در غلو وجود دارد، غلو در فضایل است که این بحث سلیقهاى است ممکن است یکى قبول کند و دیگرى قبول نداشته باشد مثلاً شاید به نظر کسى معجزه، علم غیب مطلق، الهام شدن به ائمه برخى از فضایل باشد که در تفویض جاى نمىگیرد در غلات دسته اول هم جاى نمىگیرد. اگر بخواهیم واژهشناسى بکنیم مفوضه یعنى چه؟ تفویض یعنى واگذار کردن، طبیعى هم هست واگذارى یعنى خداوند خلق و رزق و تدبیر جهان را به یک عده دیگر واگذار کرد و خودش کنارى نشست. دیگر در واژه تفویض علم غیب و حضور در همه جا، زباندانى و این ویژگىهاى خاص ائمه وجود ندارد. ایشان خلطى انجام داده و از آن نتایج خیلى مهمى گرفته است، از جمله اینکه کسانى که به ولایت تکوینى و مسائل دیگر قائل هستند ادامه دهنده راه مفوضهاند. در حالى که در هیچ یک از کتب فرق و ملل و نحل تفویض به این گستردگى معنا نشده و همه گفتهاند تفویض یعنى خداوند محمد صلىاللهعلیهوآله و على علیهالسلام را آفرید و بقیه امور خلق و رزق را به اینها تفویض کرد، دیگر آن ویژگىها را مفوضه نسبت ندادهاند. اصولاً واژه مفوضه را اگر بخواهیم تاریخشناسى کنیم اجمالاً من نگاهى کردم در زمان امام رضا علیهالسلام بیشتر این واژه شایع شد. این بزرگانى که ایشان مثال مىزند که مفوضه بودهاند در هیچ کتاب رجالى به تفویض متهم نشدهاند.
اشکال در مصادیق غلات
کار دیگرى که ایشان مىکند مصداقیابى براى آن دو نوع غلو است. یعنى غلات برون گروهى و درون گروهى. با توجه به مطالعات رجالى که داشتم متوجه نشدم اینها را چگونه مصداقیابى کرده است. مثلاً محمدبنسنان یکى از بزرگان شیعه است، در کتب اربعه روایاتى دارد روایات فقهى و غیره فقهى دارد، ایشان این شخصیت را جزو غلات برون گروهى حساب کرده یعنى در ردیف ابوالخطاب، مغیره و دیگران، یعنى جامعه شیعه او را طرد کرده است. در صورتى که ما چنین چیزى مشاهده نمىکنیم. من برخى از این اسامى را مىخوانم که در صفحه 63 آمده است: احمد بن محمد بن سیار، جعفر بن محمد بن مالک فزارى، داود بن کثیر رقى، سهل بن زیاد آدمى [که در کتب اربعه 2000 روایت دارد]، على بن حسّان هاشمى، محمد بن جمهور عمّى، محمد بن حسن بن شمون. همه اینها که ایشان به عنوان غلات دسته اول یعنى برون گروهى مثال زده است، اگر غالى باشند جزء دسته سوم مىروند، حتى اینها دسته دوم هم نیستند. به هر حال با این تقسیم بندى که ایشان کرده، مىتواند بخش عظیمى از روایات ما را کنار بزند.
نکته دیگر الفاظى است که ایشان براى غلات درون گروهى و برون گروهى استفاده مىکند و در اینجا هم یک حکم کلى مىدهد که با هیچ مبناى رجالى و درایهاى سازگار نیست. مثلاً مىگوید لفظ طیّاره اگر در جایى باشد به معناى غلات برون گروهى است یعنى این خیلى مىخواسته بپرد اینقدر پریده که دیگر از ما جدا شده است. درباره محمد بن سنان این لفظ را بکار برده، اما چنین نیست و لفظ طیاره یعنى سخن او خیلى بالا بوده مثل لفظ مرتفع یا ارتفاع. نه اینکه مىخواسته از ما بپرد. در صفحه 63 مىگوید: «هم چنان که سایر گروههاى غلات که ائمه را خدا مىدانستند به طور اخص غلات طیاره یا به طور ساده و خلاصه طیاره خواند مىشدند» این درباره غلات برون گروهى است.
به هر حال لفظ طیاره به خصوص با توجه به مصداقهایى که ایشان مثال زده لفظى نیست که در مورد غلات برون گروهى استفاده شود به خصوص افردى مثل محمد بن سنان. یا لفظى مثل فاسد المذهب، فاسدالاعتقاد، اهل تخلیط اینها را ما زیاد داریم حتى در رابطه با غیر غلات هم اینها را داریم و به هیچ وجه اینها دلالت بر غلات برون گروهى نمىکند. ایشان ادامه مىدهند که مفوضه با توجه به تأثیر پذیرى که از کیسانیه داشتند گفتند ائمه موجوداتى فوق بشرى هستند ولى در زمان امام صادق و امام کاظم علیهماالسلام اینها در اقلیت بودند. آن نقطه عطفى که براى اینها ایجاد شد و توانستند کمى خود را در میان جامعه شیعى جاى بدهند مسأله امامت امام جواد علیهالسلام بود که کودک بود و به امامت رسید. اگر امامیه مىخواست امامت ایشان را قبول کند ـ البته ایشان دو توجیه دارد ولى توجیه مهمتر این است که ـ مجبور بودند به ویژگىهاى معنوى و خاص امامت هم توجه بکنند و آن اینکه علم امامت و ویژگىهاى امامت به گونهاى هست که مىتواند مستقیما از طرف خداوند به یک کودک هم داده بشود بنابراین اینطور نیست که ما امام را بتوانیم عادىتر بررسى بکنیم.
نقد روایات کافى
نکته دیگرى که ایشان گفته من اینجا اشاره کنم. در باب روایات کافى که حدود 16000 روایت دارد، مىگوید بیش از 9000 روایت آن ضعیف و غیر معتبر است (ص 101). اینکه بیش از 9000 روایت کافى ضعیف است، ممکن است بر طبق مبناى مکتب حلّه درست باشد که سید جمال الدین احمد بن طاووس این تقسیمبندى حدیث را کرده و بر اساس آن حدیث صحیح آن است که همه راوىها امامى عدل باشند. ولى حدیث ضعیف مترادف با حدیث غیر معتبر نیست. نسبت بین حدیث ضعیف و غیر معتبر عموم و خصوص من وجه است. یک حدیث ضعیفى ممکن است غیر معتبر باشد یا غیر معتبر نباشد و خود ایشان موارد فراوانى به احادیث کافى استناد داده از همان احادیثى که به نظر خودش جزو آن 9000 حدیث غیر معتبر است. با توجه به اینکه وقت من تمام شده بقیه تبیین را به آقاى سبحانى واگذار مىکنم.
واسعى: اگر نکات کلى دارید بفرمایید چون سیاق بحث شما مشخص شده است.
دلایل رواج مرویات مفوضه
صفرى: فقط این مطلب را هم عرض کنم که ایشان چند کاتالیزور و آنچه را به مبانى مفوضه سرعت داد، بیان مىکند: یکى اینکه ذهنیت جامعه حدیثى این بود که هر کسى بیشتر روایت نقل کند این سوادش بالاتر است بخاطر همین شروع به نقل روایاتى کردند که از سوى مفوضه در جوامع حدیثى در میان شیعیان پراکنده شده بود. دوم اینکه امامیه در مواجه شدن با بحرانها ناچار بودند که عقیده مفوضه را اخذ بکنند تااینکه بتوانند انسجام درونى خود را حفظ بکنند و از افتادن شیعیان به دام مذاهب دیگر جلوگیرى بکنند. مصداق مشخصى که ایشان در این مورد ذکر مىکند مسأله معجزات است. معجزاتى که به ائمه نسبت دادند بخاطر این بود که هم بتوانند با اهل سنت که معجزاتى را به ائمه خود و پیامبر نسبت داده بودند رقابت کنند و هم انسجام جامعه شیعى را حفظ بکنند. سوم چیزى که باعث پیشرفت احادیث مفوضّه شد اهتمام دانشمندان متأخر به حفظ و ثبت باز مانده مواریث شیعى بود که بعدها هم که مجامیع شیعى مثل کافى و برخى از کتب شیخ صدوق جمع آورى شد این روایات مفوضّه بدون پالایش داخل این مجامیع شد و بخاطر همین است که ما نمىتوانیم به این کتب مطمئن باشیم وچیزى اگر مخالف نظر ما باشد مىتوانیم به مفوضه نسبت دهیم و آنها را رد کنیم. بعد ایشان ادامه مىدهد که ادامه خط مفوضه با کسانى مثل حافظ رجب برسى و شیخیه و متصوفه و دراویش پى گرفته شد و بعدها توانست خودش را در حکمت متعالیه ملاصدرا نشان بدهد با نظریه ولایت تکوینى.
اما نکته مهمى که ایشان در پایان اضافه مىکند این است که اکثریت شیعه الآن به چیزى که من قائل هستم قائلند و الآن اینهمه آموزههاى مفوضه مورد قبول اکثریت جامعه شیعى نیست. بلکه اکثریت جامعه شیعى اینطور مىگویند: «ائمه را نه تنها جانشین پیامبر در دین و ریاست جامعه اسلامى مىشناسند بلکه به برکت وجود مقدس آنان و قرب و مقام خاص معنوى آن بزرگواران نزد حضرت حق و نتایج متفرع بر آن معتقد است امّا نیابت آنها را از خداوند در خلق و رزق و تشریع نمىپذیرد و از غلو پرهیز مىکند»(ص 106). این نسبتى است که ایشان به اکثریت جامعه شیعى مىدهند.
واسعى: خیلى متشکرم از جناب آقاى دکتر صفرى. همانطورى که اشاره کردند نویسنده یک مسلمان شیعى است و بالاتر از آن یک حوزوى است که در حوزه علمیه قم تحصیل کرده است طبعا با باورهاى شیعى موجود در جهان تشیع تا حد بسیار بالائى همسوئى دارد چنانکه در آخر سخن خود مىگوید: عقائد من با اکثریت شیعه همسو است و عقائد آنان چنین است (که جناب آقاى صفرى اشاره کردند). آقاى دکتر سبحانى ما در خدمتتان هستیم نوع نگاهى که شما به این تقسیم بندى و طبقه بندى فرق شیعى که ایشان انجام مىدهند و نقدهائى که بر آن مىتوانید داشته باشید، مىشنویم.
سبحانى: تشکر مىکنیم از جناب دکتر صفرى که نکاتى را فرمودند و من مجبورم در اینجا مطالب دیگرى را اضافه کنم تا تفاوت این نظریه با پیشینه بحث غلو در تاریخ تفکر شیعه روشن شود و بعد ببینیم به این نظریه چه نقدهایى وارد است. البته جناب آقاى صفرى چون خودشان در این زمینه کار کردهاند و داراى یک ایده و نظریهاى هستند ـ که من پیشنهاد مىکنم در یک جلسهاى آن دیدگاه خودشان را مطرح کنند تا بتوانیم استفاده کنیم ـ مقدارى بین دیدگاه مؤلف و دیدگاه خودشان (تبیین و نقد) خلطهائى صورت گرفت. هر چند نقدهاى ایشان را بنده هم قبول دارم.
روشن بودن معناى غلو
حقیقت این است که کتاب دکتر مدرسى در امتداد آثار متعددى که در حوزه غلو نگاشته شده است، قرار دارد. اگر دوستان پیشینه این کار را در آثار مستشرقان و پس از آن در آثار اهل سنت از قرن سوم و چهارم دنبال کنند، مىبینند این کتاب در امتداد یک جریان بزرگ نقد تاریخىِ مقامات و صفات ویژه ائمه علیهمالسلام قرار دارد. بحث غلو و تفویض ـ همانطور که دکتر صفرى هم در قسمت اخیر اشاره فرمودند ـ یک بحث روشن تاریخى است. هم روشن است که مدعیان چه مىگفتند و هم دیدگاه شیعه از آغاز در مورد آنها روشن بوده است.
من دوستان را ارجاع مىدهم به کتاب المقالات و الفرق سعد بن عبداللّه اشعرى یا فرق الشیعه نوبختى در آن جا موضع یک عالم امامى در پایان قرن سوم بیان مىشود. چون سعدبن عبداللّه یا حسن بن موسى نوبختى در بین سالهاى 300 تا 310 فوت کردند و این کتاب بىتردید مربوط به پایان قرن سوم است که در میانه دوران غیبت صغرى قرار دارد. یک عالم شیعى که اندیشه شیعه در آن دوره را بازتاب مىدهد، داورى خود را درباره تفویض و غلو بیان کرده است. در رجال نجاشى، رجال کشى و فهرست شیخ نیز خط غلو و تفویض به معناى مصطلح آن معرفى شده و چیز قابل تردید و ابهامى نیست. این غلو و تفویض از ناحیه امامیه از زمان ائمه علیهالسلام به این سو نقد شده و هیچ گاه از این حوزه شیعه از محدثین گرفته، شیخ صدوق، شیخ حر عاملى، سید بن طاوس، علامه مجلسى، تا متکلمین در این نکته اختلاف ندارند که غلو و تفویضِ معروف، مورد قبول امامیه نیست. این دو اصطلاح یک تعریف روشنى هم دارد که فرمودند: تشبیه به ذات یا صفات الهى را غلو و تشبیه به افعال الهى را تفویض مىدانند.
دیدگاه مؤلف درباره غلو
سخن جدید این کتاب آن است که عنوان تفویض و غلو را از معناى تاریخى و از اصطلاح علمى خود خارج مىکند و آن را بر ویژگىهایى اطلاق مىکند که در طول تاریخ در روایات برخى از اصحاب این صفات مسلماً در مورد ائمه اطلاق شده است. این ویژگىها نه هیچگونه تشبیهى را با خداوند به همراه دارد و نه به هیچ معنایى از تفویض باز مىگردد.
ایشان براى اینکه تئورى خود را سامان بدهد فرضیهاى ساخته است و شواهدى را براى اثبات آن ارائه مىکند. دوست دارم عزیزانى که دائماً بحث از روششناسى جدید مىکنند، آن روششناسى را در این بحث ما پیاده سازى کنند تا ببینیم که اختلاف ما و ایشان در روششناسى است یا در ناتوانى شواهد براى اثبات مدعا. ایشان یک فرضیه دارد که عنصر اصلى آن یک واژه کلیدى است به نام «صفات فوق بشرى». این صفات فوق بشرى اتفاقا همان ویژگىهایى است که مىگوید اکثریت شیعه امروز به عنوان یک نظریه مسلم آن را قبول دارد. آن ویژگىهاى فوق بشرى چیست؟ من اینجا نوشتهام و آدرس این موارد را دوستان مىتوانند یادداشت کنند: 1ـ ویژگى غیبت (ص 58)، ایشان مىگوید اگر کسى قائل باشد که یک شخصیتى غیبت مىکند و دوباره ظاهر مىشود، این صفت فوق بشرى است 2ـ علم نامحدود و از جمله علم به غیب (ص 62 و 70) 3ـ قدرت تصرف در کائنات (ص 62) 4ـ علم و قدرت نامحدود و معجزات و نظائر آنها (ص 66) 5ـ اینکه ائمه علیهمالسلام وحى دریافت مىکنند 6ـ اینکه زبان اقوام مختلف و حیوانات را مىدانند (ص 80 و 81) 7ـ اینکه طى الارض دارند 8ـ اینکه صداى زائران خود را مىشنوند و امثال اینها که به عنوان وصف فوق بشرى در این کتاب نامیده شده است. ایشان سیاههاى از صفاتى که نه داخل غلو اصطلاحى است و نه تفویض اصطلاحى بلکه اکثر آنها در اعتقاد رایج شیعى موجود است اینها را در نهایت عنوان غلو و تفویض مىدهد.
صفرى: غیبت را روشن کنید که مقصود غیبت امام عصر نیست.
سبحانى: مفصل درباره غیبت بحث خواهیم کرد. در آغاز فصل دوّم، ایشان صفت غیبت را به لحاظ تاریخى یک امر فوق بشرى و غلوآمیز مىداند. فعلاً تئورى ایشان روشن شود، سپس به جزییات مىپردازیم. پیشرفتى که ایشان به این نظریه داده این است که براى آنچه قاطبه علماى شیعه امروز به عنوان مقامات یا صفات ویژه ائمه علیهالسلام قبول دارند یک واژگان کلیدى با عنوان «صفات فوق بشرى» قرار داده و مىگوید این صفات فوق بشرى ابتدا از ناحیه مسلمانها یا شیعیان به خلاف عقیده ارتدکس و رسمى متهم مىشد و حتى بعضى جاها فرمودهاند که این را غلو مىدانستند؛ به هر حال اینگونه موارد اعتقاد علماى شیعه و جامعه شیعه نبود. به تدریج هر چه گذشت تحت تأثیر همان گروه تفویض اصطلاحى که از ناحیه شیعه مردود بود ـ و اصطلاحا آن را «غلو برون گروهى» عنوان مىدهد ـ عدهاى از درونِ شیعه متمایل به آن نظرات شدند. اینها به جاى اینکه بحث خلق و رزق و امثال اینها را مطرح کنند، یک معادل سازى کردند و به صورت ملایمتر آنها را داخل شیعه آوردند. ملایم نظریه تفویض برون گروهى نظریه تفویض درون گروهى بود یعنى همان صفات. پس در عبارات ایشان، به سرعت نباید از اصطلاح درون گروهى و برون گروهى گذشت چون مفهوم کلیدى ایشان در این نظریه است، نسبت به تقریرات آقاى دکتر صفرى اشاره کنم که تعبیر به «بشر ما فوق» را نباید در نظریه ایشان استفاده کرد. وى واقعا اینها را فوق بشرى اطلاق مىکند و بر اساس مجموعهاى مستندات مىخواهد این فرضیه را ثابت کند که هر جا یکى از این ویژگىها نسبت داده مىشد، در آغاز شیعیان حساسیت نشان مىدادند و آن را رمى به تفویض و خروج از اعتقادات اسلامى یا شیعى مىکردند ولى هر چه جلو آمدند به دلیل آن شرایط، حساسیت از بین رفت و پذیرفتند که علم غیب هم باشد عیبى ندارد. قبلاً مىگفتند علم غیب، تفویض است الآن مىگویند مشکلى ندارد؛ تصرف تکوینى را قبلاً قبول نداشتند ولى به تدریج آن را پذیرفتند.
این نماى کلى نظریه است.
|
|
|
|
کاربران حاضر
|
|
|
فعلا: 7 مهمان و 0 کاربران ثبت نام شده حاضر.
شما میتوانید از اینجا وارد سایت شده یا ثبت نام کنید.
|
|
|