|
|
جلسه دوم نقد «مکتب در فرآیند تکامل» در پژوهشکده تاریخ و سیره اهلبیت علیهمالسلام (قسمت 3)(6462 مجموع کلمات موجود در متن) (368 بار مطالعه شده است) 
جلسه دوم نقد «مکتب در فرآیند تکامل» (قسمت 3)
حجة الاسلام و المسلمین دکتر محمدتقی سبحانی
ارائه شده در پژوهشکده تاریخ و سیره اهلبیت علیهمالسلام
برای گرفتن نسخهی PDF لطفاً
اینجا
را کلیک کنید
اگر دوستان فصل دوم کتاب را بخوانند ماجرا را از قرآن شروع مىکند و موضع مسلمانها بعد از وفات پیامبر اکرم صلىاللهعلیهوآله را یادآور مىشود. من عبارت را مىخوانم چون به نظرم نقد یک کتاب باید ناظر به محتواى دقیق کتاب باشد. ایشان بعد از اینکه مجموعهاى از آیات را مىآورند که مضمون آیات این است که تنها خداوند خالق است، تنها خداوند متصرف در این عالم است و هیچ کس در عرض خدا قرار ندارد و نبى یک بشر بیشتر نیست، در صفحه 58 اضافه مىکنند: «على رغم تفاهم عرفى از چنین تأکیدات فکر اینکه پیامبر موجودى فوق بشرى بود بلا فاصله بعد از درگذشت آن حضرت آغاز شد. بنابر روایات تاریخى پس از آنکه خبر درگذشت آن حضرت پخش گردید یکى از صحابه اظهار کرد که وى وفات نفرموده [که منظور عمر بن خطاب است [و تنها از نظرها غائب شده است تا بعدا مراجعت نماید و دست و پاى کسانى را که به او نسبت وفات دهند قطع کند. این ایده را سایر مسلمانان با استناد به آیهاى از قران کریم که از درگذشت پیامبر در آینده خبر مىداد مردود دانستند» یعنى اکثر مسلمانان گفتند مبحث غیبت پیامبر مردود است. «ادعایى مشابه پس از شهادت حضرت على علیهالسلام شنیده شد که گروهى ادعا کردند آن حضرت هم چنان زنده است و نخواهد مرد تا سراسر جهان را فتح کند و عرب را به انقیاد و اطاعت امر خود وادار کند. همین ادعا بار دیگر بعد از درگذشت فرزند آن حضرت محمد بن حنفیه در سال 81 شنیده شد که بسیارى از هواداران وى مىگفتند که او نمرده است و بعدا ظهور خواهد کرد...» در پایان این پاراگراف تعبیر ایشان این است: «این اعتقاد [یعنى اعتقاد به غیبت و بعد ظهور دوباره] در میان سواد اعظم مسلمانان با نام غلو شناخته شده و هواداران آن به عنوان غلات خوانده مىشدند، و این مفهوم نخستین آن کلمه بود».
صفرى: این در چه زمانى است؟ آیا غیبت کلى مورد نظر است؟
سبحانى: منظور همان دوران نخستین اسلامى است. ایشان یک بحث تاریخى مطرح مىکنند که مسلمانها از همان زمان که عمر بن خطاب در مورد غیبت پیامبر صلىاللهعلیهوآله سخن گفت، این ویژگى را بنابر آموزههاى قرآنى، یک صفت فوق بشرى دانستند و این رأى را غلو خواندند. مىخواهم پایههاى نظریه ایشان مشخص شود که چیست و مبادى حرکت علمى از کجاست تا بعد برسیم به نتایج که آیا ایشان بر این مبادى مىتواند غیبت را بپذیرد یا نه؟ آیا در غیبت غلو هست یا نه؟ این است که بعد از پیامبر اکرم، غالب مسلمانان این اعتقاد عمر را که پیامبر از دنیا نرفته که همان اعتقاد کیسانیه درباره محمد بن حنفیه بود با نام غلو شناختند. از دیدگاه ایشان، اولین مفهوم غلو از نظر مسلمانان این بود که کسى قائل باشد فردى غیبت مىکند تا بعدا ظهور کند.
در اینجا قبل از اینکه به این مطلب برسیم، دو نکته هست که باید رسیدگى شود: اول اینکه تعبیر «صفات فوق بشرى» از کجاست؟ آقایان فرمودند از مبانى این نظریه باید صحبت کرد، بنده هم همین را مىگویم. در روششناسى جدید، نخست باید مفاهیم کلیدى نظریه را بیرون کشید و آن مفاهیم را مورد پرسش قرار داد و دید از کجا آمده است. ایشان تعبیر فوق بشرى مىکنند و بر مبناى همین اصطلاح بلافاصله مىگویند این صفت مستلزم غلو است. این روش را عیناً درباره همه صفاتى که قبلاً نام بردیم، پیاده مىکند. پس باید پرسید شما تعبیر «فوق بشر» را از کجا مىآورید؟ اولین استناد ایشان به لحاظ تاریخى به قرآن و فهم مسلمانان اولیه است. یعنى قرآن کریم پیامبران و دیگر انسانها را به این گونه صفات معرفى نکرده بود و وقتى مطرح شد بلافاصله مردم گفتند غلو است. ما اینجا چند سؤال داریم: آیا صفاتى که ایشان فوق بشرى دانستهاند، در قرآن وجود دارد یا نه؟ فقط کافى است دوستان به آیات در مورد حضرت مسیح مراجعه کنند، تقریباً تمام صفاتى که ایشان به عنوان صفات فوق بشرى مىدانند، همه آنها در آیات قرآن به حضرت مسیح نسبت داده شده است: «إِذْ قالَ اللّهُ یا عِیسَى ابْنَ مَرْیَمَ اذْکُرْ نِعْمَتِی عَلَیْکَ... إِذْ أَیَّدْتُکَ بِرُوحِ الْقُدُسِ تُکَلِّمُ النّاسَ فِی الْمَهْدِ وَ کَهْلاً» یعنى در گهواره حرف مىزنى، «إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ بِإِذْنِی» خلق پرنده مىکند، یعنى گِل را در دست مىگیرد و در آن مىدمد و پرنده مىشود، «تُبْرِئُ الأَکْمَهَ وَ الأَبْرَصَ بِإِذْنِی» یعنى کور مادرزاد را شفا مىدهد، پیس را دست مىکشدو شفا مىدهد، «إِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتى بِإِذْنِی» مرده را زنده مىکند، اشاره مىکند و مردهها از قبر بیرون مىآیند (مائده، 110). دوباره در سوره آل عمران (آیه 49) حضرت مسیح مىگوید: «وَأُحْىِ الْمَوْتَى بِإِذْنِ اللَّهِ» و این خروج از قبر نیست مسیح صریحاً زنده کردن مردگان را به خود نسبت مىدهد. در مورد حضرت مسیح مىفرماید «انّى رافعک» من تو را بالا مىبرم، «انّى متوفیک» یعنى کاملاً از زمین بر مىدارم، از غیبت هم بالاتر است. غیبت ممکن است از چشم ما پنهان باشد، اما مىگوید اصلاً به آسمانت مىبرم. «وَأُنَبِّئُکُم بِمَا تَأْکُلُونَ وَمَا تَدَّخِرُونَ فِى بُیُوتِکُمْ» که به اصطلاح مؤلف محترم، همان علم غیب است، مسیح مىگوید من خبر مىدهم که در خانه چه مىخورید و چه چیزهایى را ذخیره مىکنید. ما یک استقراء کردیم تمام صفاتى که ایشان به عنوان صفات فوق بشرى یاد مىکند، در قرآن به بعضى از انبیاء یا غیر انبیاء نسبت داده شده است، براى مثال، طى الارض به آصف بن برخیا نسبت داده شده است. این در حالى است که خود قرآن مىفرماید: «قَالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِن نَّحْنُ إِلاَّ بَشَرٌ مِّثْلُکُمْ» همه انبیاء گفتند ما تنها بشرى مثل شما هستیم (آیه 11 سوره ابراهیم). بحث تاریخى مىکنیم، نگوئید بحث کلامى یا تفسیرى است. این مطلب دقیقاً یک بحث تاریخ تفکرى است که ایشان هم همینطور عمل کرده است. داریم ذهن خوانى مىکنیم و فرهنگ دینى جامعه اسلامى و جامعه شیعى را رصد مىکنیم. مىخواهیم ببینیم آیا این استناد مؤلف ـ با همان روششناسى جدید ـ از نظر تاریخى درست است؟
پس ما در چند محور به نقد فرمایش ایشان مىپردازیم. اولاً، این که ایشان به قرآن نسبت داده است که انبیاء هیچ صفت غیر عادى نداشتند و فرق آنها با دیگران تنها در وحى بوده است، یک برداشت کاملاً غلط است. قرآن در همان حال که انبیاء را بشر مىداند تصریح مىکند که هیچ یک از این صفات فوق بشرى نیست. ثانیاً وقتى که دائماً آیاتى بر مسلمانان خوانده مىشد که پیامبران خدا همه این کارهاى غیر عادى را انجام مىدادند، چگونه ممکن است هنگامى که عمر آمده و یکى از این صفات را به پیامبر نسبت داده، به او بگویند که تو غالى هستى و صفات فوق بشرى به خدا نسبت مىدهى؟ آیا این به لحاظ تاریخى فرض دارد مسلمانانى که حافظ قرآن بودند و با ادبیات قرآنى آشنا هستند، به این صفات فوق بشرى بگویند، در حالى که قرآن انبیاء را بشر دانسته و خود قرآن گفته همین بشرهائى که من مىگویم خلق مىکردند، هم آنها را دچار غیبت مىکردم، هم مرده زنده مىکردند، هم علم غیب داشتند و امثال اینها، خب اولین سؤال این است که واژه فوق بشرى از کجا آمده است و اساساً معقول است که انتساب غلو به کسى بدهند که یکى از این صفات را براى پیامبر خاتم قائل شده است؟ این انتساب به لحاظ تاریخى نمىتواند در فضاى فرهنگ جامعه اسلامى در آن روزگاران درست باشد. از نظر مسلمین اینها فوق بشر نبودند چون قرآن به همه اینها واژه بشرى اطلاق مىکند. ثالثاً، ظاهراً آقاى مدرسى دقت نفرمودهاند که عمر بن خطاب هنگامى که این سخن را گفت، خودش براى غیبت پیامبر اکرم صلىاللهعلیهوآله به ماجراى موسى و غیبت او در کوه طور در قرآن مثالى زد. یعنى دیگر فرض اتهام غلو به او از سوى مسلمانان بىمعناست. از همه گذشته در هیچ متن تاریخى مطرح نشده است که مردم عمر را به غلو یا فوق بشرى دانستن پیامبر متهم کردهاند و حتى ابوبکر هم تنها گفت این ادعا با خبر قرآن منافات دارد.
چون این تصور از سوى نویسنده وجود دارد که این صفات در قرآن و فرهنگ مسلمانان نخستین مطرح نبوده همه اینها متهم مىشود به فوق بشرى و بعد قرار است بر اساس اینها تئورى سازى شود. ایشان براى اینکه بیایند این مسائل را انتساب به غلو و تفویض بدهند از یک تقسیم استفاده مىکنند بنام غلات درون گروهى و غلات برون گروهى. این هم بنظرم از مفاهیم کلیدى نظریه ایشان و در عین حال خلط و مغلطه بزرگى است. غلات برون گروهى معلوم شد که صفات و ذات الهى را براى ائمه قائل هستند، اما غلو درون گروهى چیست؟ این اصطلاح را ایشان جعل کرده تا نظر خود را اثبات کند. مىگوید همین صفاتى که من آنها را به عنوان صفات فوق بشرى دانستم. مىگوئیم چرا این صفاتى را که شما فوق بشرى دانستید انتساب به غلو مىزنید؟ بحث کلامى نمىکنم، بحث کاملاً با روششناسى تاریخى است. شما باید از نظر تاریخى نشان بدهید کسانى که قائل به یکى از این صفات بودهاند، متهم به فوق بشر دانستن پیامبر صلىاللهعلیهوآله یا ائمه شدهاند و ثانیاً رمى به غلو شدهاند. ما این را قبول نداریم و دلایل نفى و نقد آن را حداقل در چهار موضع که ایشان مطرح کرده است، نشان خواهیم داد: که یکى همین مثالى است که من خواندم یعنى غیبت، دوم جریان عبداللّه بن ابىیعفور و معلّى بن خینس است، سوم ماجراى دوران امام جواد علیهالسلام است و ماجراى چهارم که ایشان نسبت مىدهد یک جریان نفوذى غلو است که باید در جاى خود بررسى کنیم و ما هیچ یک از اینها را از نظر تاریخى قبول نداریم.
مستند غلو بودن غیبت
در همین جا مىخواهم روشن کنم این کتاب از نظر استنادى تا چه اندازه ارزش و اعتبار دارد. براى همین مدعا که من خواندم چه دلایلى اقامه کرده که مسلمانها قول عمر بن خطاب را در مورد غیبت پیامبر غلو دانستند؛ چه دلایلى اقامه کرده؟ استناد ایشان به دو دلیل است: اول اینکه مىگویند سید حمیرى که از کیسانیه بود و به نفع کیسانیه قصیدههاى خیلى معروفى دارد که همه نقل کردهاند؛ در زمان امام صادق علیهالسلام شیعه شد و قصیدههایى به نفع امامیه انشاد کرد. آقاى مدرسى مىگوید سید حمیرى عبارتى دارد که «کنت اقول بالغلو و اعتقد غیبة محمد بن الحنفیه» این عبارت را از کمال الدین صفحه 23 نقل کردهاند. برداشت ایشان این است که دو عبارت «کنت اقول بالغلو» و «اعتقد غیبة محمد بن حنفیه» عطف تفسیرى است که سید حمیرى بعد از شیعه شدنش گفت ما قبلاً که کیسانى و قائل به غلو بودیم یعنى قائل به غیبت بودیم. از این معلوم مىشود که ارتکاز تاریخى این بوده که غیبت یعنى غلو. استدلال دوم مؤلف به فرق الشیعه نوبختى صفحه 52 است. من این دو استناد را مىخواهم اینجا باز کنم که تا چه حد دلالت بر این مدعا مىکند. در کمال الدین چنین آمده که سید حمیرى مىگوید: «من قبلاً قائل به غلو بودم و قائل به غیبت بودم با جعفر بن محمد صلىاللهعلیهوآله برخورد کردم از او پرسیدم که آیا شما این روایاتى که در باب غیبت داریم قبول دارید؟ حضرت فرمودند بله قبول داریم، اما مربوط به محمد بن حنفیه نیست مربوط به یکى از فرزندان من است. من که این را شنیدم از غلوّ بازگشتم و به قول جعفر بن محمد علیهماالسلام گراییدم. اولاً آقاى مدرسى به صدر این گزارش استناد کرده است ذیل روایت را توجه نکرده است سید حمیرى تصریح مىکند که از قول به غیبت باز نگشتم بلکه از غلو برگشتم ریشه ماجرا چیست؟ اگر ایشان به کتابهاى فرقهنگارى مراجعه مىکرد، مىدانست که کیسانیه دو گروه بودند: یک گروه قائل به غیبت بودند و قائل به غلو نبودند و عده دیگر، قائل به غیبت بودند و قائل به غلو هم بودند. این گروه براى محمد بن حنفیه صفات الوهى هم قائل بودند. سید حمیرى مىگوید ما از گروه کیسانیهاى بودیم که هم قائل به غلو بودیم و هم قائل به غیبت بودیم، وقتى با جعفر بن محمد علیهماالسلام برخورد کردم، از اصل غلو عدول کردم و نسبت به غیبت هم مصداق آن را فهمیدم. پس مدرکى که ایشان نقل کرده اولاً ناقص گزارش کرده است و ثانیاً، به دلیل ضعف آشنایى با تاریخ کلام اسلامى، به سوء برداشت مواجه شده است. آن قصیده معروفى هم که از سید حمیرى نقل کردهاند و بعد از این است که شیعه جعفرى شده، دلیل دیگرى بر این مطلب است:
له غیبة لابّد ان سیغیبها فصلى علیه اللّه من متغیب
فیمکث حینا ثم یظهر امره فیملأ عدلاً کل شرق و مغرب
یعنى خود سید حمیرى که مىگوید از غلو دست برداشتم، هنوز براى غیبت قصیده مىگوید. پس معلوم مىشود آن دو عبارت عطف تفسیرى نیست بلکه دو مطلب جداگانه است.
صفرى: این تقسیم بندى براى کیسانیه در کجاست؟
سبحانى: هم در فرق الشیعه نوبختى و هم در مقالات الاسلامیین اشعرى هست.
صفرى: با همین الفاظ؟ چون کیسانیه از غلو جدا نمىشود.
سبحانى: چه کسى مىگوید کیسانیه از غلو جدا نمىشود؟! این هم یک اشتباه است. براى مثال اشعرى در مقالات الاسلامیین (چاپ ریتر، ص18) کیسانیه را یازده فرقه مىداند که برخى از آنها مثل کربیّه به غیبت باور دارند ولى اهل غلو نیستند و برخى دیگر مثل حربیّه و بیانیه هم به غیبت و هم به غلو باور دارند.
حالا اگر مدرک دوم مؤلف را بگویم این مطلب هم روشنتر مىشود. ارجاع دوم ایشان براى اثبات این نکته که همه مسلمانان غیبت را غلو مىدانستند، به صفحه 52 فرق الشیعه است، ولى وقتى به این کتاب مراجعه مىکنیم مىبینیم اصلاً صفحه 52 در مورد دو گروه از عباسیه است دوستان مىدانند عباسیه گروهى بودند که در دفاع از خلافت خاندان بنى عباس ادعا کردند که ما امتداد پیروان ابن حنفیه هستیم و جریان فکرى او را ادامه مىدهیم و بعضى از اینها قائل به غلو هم شدند. عبارت نوبختى این است: «و من العباسیة فرقتان قالتا بالغلو فى ولد العباس: فرقةٌ منها تسمى الهاشمیه و هم اصحاب ابىهاشم و فرقة قال الامام عالم بکل شىء و هو اللّه عزوجل» یعنى دو گروه غالى در بین عباسیه بودند یکى امام را تشبیه مىکند به پیغمبر و یکى امام را تشبیه مىکند به ذات الهى. ما مىدانیم عباسیه اصلاً قائل به غیبت نیستند، بلکه آنها مىگویند محمد بن حنفیه و فرزندش ابوهاشم هر دو فوت کردند و امامت به فرزندان عباس رسید. شاید اسم ابوهاشم ایشان را به خلط واداشته، چون ابوهاشم عنصر مشترک عباسیه و کیسانیه است. پس ماجرا در مورد عباسیه و بحث از غلو آنهاست. شما از این مطلب چگونه استفاده کردید که سواد اعظم مسلمانها اعتقاد به غیبت را متهم به غلو مىکردند. اصلاً این غلو، مربوط به غیبت نیست. این غلو یکى در مورد تشبیه امام به پیغمبر است و یکى در مورد تشبیه امام به خداست. مؤلف براى این ادعایش دو تا سند بیشتر ارائه نداد و ما هر دو سند را بررسى کردیم و دیدیم هیچ کدام دلالت ندارد، بلکه دلالت بر خلافش مىکند.
من در این زمینه موارد دیگرى هم دارم اگر وقت اجازه مىدهد یک مورد دیگر را هم بگویم، چون این نکته کلیدى و عنصر محورى استدلال ایشان است، تا معلوم شود اکثر ادلهاى که ایشان آوردند به لحاظ تاریخى پذیرفته نیست. ببینید، باز هم مىگویم که بحث کلامى نداریم، مىگوییم هیچکدام از شواهد ایشان پشتوانه علمى ندارد. پس مسلمانها عنصر غیبت را دلالت بر فوق بشرى یا غلو ندانستند.
صفرى: آقاى دکتر، تفویضى که ایشان مىگوید با آن تفویضى که در قرآن و جریان حضرت عیسى است فرق مىکند، این تفویضى که ایشان مىگوید تفویض مستقل است یعنى خدا کنار نشسته است.
سبحانى: ایشان در اینجا اصلاً از تفویض بحث نکرده است، مىگوید مسلمانها اعتقاد به غیبت را فوق بشرى و غلو مىدانستند. جناب آقاى دکتر صفرى معتقدند که ایشان وقتى مىگویند تفویض یا غلو مىخواهند آن صفات ویژه اهل تفویض را بگویند.
دکتر صفرى: وقتى تفویض را به خلق و رزق معنا مىکنند...
سبحانى: به خلق ورزق معنا نکرده است، من تمام متن ایشان را خواندهام. ایشان غیبت را به عنوان مثال براى صفات فوق بشرى و مصداق غلو آوردند. شما چیز دیگرى از این عبارت مىفهمید، بفرمائید. همین مثال غیبت را تمام کنیم تا برسیم به دیگر موارد. ایشان مىگویند غیبت یک صفت فوق بشرى بود نزد مسلمین.
واسعى: در اینکه فهم مردم در آن زمان این بوده که پیامبر صلىاللهعلیهوآله از دنیا خواهد رفت و رفتن ایشان غیبت نیست که در آن تردیدى نیست یعنى مردم آن زمان فهمشان این نبود که چون حضرت عیسى رفت و امکان بازگشتش هست پس پیامبر ما هم باز خواهد گشت.
سبحانى: شما از کجا مىگویید؟ سندهاى آن کجاست؟ اتفاقا به عکس است.
واسعى: وقتى عمر گفت پیامبر نمرده و هر کس این را بگوید من دست و پایش را مىزنم، ابوبکر استناد کرد به دو آیه از قرآن و با استناد به این آیات همه مردم پذیرفتند. یعنى متفاهم عرفى آن زمان این بود که پیامبر میراست.
سبحانى: آقاى مدرسى مىگوید اکثر مسلمانها این قول را فوق بشرى و غالیانه دانستند. اصل این ماجرا را طبرى و ابن اثیر آوردهاند و منبع دیگرى ندارد. همین مورخین خلاف این معنا را گفتهاند. اینها مىگویند وقتى عمر آمد و این مطلب را گفت مردم دنبال عمر بودند و به او گرایش پیدا کردند و وقتى ابوبکر آمد و آن آیهها را خواند مردم گفتند عجب! ما این مطلب را اولین بار از تو مىشنویم. یعنى نشان مىدهد ذهنیت یک جامعه را که وقتى عمر ادعاى موت کرد عده زیادى با او همراه شدند.
واسعى: نه، اینطور نیست، عمر شمشیر کشید گفت هر کس در این باره حرف بزند من با او برخورد مىکنم آن جا مردم اصلاً حرفى نزدند، چون مردم با توجه به شناختى که از اخلاق عمر داشتند و خشونتى که ایشان به خرج مىداد سکوت کردند، یعنى مانده بودند. در مقابل یک سخنى واقع شدند که جاى گفتگو نداشت.
سبحانى: این فرمایش شما با سخن طبرى و ابن اثیر که منابع اصلى ما در این واقعه هستند منافات دارد. طبرى نقل مىکند که رواى خبر گفت: مردان بزرگى از اصحاب پیامبر صلىاللهعلیهوآله را دیدم که قسم مىخوردند که ما نمىدانستیم که این دو آیه نازل شده تا این که ابوبکر آنها را خواند (تاریخ طبرى، ج2، ص444) و ابن اثیر مىگوید: «فواللّه لکأنّى الناس ماسمعوها الاّ منه» یعنى مردم گویا این آیهها را قبلاً نشنیده بودند، یعنى مطالب عمر براى آنها جا افتاده بود. (الکامل، ج2، ص324). وانگهى ادعاى آقاى مدرسى فراتر از اینهاست، ایشان ادعا مىکنند که مردم گفتند عمر غالى است، کجا گفتند غالى است؟ یک سند بیاورید.
واسعى: نه آن بحث دیگرى است، اینکه مردم گفتند غالى است در همان جا نمىگوید. مىگوید بعدها متفاهم عرفى این بود که هر کس چنین ادعایى مىکند سخن مافوق بشرى دارد.
سبحانى: عبارت ایشان صریح در این معناست ولى چون مىخواهم حقیقت براى ما روشن شود مىگویم: پس شما قبول دارید که در آن صحنه مسلمانها برداشت غلو نکردند. تاریخ هیچ شاهدى بر اینکه بعد از صحبت عمربن خطاب کسى گفته باشد عمر غالى بود یا صفت فوق بشرى به پیامبر صلىاللهعلیهوآله نسبت داد، وجود ندارد. حال مىآییم به دوره متأخرتر، مثلاً در دوره کیسانیه که ایشان مىگویند. ما گفتیم در آن دوره هم سندى بر اینکه سواد اعظم مسلمانها غیبت را غلو مىدانستند ارائه کنید. اگر ایشان سندى غیر از این دو داشتند، ارائه مىکردند. این دو سند گویاى این معنا نیست و آنها را کنار مىگذاریم. پس ادعاى شما که مسلمانها غیبت را غلو مىدانستند ثابت نشد. تا اینجا روشن است.
واسعى: این بحث دیگرى است. من فقط خواستم بگویم این مطلب که مىفرمایید در قرآن چنین چیزى بوده و طبیعتا باید فهم مسلمانان این باشد که امکان غیبت وجود دارد، چنین چیزى متفاهم عرفى نبوده است.
سبحانى: من نمىگویم امکان غیبت، نه.
واسعى: آیا مسلمانان چنین چیزى را غلو مىدانستند یا نه باید مدرک ارائه شود، مدارکى که ارائه شده کافى نیست.
سبحانى: کافى نیست و آیات قرآن هم نشان مىدهد. که اینگونه صفات با بشرى بودن پیامبران منافات ندارد. اگر فرض کنیم مسلمانها قرآن مىخواندند و قرآن مىفهمیدند، بشرى بودن حضرت عیسى را با این صفات در تنافى نمىدیدند و الاّ باید از پیامبر سؤال مىکردند که شما مىگویید حضرت عیسى بشر است و از آن طرف مىگویید خلق مىکند و احیاى مردگان مىکند و او را به آسمان مىبرم و...، این چه تناقضى است؟ پس ذهنیت عموم جامعه آن زمان از غیبت و اینگونه صفات، غلو و چیزى خلاف بشرى بودن نمىفهمید.
صفرى: تفویض با اینکه در مورد حضرت عیسى مثال زدید فرق مىکند. مسلمانها مىفهمیدند که فرق مىکند. شما فرمودید نقد قرآنى، مىخواستم بگویم نقد قرآنى فرق مىکند با آنچه ایشان مىگوید. اینها مىخواهند بگویند: «خداوند کار جهان از خلق و رزق و اختیار تشریع احکام را به ائمه تفویض فرموده است» (صفحه 62).
سبحانى: سخن در مورد کسانى است که قائل به علم غیب و تصرف تکوینى و غیبت و امثال آن هستند.
صفرى: ما اینها را کارى نداریم، اولین بارى که مىخواهد... .
سبحانى: نه فرضیه را گم نکنیم. فرضیه مؤلف این است که آن موارد هشتگانهاى که قبلاً نام بردیم، صفات فوق بشرى هستند که ایشان معتقد است اینها یک فرایند تاریخى داشته و در صدر اول نبوده، و مسلمانها و شیعیان هم قبول نداشتند و بعدها پذیرفتند، غیر از این است؟ این صفات را ایشان در جاهاى مختلف هم به غلو نسبت داده و هم به تفویض. بحث خلق و رزق را فعلاً من بحثى ندارم، من اصلاً از خلق و رزق صحبتى نکردم و تصریح کردم که علماى شیعه از قدیم این اعتقاد را غالیانه خوانده و رد کردهاند. سخن اصلى ایشان در جاى دیگرى است. ایشان مىخواهد همان صفاتى را که قاطبه علماى شیعه از آغاز تاکنون به عنوان مقامات امام پذیرفتهاند، با عنوان صفات فوق بشرى و غلو رد کند. عرضم این بود: فهرستى که ما اینجا ارائه دادیم، یعنى غیبت، تصرف تکوینى، علم غیب، طى الارض و غیره که ایشان همه را صفات فوق بشرى مىداند اینها در قرآن هست و به یک بشر نسبت داده شده است. شما چرا مىگویید اینها از نظر مسلمانان نخستین فوق بشرى تلقى شدهاند؟
واسعى: به گمان من نگاه مردم در خصوص حضرت عیسى یک نگاه متفاوتى بود. ایشان کسى بود که بر خلاف همه بشرهاى دیگر متولد شده بود و تنها کسى است که صفات متفاوت از دیگر انسانها به او داده شده بود.
سبحانى: در مورد آصف بن برخیا هم همینطور است. در مورد خضر و موسى هم همین بود؟
واسعى: در مورد خضر که چیز خاصى نداریم، در مورد آصف چرا.
سبحانى: در مورد خضر علم غیب داریم، همه نزاع او با حضرت موسى در این است که او علم غیب داشت و حضرت موسى حاضر نبود تمکین کند.
واسعى: نه آن علم خیلى محدود به غیب است.
سبحانى: یعنى علم به گذشته، حال و آینده بود. شما مىفرمایید در قرآن تنها این صفات به حضرت عیسى نسبت داده شد. مىگوییم اینطور نبوده است. این صفات حداقل به هفت یا هشت شخصیت که بسیارى از اینها نبى هم نیستند (مثل آصف بن برخیا، حضرت مریم و کسانى دیگر) نسبت داده شده است و هیچ کدام از این صفات در قرآن با بشرى بودن آنها منافات ندارد. بحث تفسیرى نمىکنیم، مىگوییم در بافت فرهنگ اسلامى وقتى براى پیامبران تعبیر به بشر شده، در مفهوم بشر همه اینها قرار داشته است، یعنى اینها در فرهنگ مسلمانان نخستین هیچ کدام منافات با مفهوم بشر نداشته است.
ائمه، علماى ابرار؟
حالا بیاییم جلوتر؛ ایشان مىگوید این نوع صفاتى که من آنها را فوق بشرى مىدانم، اصحاب ائمه قبول نداشتند و تقریباً تا زمان امام صادق علیهالسلام در بین امامیه وجود نداشت و به تدریج جریان غلو این صفات فوق بشرى را وارد اندیشه اسلامى کرد. تکیه استدلال ایشان بر چیست؟ من این عبارت را مىخوانم در صفحه 42 چاپ قدیم که صفحه 73 چاپ جدید است مىنویسد: «بسیارى از شیعیان و اصحاب ائمه اطهار به شدت با نسبت هر گونه صفات فوق بشرى [توجه شود که بحث غلو و تفویض اصطلاحى نیست، همان صفات فوق بشرى به اصطلاح ایشان منظور است [به آنان مخالف بوده و بر این نکته تأکید مىکردند که آنان فقط دانشمندانى پرهیزکار یا علماى ابرار بودند... امّا آن گروه از اصحاب با آن که به شدت تمام با نسبت هرگونه امر غیر طبیعى مانند علم غیب به ائمه مخالفت مىکردند شیعه و مطیع بى چون و چراى آنان بودند و ایشان را امام و رهبر اسلام مىدانستند».
واسعى: تفاوت آن با چاپ ایران چیست؟
سبحانى: یکى در متن است که ایشان نص را اضافه مىکنند، اعتقاد به نص عبداللّه بن ابى یعفور در چاپ قدیم نبود و تناقضى بین فصل اول و دوم ایجاد مىکند، از این بگذریم یک تفاوت در پاورقى دارند که آن پاورقى خیلى کلیدى است. استشهاد تاریخى ایشان این است که: در دهههاى نخستین قرن دوم مهمترین و محترمترین شخصیت در این گرایش [یعنى بسیارى از شیعیان و اصحاب] یک دانشمند برجسته کوفه به نام ابو محمد عبد اللّه بن ابىیعفور عبدى بود که از نزدیکان امام صادق علیهالسلام بود مع هذا باید توجه داشت که این دانشمند ائمه را تنها علماى ابرار اتقیا مىدانست و یکبار گفتگویى بر سر همین موضوع با معلى بن خنیس یک خدمتکار امام صادق علیهالسلام نمود که امام، سخن عبد اللّه بن ابىیعفور را تأیید کرده و نظر معلى بن خنیس را به شدت ردّ فرمود».
حال مىخواهیم ببینم این ادعاى بزرگ مؤلف که «بسیارى از شیعیان و اصحاب ائمه علیهمالسلام هرگونه امر غیر طبیعى مثل علم غیب یا تصرف تکوینى و... را براى ایشان معتقد نبودند»، چگونه اثبات شده است. در این خصوص هم دو مدرک اصلى ارائه کردهاند که هر دو مخدوش است. در ابتدا، این مطلب را به رجال کشّى آدرس دادهاند. اصل مطلب در رجالکشى این است که بین عبداللّه بن ابىیعفور و معلّى بن خنیس اختلاف بود که «الاوصیاء هُم الانبیاء» که قول معلّى بر خینس بود یا «الاوصیاء هم علماء الابرار» که قول ابن ابى یعفور بود. وقتى خدمت امام صادق علیهالسلام رفتند، امام فرمودند: انّا نبرء ممن یقول انّا انبیاء». آقاى دکتر مدرسى نوشتهاند که امام صادق علیهالسلام نظر عبداللّه بن ابى یعفور را تأکید کردند، آیا از این عبارت مدعاى مؤلف کتاب فهمیده مىشود؟ بله سخن معلّى ردّ شد، امام فرمودند: ما پیامبر نیستیم و شیعه هم به این قائل نشده است. اما تأیید سخن ابن ابىیعفور از این عبارت فهمیده نمىشود. اینکه منظور حضرت چیست، را گفت و گو خواهیم کرد.
ایشان براى تأکید مطلب خود در پاورقى به کتاب حقائق الایمان شهید ثانى هم ارجاع دادهاند که اکثر اصحاب در زمان ائمه علیهمالسلام آنها را علماى ابرار مىدانستند و حتى قائل به عصمت ائمه هم نبودند و صفات ویژه را قبول نداشتند. این در جاى خود روشن شده است که اولاً کتاب حقائق الایمان از شهید ثانى نیست، نسخههاى اولیه آن موجود است. زین الدین نامى ساکن در مشهد مقدس این کتاب را نوشته و تاریخ تألیفش نزدیک به تاریخ شهید ثانى یعنى 50 سال بعد از او است. این کتاب اصلاً ربطى به شهید ثانى ندارد و ما نمىدانیم او کیست و از کجا نقل کرده است؟ او هم سندى ارائه نمىدهد. چند نفر هم از متأخرین نقل کردهاند که قولشان از نظر تاریخى اعتبار ندارد و همه هم از حقائق الایمان گرفتهاند. پس ما در این ادعاى مؤلف محترم که بسیارى از اصحاب ائمه قائل بودند که ائمه نه عصمت داشتند و نه علم غیب و نه تصرف تکوینى، رسیدیم به این تعبیر عبد اللّه بن ابىیعفور و معلى بن خنیس. حالا من یک توضیحى بدهم که ایشان بعدا در پاورقى این کتاب متوجه این نکته شدهاند و خواستهاند تصحیح کنند و به نظر من اشکال بیشتر شده است.
چنانکه وقتى به رجال کشى مراجعه کنیم مىبینیم دلالتى هم بر مدعاى ایشان نمىکند اما در کنار این روایت، روایات متعدد دیگرى است که سخن عبداللّه بن ابىیعفور و پاسخ امام صادق علیهالسلام را روشن مىکند. نه تنها کشى این روایات را آورده بلکه در مصادر دیگر فراوان است که عبداللّه بن ابىیعفور و سایر اصحاب برجسته ائمه قائل بودند که ایشان «مفهَّم محدَّث» هستند. اینکه «محدَّث» در ادبیات اصحاب ائمه به چه معنایى است، تقریبا جزو مسلمات است که خود اهلبیت علیهمالسلام هم به تفصیل توضیح دادهاند. اقوال اصحاب را در مقالات الاسلامیین اشعرى مراجعه کنید که این گروه قائل بودند ائمه وحى به معناى مصطلح یعنى ارسال جبرئیل را نداشتند اما الهام را داشتند و شریعت و علوم در گوش آنها نواخته مىشده و به قلب آنها وارد مىشد بدون اینکه شخص جبرئیل را ببینند. این مفهوم محدَّث و مفهّم است. یعنى عبد اللّه بن ابىیعفور که ایشان مىگوید فقط به علماى ابرار قائل بود، به «محدَّثِ مفهَّم» بودنِ امام اعتقاد دارد. علاوه بر اینکه عبداللّه گفته است: الاوصیاء هم العلماء. یعنى نزاع میان عبداللّه بن ابىیعفور و معلّى بن خنیس در اوصیاء بودن نیست، وصایت ائمه علیهمالسلام را قبول دارد، وصایت همان وصایت الهى و خلافت الهى است که مقام اصطفاء و برگزیدگى است. نزاع بر سر این است که مقام ائمه علیهمالسلام را علماء ابرار بگوییم یا انبیاء؟
البته در پاورقى چاپ جدید خود ایشان متوجه اشکال در این برداشت شدهاند و خواستهاند توجیه کنند. اشاره کردهاند که در همان رجالکشى آمده است که عبد اللّه بن ابىیعفور قائل به محدث مفهم است ولى معناى مفهّم و محدّث در اوایل با آنچه بعدها اهل غلو گفتند تفاوت مىکند (ص 75). ما نفهمیدیم این عبارت یعنى چه؟ ایشان توضیح نمىدهد که در اوائل اصحاب در مورد محدّث چه چیزى مىگفتند که بعدها اهل غلو آن را معناى دیگرى کردند؟ هیچ مصدرى از مصادر اصلى شیعه نیست مگر اینکه روایتى در این درباره دارد و مجلسى در بحار حدود 45 روایت در این باره گردآورده است. دکتر مدرسى مىپذیرد که تعبیر به محدث و مفهم در ادبیات اصحاب و امام علیهالسلام حضور دارد. پس معلوم نشد ایشان محدث و مفهم را چطور حلّ کرد که ابن ابىیعفور فقط قائل به علماى ابرار است در حالى که قائل به الهام ائمه علیهمالسلام هم بوده است.
براى روشن شدن گفت و گوى بین عبداللّه و معلّى مراجعه مىکنیم به تاریخ تفکر شیعه و مىبینیم در این معنا که ائمه علیهمالسلام داراى علم ویژه الهامى بودند اجمالاً میان اصحاب امام صادق علیهالسلام اختلافى نبود، در همین رابطه یک نزاع میان اصحاب وجود داشته است. این نزاع در میان عبداللّه بن ابىیعفور و معلى بن خنیس هم بروز و ظهور کرده و چون مؤلف محترم از این پسزمینه تاریخى یا اطلاع ندارند یا تئورىشان اجازه نمىدهد این را بپذیرند، گذشتهاند. وقتى اصحاب ویژگىهاى خاص (مثل همین علم تحدیثى و بیان احکام جدید یا نسخ احکام) را از امام مىدیدند، برخى از آنها گرایش به این پیدا مىکردند که پس امام، مقامش همان مقام نبوت نبى است چون همه ویژگىهایى که آنها از نبى سراغ داشتند بر ائمه صادق بود. قرائن تاریخى داریم که به ویژه از زمان امام سجاد علیهالسلام به بعد موجى در بین اصحاب ائمه افتاد که برخى از آنها مىگفتند که «الائمة انبیاء» به همین معنا که آنها خصوصیات و مشخصاتى مانند پیامبر دارند. و در مقابل، ائمه علیهمالسلام با طرد این تعبیر همچنان بر علم تحدیثى و سایر اوصاف ویژه خود تأکید مىکردند این تعبیر «علماى ابرار» را خود ائمه به پیروان آموختند که منظور از «عالم آل محمد» همان صاحب علم ویژه بودن است و منظور از ابرار همان عصمت است. اصلاً نیازى نیست مؤلف محترم به این مورد در رجالکشى استناد بکنند، اگر به همان مورد بحارالانوار مراجعه کرده بودند مىدیدند که این تعبیر «علماى ابرار» مکرراً در سخنان اهلبیت علیهمالسلام آمده است. براى مثال، راوى از امام صادق علیهالسلام مىپرسد: «أ هُم انبیاء»؟ حضرت فرمودند: «لا، ولکنّهم علماء کمنزلة ذى القرنین فى علم و کمنزله صاحب موسى و کمنزله صاحب سلیمان» در روایت دیگر، امام رضا علیهالسلام فرمودند: «الائمه علماءٌ حلماء» و البته ذیلش هم همین است که ما محدّث و مفهّم هستیم، براى نبى جبرئیل مىآید، وحى تأسیسى مىآید براى ما وحى تأسیسى نمىآید، آنها جبرئیل را مىبینند ولى ما نمىبینیم، ما فقط در گوشمان و قلبمان مىآید. در این خصوص در منابع شیعه تاکنون هیچ اختلاف مفهومى در محدث و مفهم دیده نشده و چارهاى هم که ایشان در پاورقى مىکنند هیچ مشکلى را حل نمىکند بلکه بر مشکل مىافزاید.
جالب این است که وقتى تئورى مؤلف دچار اختلال مىشود مىگوید معلى بن خنیس که گفته «الائمة انبیاء» این انبیاء که نمىتواند منظورش نبى باشد، از جلالت شأن او خارج است پس او منظورش غیر انبیاء بوده، ویژگىهاى خاصى بوده، یعنى مثل انبیاء است سؤال ما این است که این چه مشکلى را حل مىکند؟ حضرت مىگویند «أبرأ ممّن قال انّا انبیاء» پس بین معلى بن خنیس و امام صادق علیهالسلام هیچ فرقى نمىکند، معلى بن خنیس هم که نظرش انبیاء نبود حضرت صریحاً فرمودند من از کسى که ما را انبیاء بخواند، برائت مىجویم. اگر معلّى ادعایى در باب مقام نبوت براى ائمه علیهمالسلام نداشت، پس نزاع معلى بن خنیس و عبد اللّه بن ابىیعفور در این روایت چه بوده است.
واسعى: نه آقاى دکتر، این مىخواهد یک مقوله دیگر را به طریق اولویت دفع کند. مىگوید قطعا معلى بن خنیس قائل به نبوت امام نبوده است در عین حال امام او را نفى مىکند. یعنى حتى با فهم معلى بن خنیس هم ما انبیاء نیستیم. در اینکه نبوت خاتمه پیدا کرده بود، همه مىفهمیدند معلى بن خنیس از کسانى است که در خانه امام صادق علیهالسلام کار مىکند این چطور نمىفهمد نبوت خاتمه پیدا کرده؟ اینکه در عین حال مىگوید شما انبیاء هستید مىخواهد بگوید یک مرتبه فروترى از نبوت در ذهن او هست چون این در بحث غلو است امام مىخواهد بگوید نه، حتى در آن حد از نبوت که شما تصور مىکنید ما نیستیم در حد علماى ابرار هستیم.
حالا من مىخواستم نکتهاى را آنجا اشاره کنم و توضیح حضرت عالى را هم داشته باشیم. اینکه امام مىفرماید محدّثیم مفهّمیم یا در فهم اکثریت شیعه این بود، از آن طرف ما روایتهاى فراوانى داریم حتى باب وسیعى است در اصول کافى و بحار: «باب ذکر الصحیفة والجفر والجامعه و مصحف فاطمه» که شیعه مىپرسد شما چطور مىدانید؟ امام نمىفرماید به ما وحى یا الهام مىشود، مىفرماید ما چیزهایى داریم که اینها در آن نوشته شده است، یعنى تمام علوم خاص در آن هست ما با مراجعه به آن چیزها مىتوانیم چنین چیزهایى را برسیم.
سبحانى: علوم خود را منحصر کردند به صحیفه و جامعه و امثال آن؟
واسعى: منحصر نکردند، اما در نگاه تاریخى یا در نگاه علمى کسى که مىخواهد داورى بکند و نتیجه نهایى بگیرد على القاعده باید مجموعه آنها را ببیند.
سبحانى: ما مجموعه را مىبینیم. بنابراین بخشى از علوم ائمه از طریق جفر و جامعه و مصحف است و یک بخشى هم از طریق الهام یا همین تفهیم و تحدیث است. هر دو را تصریح کردهاند، جمعش یعنى همین که بگوییم هر دو را داشتهاند، چون روایات و گزارشهاى تاریخى آنقدر هست که ایشان هم در چاپ جدید اعتراف کرده است. شما چه دلیلى بر انحصار علوم امامان به علم مکتوب دارید؟ یک موقع کسى مثل اتان کولبرگ است که اصلاً قائل به مبانى دینى و بحث رجال و حدیث و امثال آن نیست، او مىگوید هرکسى که ادعا کند یک چیزى والاتر از همین بشرهاى عادى دارد همه باطل است، آقاى مدرسى که این را قائل نیست. ایشان معارف قرآنى و دینى را قبول دارد و از اسناد تاریخى و رجالى شیعه مستنداتى آورده است. سؤال ما این است که شما سندى آوردید که در آن مفهوم «محدّث و مفهّم» قرار دارد و بعد هم متوجه شدید که این در تعبیر در روایات شیعه باب وسیعى دارد که به هیچ وجه نمىتوان انکار کرد در آنجا تحدیث و تفهیم را الهام معنا کردهاند. بعد شما مىگویید معلّى بن خنیس که مىداند وحى قطع شده، مىگوییم بله، معلوم است که مىدانسته وحى قطع شده، در خود همین روایات هست، ولى حرفش این بوده که چه فرقى مىکند؟ براى معلّى و امثال او همان شبههاى پیش آمده که الآن براى آقاى مدرسى در این کتاب پیش آمده است. آقاى مدرسى هم تصورش این است که اگر کسى الهام و تحدیثى به او شود پس فرقى بین نبى و امام وجود ندارد و غلو است. همین شبهه براى برخى اصحاب ائمه پیش آمد و ائمه براى حل آن فرمودند: ما انبیاء نیستیم و فرق نبى و محدّث را گفتند. ما مىپرسیم شما با این پاورقى چه مشکلى را مىخواهید حل کنید؟
قرائتى: در خصوص این روایت وقتى که امام در مقام قضاوت هست بین دو دیدگاه و یکى را نفى مىکند و در مقام هدایت است و این که کدام دیدگاه در مورد تعریف امام درست است وقتى دیگرى را نفى نمىکند حداقل امام این دیدگاه را در حد بطلان نمىداند. دوم اینکه اینان در مقام تعریف امام بودهاند یعنى ممکن است با ما دلائل خارجى بدانیم که مثلاً عبد اللّه بن ابىیعفور فلان اعتقاد دیگر هم در مورد امامت دارد ولى ایشان در تعریف امامت فقط علماء الابرار را مىگوید.
سبحانى: من به صراحت گفتم که خود ائمه واژه «علماى ابرار» را مطرح کردهاند. به نظر مىرسد که ایشان و برخى دیگر اصلاً آشنا به ادبیات بحث نیستند که واژه «عالم» و «علماء» در لسان اهلبیت علیهمالسلام و اصحاب آنها یک اصطلاح خاص بوده است. ما این را ردیابى کردهایم که اگر فرصت شد عرض خواهیم کرد، خود اصحاب مىگفتند: قال العالم. از اینرو، برخى راویان مىپرسیدند: «ما منزلة العلماء؟ أانبیاء هم؟ «امام علیهالسلام مىفرمودند: لا، لکنّهم علماء کمنزلة ذى القرنین فى علمه و کمنزلة صاحب موسى و کمنزلة صاحب سلیمان آصف بن برخیا» پس واژه علماء و واژه ابرار یک اصطلاح است. اگر کسى بخواهد تاریخ تفکر کار کند باید معناى تاریخى این واژگان را بداند مثل این است که بنده بخواهم تاریخ فیزیک بنویسم بروم سراغ اتم و خودم معنائى براى آن ارائه دهم، در حالى که اتم یک اصطلاح است. علماء در لسان اصحاب یک اصطلاح بوده و تداول داشته است. بنابر این بنده هم با شما موافقم که اگر علماى ابرار را ردّ نکردند پس قبول داشتند. ولى کدام علماء ابرار؟ علماى ابرارى که توضیح دادیم، یعنى مثل صاحب موسى و ذى القرنین و صاحب سلیمان.
قرائتى : مقصود این است که این را در تعریف امام کافى مىدانند و مفهّم و محدّث بودن را شرط نمىدانند.
سبحانى: چرا شرط نمىدانند، از کجا مىگویید؟ معناى «علما» چیزى جز همین نبوده است. مراجعه بفرمایید. چون امام در مقام بیان است باید توضیح بدهد که این نظریه بطور کلى رد است و این با این قید پذیرفته است.
واسعى: اثبات شىء نفى ماعدا نمىکند...ولى بنظرم این بحث همچنان جاى گفتگو دارد. جناب آقاى دکتر سبحانى بحثهاى بسیار خوبى فرمودند، مىخواستیم بعد از این نظرات دوستان را هم داشته باشیم.
سبحانى: من واقعش به این نیت در این جلسه آمدم که یک مدافع خستگىناپذیر با تمام مبانى حتى اگر معتقد نباشد ولى دقیقا بر مبناى ایشان دفاع کند، ولى این اتفاق نیفتاد. اگر واقعا خود ایشان یا هر کس دیگرى که چنین چیزى را قائل باشد من از باب تحرّى حقیقت که بر علمم بیفزایم، آمادگى دارم در محفل عمومى یا خصوصى خدمتتان باشم.
واسعى: با آقاى مدرسى مکاتبه ایمیلى شد و ایشان عذرخواهى کردند که نمىتوانند بیایند ولى امکان این هست که در تابستان یک سفر داشته باشند و اگر بتوانیم فرصتى داشته باشیم قطعا جلسهاى را مىگذاریم. واقعیت این است که با حضور مؤلف خیلى بهتر مىشود گفتگو کرد.
البته وقتى قرار است ترجمه فارسى در ایران چاپ شود، ایشان مجبور است حاشیههایى بزند چون در اینجا باورها و نگاههایى وجود دارد و ایشان مجبور است پیشاپیش خود را از این داورىها و حرفها تبرئه کند یا ادعا کند که این حرفها را دیگر قبول ندارد. در عین حال مىشود گفتگوهاى جدىترى را داشت یا حداقل بشنویم که ایشان از حرف خودش برگشته است، این هم خودش مهم است.
خیلى متشکرم از یکایک دوستان، خصوصا از جناب آقاى دکتر سبحانى و جناب آقاى دکتر صفرى که با مطالعات و تتبعات خودشان ما را به فیض رساندند. از اینکه در جلسه حضور پیدا کردید و حضور علمى در بحث داشتید از یکایک شما سروران هم تشکر مىکنم و توفیق همه را از خداوند بزرگ تقاضا دارم.
|
|
|
|
کاربران حاضر
|
|
|
فعلا: 6 مهمان و 0 کاربران ثبت نام شده حاضر.
شما میتوانید از اینجا وارد سایت شده یا ثبت نام کنید.
|
|
|