گزارشی از جلسات نقد و بررسی کتاب «مکتب در فرآیند تکامل» - قسمت دوم(5531 مجموع کلمات موجود در متن) (251 بار مطالعه شده است) 
گزارشی از جلسات نقد و بررسی کتاب «مکتب در فرآیند تکامل» - قسمت دوم
حجتالاسلام و المسلمین استاد حسن طارمىراد
برگرفته از: فصلنامه سفینه - سال پنجم، شماره 19، بهار 1387
موسسه فرهنگی نباء، www.NabaCultural.Org
برای گرفتن نسخهی PDF لطفاً
اینجا
را کلیک کنید
نویسنده :ایمان نوربخش [1]
چکیده: کتاب «مکتب در فرآیند تکامل» بر مبناى دو هدف توسط دکتر حسین مدرسى طباطبایى تألیف شده است:
1. معرّفى تاریخ مذهب تشیع به عنوان یک جریان عقیدتى در اسلام، به خوانندگان غربى و غیر مسلمان
2. شناخت فرآیند شکل گیرى و تکامل مکتب تشیع در سه قرن نخست اسلامى.
فصل اوّل کتاب با عنوان «حقوق و مسؤولیتها» شامل مرورى کوتاه بر تاریخ تشیع تا ابتداى دوران غیبت صغرى است که در این نقد بخش اعظم آن مورد نقد و بررسى قرار گرفته است. روایات استناد شده در کتاب مکتب در فرآیند تکامل، در موضوعهای امامت، غیبت امام مهدى علیهالسلام و غیره از منابع حدیثى همچون المحاسن احمد بن محمد بن خالد برقى، الکافى شیخ کلینى، الغیبة محمد بن ابراهیم نعمانى، و اختیار معرفة الرجال شیخ طوسى استخراج شده که در این مقاله به بررسى آنها پرداخته شده است.
اشاره
در شمارهی 18 سفینه، گزارشی از نقد و بررسی دانشور فاضل، جناب حجّتالاسلام حسن طارمی راد، بر مقدّمهی کتاب مکتب در فرآیند تکامل، نوشتهی استاد دکتر سیّد حسین مدرّسی طباطبایی (چاپ اوّل، تهران: کویر، 1386) ارائه شد. اینک در این گفتار، گزارشی از بررسی بخش اوّل کتاب (ص 27 به بعد) عرضه می-شود. گزارش بررسی بخشهای دیگر در گفتارهای دیگر خواهد آمد.
بار دیگر، از خوانندگان ژرفنگر میخواهیم که با دقّت، در این سطور بنگرند و ما را از دیدگاههای پژوهشی خود بیبهره نگذارند.
بررسی فصل اوّل
فصل اوّل تحت عنوان «حقوق و مسئولیّتها» به نحوهی شکلگیری و تکامل مفهوم امامت در بعد سیاسی و اجتماعی اختصاص دارد و میتوان گفت مرور کوتاه تاریخ تشیّع تا ابتدای دوران غیبت کبری است. در اوّلین گزاره، نویسنده ادّعا می کند که: پس از درگذشت پیامبر، سه جریان برای به دست آوردن خلافت تلاش می کردند: انصار، قریش و طرفداران اهل بیت علیهمالسلام؛ امّا در نهایت، قریش «توانستند یکی از معمّرین و مقدّمین خود را از یک سلسلهى دیگر، به عنوان خلافت، بر مسند قدرت و ریاست بنشانند.» (ص 29)
نکتهى اوّل: میدانیم که پیامبر در غدیر خم علی علیهالسلام را معرفی کردند و عدّهای در راه بازگشت به مدینه، در عقبه، تصمیم گرفتند ایشان را به قتل برسانند. گزارش این واقعه در مصادر اهلسنّت آمده و شرح آن در کتاب المحلّی اثر ابنحزم، در جلد یازدهم، نقل شده و سند آن نیز طبق موازین حدیث شناسی اهلسنّت، صحیح است. پس از وفات رسول خدا صلیالله علیه و آله و قبل از خاکسپاری ایشان، بلافاصله خلیفه انتخاب شد. خوانندهى کتاب با خواندن این جملات و جملات قبل و بعد آن، تصوّر خواهد کرد که شورایی با حضور تمامی اصحاب و بزرگان قبایل تشکیل شده بود و هر یک از سه گروه از نمایندهی مورد نظر خود برای خلافت، جانبداری کرده و نهایتاً پس از بحث و بررسی و شنیدن سخنان موافقان و مخالفان و مشورت، نهایتاً در رأی-گیریای که به عمل آمد، یکی از متقدّمین صحابه را به خلافت برگزیدند. در حالی که باید گفت در جریان سقیفه، کسی از طرفداران اهلبیت علیهمالسلام حضور نداشت و اصلاً در آنجا، چالشی به عنوان اینکه خلافت شایستهى اهلبیت است روی نداد.
نکتهى دوم اینکه استفاده از کلمهى معمّر نیز در اینجا صحیح نیست، چرا که اتّفاقاً خود خلیفهى اوّل این ادّعا را نکرد. حتّی عدهای قائل بودند که عبّاس عموی پیامبر خلیفه باشد، چون سنّش بیشتر است. اگرچه نویسنده هیچ مرجعی را برای این جملات معرّفی نکرده است؛ امّا اظهارات ایشان با مطالب یکی از منابع اصلی این کتاب، یعنی کتاب ویلفرد مادلونگ، اسلامشناس و شیعهپژوه غربی، مطابقت دارد. مادلونگ کتابی دارد که با عنوان «جانشینی حضرت محمّد صلیالله علیه و آله» ترجمه شده و در آن به وقایع تاریخی پس از رحلت حضرت رسول، پرداخته و نظریّات مختلف در باب مسألهى خلافت را بررسی کرده است. وی در آن کتاب، صراحتاً عقیدهى شیعه، مبتنی بر وجود و لزوم نص برای تعیین خلافت را رد کرده، امّا در عین حال، قائل است که در آن اوضاع تاریخی، شایستگی امیرمؤمنان علیهالسلام از سایرین بیشتر بود.
در گزارهى بعدی، نویسنده تصریح میکند که: جنبش تشیّع تا پایان قرن اوّل صرفاً یک جمعیّت فعّال ضدّ دولتی شناخته میشد که طرفدار حقوق اهلبیت علیهمالسلام به عنوان رهبران قانونی جامعهى اسلامی بود و راه خود را از نظر فقهی و اعتقادی، از سواد اعظم مسلمانان جدا نکرده بود. به عبارت دیگر، اختلاف شیعیان با سایر مسلمانان، صرفاً دربارهى حکومت و خلافت بود و در سایر مسائل، مثل اعتقادات و احکام فقهی و تفسیر قرآن، هیچگونه تفاوتی بین تشیّع و سایر مسلمانان نبوده است و حتّی شیعیان به همان احکام فقه مکتب خلافت عمل میکردهاند. (ص 30ـ31، نقل به تلخیص)
این مدّعای نویسنده نیاز به تفصیل دارد. مفهوم خلافت به خصوص در صدر اسلام، چه از نظر شیعه و چه از نظر اهلسنّت، به هیچ وجه به معنای حکومت ظاهری و زمامداری صرف نبوده است. اگرچه در قرون بعدی، به ویژه در زمان خلفای بنیعبّاس، بین مقام خلافت و مقام افتاء و قضا، تفکیک قائل شدند، امّا پس از رحلت پیامبرصلیالله علیه و آله خلیفه به معنای کسی بود که در تمامی شئون، به جز دریافت وحی، جانشین رسول خدا بود. خلیفه یعنی کسی که علاوه بر زمامداری، باید مردم را در امور دین، بیان اعتقادات، تفسیر قرآن و اقامه-ی احکام و حدود اسلامی، رهبری و راهنمایی میکرد و مردم هم از وی اطاعت میکردند. این مطلب با توجّه به اختلافات اصحاب در زمان خلافت ابوبکر روشن می گردد؛ چنانکه اختلافات آنها نه بر سر ریاست، بلکه بر سر اجرای صحیح احکام بود. این حقیقت در قضیّهى مشهور جنگهای ارتداد و قتل مالکبن نویره، در تواریخ نقل شده است. اگر اختلافات فقط بر سر حکومت بود، چرا مانع از جمعآوری قرآن توسّط امیر مؤمنان علیهالسلام شدند؟ یا در زمان خلافت عثمان ـ که اختلافات بالا گرفت ـ مسائل مورد اختلاف صرفاً مسائل مربوط به حکومت نبود، بلکه اعتراض افرادی مثل عبداللهبن مسعود، عمّار یاسر و ابوذر بر سر جمعآوری قرآن، اجرای احکام و اعتقادات بود. یا مثلاً دربارهى خلافت معاویه، در تاریخ طبری آمده است که هنگامی که وی در زمان حج به مدینه آمد، از مردم میپرسید که پیامبر انگشتر را در کدام دست قرار میداد؟ و هنگامی که پاسخ میشنید، در دست راست، دستور میداد از آن به بعد، مردم انگشتر را در دست چپ قرار دهند. همچنین وقتی شنید که پیامبر بسم الله را در نماز بلند میخواند، دستور داد آن را در نماز آهسته بگویند. (رجوع کنید به تفسیر فخررازی و بحث وی در باره بسم الله سوره فاتحه در نماز) این شواهد تاریخی ـ که نمونههای متعدّدی برای آن میتوان ذکر کرد ـ همگی نشاندهندهی این است که به خصوص در قرن اوّل، مقام خلافت صرفاً یک مقام سیاسی نبوده و اختلافات بر سر خلافت هم تنها برای رسیدن به قدرت نبوده است.
نویسنده برای اثبات ادّعای خویش درباره اینکه شیعه در ابتدا یک مکتب عقیدتی سازمان یافته نبوده و در اوایل قرن دوم، همزمان با سایر مکاتب فقهی به تدریج، به صورت یک مکتب حقوقی متمایز درآمده، در پاورقی صفحهی 31 به دو حدیث از امام صادق علیهالسلام با مضمون مشابه، از کتاب رجال کشّی و تفسیر عیّاشی اشاره میکند :
«کانَتِ الشیعةُ قَبلَ أن یَکونَ أبوجَعفَرٍ و هُم لایَعرِفونَ مَناسِکَ حَجِّهِم وَ لا حَلالَهُم و لا حَرامَهُم؛ حَتّی کانَ أبوجَعفَرٍ، فَحَجَّ لَهُم و بَیَّنَ مَناسِکَ حَجِّهِم وَ حَلالَهُم حَتّی إستَغنُوا عَن النّاسِ و صارَ النّاسُ یَتَعَلَّمُونَ مِنهُم بَعدَ ما کانُوا یَتَعَلَّمُونَ عَنِ النّاسِ.»
مضمون هر دو حدیث (حدیث کشّی عیناً در کافی ج 2 ص 19 آمده است) این است که شیعیان تا قبل از امام باقر علیهالسلام احکام فقهی خود را نمیدانستند و ناگزیر به مذهب رسمی (الناس) روی می آوردند (زیرا عمل به احکام تکلیفی واجب است)؛ امّا پس از آنکه امام باقرعلیهالسلام مناسک صحیح حج و حلال و حرام را برای آنها بیان فرمود، ایشان از سایر مردم بینیاز شدند و پس از آن، مردم (پیروان مذهب رسمی) بودند که احکام صحیح را از شیعیان فرا میگرفتند. به این ترتیب، نویسنده نتیجهگیری کرده که مکتب تشیّع از زمان امام باقر علیهالسلام به عنوان یک مکتب حقوقی و فقهی ممتاز از سایر مسلمانان درآمد.
می گوییم: در تحلیل تاریخ باید شرایط آن دوران را در نظر گرفت و سپس بر پایهی مجموعهى دادهها و شواهد متقن، نظریّهى قابل دفاعی ارائه کرد. در همین حدیثِ مورد استشهاد مؤلّف، امام صادق علیهالسلام بر اهمّیّت معرفت امام برای رسیدن به معرفت دینی تأکید میکنند و به سیر تاریخی امّت اسلامی بعد از رحلت رسول صلیالله علیه و آله تا زمان امام باقر علیهالسلام اشاره میکنند. تاریخ طبری گزارش میدهد که از زمان خلافت معاویه، شرایط روز به روز، بر شیعیان امیرمؤمنان سختتر میگشت؛ به طوری که شیعیان را به بهانههای مختلف، به قتل میرساندند و از سر راه بر میداشتند. این وضع پس از فاجعهی کربلا و در زمان امام سجّاد علیهالسلام ادامه داشت و عملاً جامعهی شیعه پس از قیام کربلا از هم پاشیده بود. چنین نبوده است که ائمّه و اصحاب آنها آزادی عمل داشته باشند که در هر زمان و مکان، کلاس درس تشکیل دهند و به بیان معارف و احکام اسلام بپردازند؛ بلکه اکثر شیعیان به سبب شرایط خفقان و سرکوب، اصلاً دسترسی به امام خود نداشتند. بنابراین، مجبور بودند که احکام را از دیگران فراگیرند. عبارت امام صادق علیهالسلام هم ناظر به همین موضوع است؛ چنانکه تصریح شده که شیعیان در آن زمان، احکام را نمیدانستند و مجبور بودند از سایرین بپرسند. آن-گاه در زمان امام باقر علیهالسلام و با کوششهای ایشان، در پی فراگیری احکام صحیح، از جامعهی اسلامی ممتاز شدند. در واقع قرار نبوده که احکام خود را مثلاً از ابوحنیفه یاد بگیرند. امام میفرمایند :«لایَعرِفُونَ» (نمیدانستند)، نه اینکه ما میگوییم از این به بعد، از ما یاد بگیرید و چنین عمل کنید. بنابراین، با توجّه به شرایط تاریخی، نمیتوان از این روایت نتیجه گرفت که تشیّع تا پایان قرن اوّل، صرفاً جنبشی سیاسی بوده و در زمان امام باقر علیهالسلام تبدیل به یک مکتب مستقل شده است.
در اینباره، نویسنده به دو مرجع اشاره میکند: یکی نامهی هشامبن عبدالملک، خلیفهی اموی، به والی خود در مدینه که در تاریخ طبری نقل شده است و دیگری رسالهای از حسنبن محمّد حنفیّه دربارهی ارجاء. (ص 32 و 33) سؤال این است که آیا نویسنده غیر از این دو منبع، مرجع یا مستندی را برای شناساندن و معرّفی شیعه در قرن اوّل هجری، در اختیار نداشته است؟ مثلاً مجموعه مطالبی که از شیعیان اوّلیّه، در مقام احتجاج با مخالفان نقل شده است.
به ویژه لازم است در اینجا دربارهی منبع دوم توضیحاتی را ارئه کنیم. حسنبن محمّد حنفیّه کسی است که کیسانیّه او را امام خود می دانستند. وی ظاهراً پس از شکست قیام مختار و سلطهی مجدّد امویان، با نگارش این رسالهی کوتاه، پیوستگی خود را به جریان حاکم اعلام کرد و از شیعه (بنابر برخی نسخهها: سبئیّه) تبرّی جست و تقدّم دو خلیفه نخست را بر امام علی علیهالسلام به مثابه یک عقیده پذیرفت و آن را «ارجاء» نامید. لغت ارجاء به معنای «تأخیر انداختن» است. رسالهی ارجاء دربارهی این موضوع است که خداوند خلافت امیرالمؤمنین علیهالسلام را با وجود افضلیّت آن حضرت، به تأخیر انداخت و خلافت وی را پس از خلافت ابوبکر، عمر و عثمان قرار داد. هدف این رساله، در واقع، ردّ اعتقاد شیعه به نص و منصوص بودن ائمّه است. از این رو، پیروان این دیدگاه در لسان روایات ائمّه، به مُرجئه معروف شدند؛ یعنی کسانی که قائل به عقب افتادن و تأخیر در خلافت امیر مؤمنان علیهالسلام بودند. مرجئه در آن هنگام، به معنای جریانی در مقابل شیعه بوده است. بنابراین، این گروه با گروه دیگری که بعدها به مرجئه معروف شدند، متفاوتاند. در کتاب «الزینة» اثر ابوحاتم رازی، همین معنا شرح داده شده است :«والمرجئة هو لقب قد لزم کلّ من فضّل أبابکر و عمر علی علیّبن أبی-طالب کما أنّ التشیّع هو لقب قد لزم کلّ من فضّل علیّاً علی أبیبکر و عمر.»
در کتاب کافی نیز از امام صادق علیهالسلام نقل شده است که به جوانان خود اعتقادات دینی را آموزش دهید تا مرجئه آنها را منحرف نکنند؛ که منظور از مرجئه همین گروه است. حال باید از نویسنده سؤال کرد که آیا برای معرّفی شیعه در قرن اوّل، منبعی بهتر از نامهی خلیفه اموی و نامهی یکی از مخالفان عقیدتی شیعه، یعنی حسنبن محمّد حنفیّه، در اختیار ایشان نبوده است؟ خلیفهی اموی در نامه خود به والی مدینه، مینویسد که اهل کوفه به عنوان تبرّی و فاصله گرفتن از یک گروه سیاسی، به اهلبیت محبّت دارند و آنها را در جایگاه غیر واقعی خود نشانده و موجب تفریق جماعت مسلمین شدهاند. آیا تمام معرّفی شیعه در قرن اوّل هجری همین است؟ آیا گفته-ها، روایات و خطابات ائمّه: و احتجاجات شیعیانشان، معرّف شیعه در قرن اوّل نیست؟
از کلام نویسنده چنین برمیآید که در زمان امام باقر و امام صادق علیهماالسلام رفتهرفته تشیّع به عنوان یک مکتب مستقلّ سیاسی، فقهی، اعتقادی و کلامی شناخته شد. «البتّه بسیاری از شیعیانی که در آن دوره، گرد امام باقر علیهالسلام بودند، با مفهوم امامت به شکل واقعی آن آشنا نبوده و ایشان را امام معصوم و منصوص نمیدانستهاند؛ ولی به هر حال، خلافت را حقّ خاندان پیامبر میدانستند و ایشان را بزرگ و رئیس آن خاندان میشناختند. چنین متفاهم از تشیّع در آن روزگار بسیار شایع بود.» (پاورقی ص 32)
در این باره، باید توضیح داد که اساساً اصطلاح شیعه، نزد شیعیان، قطعاً به کسانی اطلاق میشد که قائل به نص بر امامت امیرمؤمنان و بهطور کلّی آموزهی نص بودند. جناب دکتر مدرّسی نیز در صفحات 194 به بعد، صحبت از نص کردهاند. در تاریخ طبری، در جریان قیام سلیمانبن صرد خزاعی، از شیعه به عنوان کسانی که قائل به نص و حقانیّت خلافت اهل بیت علیهمالسلام بودهاند، تعبیر شده است. به همین دلیل، در ابتدای قیام مختار، عدّه-ی کمی از شیعیان به او پیوستند؛ چرا که مختار قائل به خلافت محمّد حنفیّه بود؛ امّا شیعیان با سلیمان همراهی کردند. البتّه در کتب رجالی اهلسنّت به هرکس که به اهلبیت علیهمالسلام محبت داشته، شیعه و به هرکس که برای آنها قائل به نص بوده، شیعهی غالی یا رافضی گفته میشده است. در کتب رجالی شیعه، منظور از شیعه کسانی هستند که قائل به نص بر امامت و عصمت ائمه علیهمالسلام بودهاند. البتّه ائمّه شاگردانی هم داشتهاند که ایشان را صرفاً عالم دینی میدانستهاند؛ مثل ابوحنیفه و ابوالبختری وهببن وهب. پس لازم است که بین اصحاب ائمّه و سایر شاگردان ایشان، تفکیک قائل شویم. اگر به کتب رجال مراجعه و عقاید اصحاب ائمّه را بررسی کنیم، میبینیم که اکثریّت قریب به اتّفاق آنها قائل به نص بر امامت ایشان و حجّیّت اقوال و نیز عصمت آنان بودهاند.
اسامی اوّلین گروههای شیعه ـ که در زمان امام باقر علیهالسلام به تدریج، توانستند به امام بپیوندند ـ در کتاب-های رجال هست که یکی از معروفترین آنها خانوادهی آلاعین است که بزرگ آنها زراره است. رسالهای است در معرّفی خاندان زراره که توسّط یکی از نوادگان او در قرن سوم، به نام ابوغالب زراری، نوشته شده است. این فرد خود از مشایخ کلینی بوده است. او در ابتدای این رساله، چنین مینویسد :«إنّا أهلُ بَیتٍ أکرَمَنَا اللهُ جَلَّ و عَزَّ بِمَنِّهِ عَلَینَا بِدینِهِ وَ اختَصَّنَا بِصُحبَةِ أولِیائِهِ وَ حُجَجِهِ عَلی خَلقِهِ.» سپس یکیک اعضای این خانواده را که در خدمت ائمّه بودهاند، ذکر میکند. میبینیم که او در اینجا تعبیر محبّت را نمیآورد؛ بلکه از ائمّه به عنوان حجّتهای خدا بر خلقش نام میبرد.
ضمن اینکه اگر شیعیان صرفاً به خاطر اینکه ائمّه از خاندان پیامبر بودهاند و علم آنها از پیامبر اخذ شده است، گرد آنان جمع شدهاند، چرا برای کسب علم، به دنبال فرزندان امام حسن علیهالسلام نرفتند؟ به هر حال، آنها هم از خاندان پیامبر بودهاند و حتّی کسی مثل عبدالله محض در تبارش غیر هاشمی وجود نداشته است. بنابراین، حتماً نصّی وجود داشته است که شیعیان به دنبال گروه خاصّی از فرزندان پیامبر رفتهاند.
نویسنده در فصل دوم کتاب، صفحه 75، با استناد به یک روایت، همین ادّعا را تکرار میکند که ما آن را عیناً در اینجا نقل میکنیم. ایشان در متن، اشاره میکند که گروهی از اصحاب ائمّه ضمن آنکه ایشان را جانشینان بر حقّ پیامبر و مفترضالطاعة میدانستند، قائل بودند که آنها صرفاً علماء ابرار میباشند و با هرگونه نسبت دادن جنبهی فوق بشری به آنها مثل علم غیب، مخالفت میکردند. در پاسخ میگوییم: اوّلاً اگر کتب رجال را بررسی کنیم، این تعبیر را که بسیاری از اصحاب اینگونه میاندیشیدهاند، غلط مییابیم. رجال کشّی معمولاً همهی آنچه را دربارهی اصحاب ائمّه نقل شده، گردآوری کرده و دربارهی آن، داوری هم نکرده است.
ثانیاً ایشان به عنوان شاهد بر این ادعا از عبداللهبن ابییعفور به عنوان مهمترین و محترمترین فرد از این گروه یاد میکند و به مناظره بین او و معلّیبن خنیس، شاگرد و خدمتکار امام صادق علیهالسلام در این باره اشاره میکند و میگوید که معلّی امامان را همردیف پیامبر میشمرد؛ ولی امام نظر عبدالله را تأیید کردند. حال برای روشن شدن مطلب ما متن کامل آن را در اینجا میآوریم:
تدارأ ابنأبییَعفُورٍ وَ مُعَلّیبن خنیس، فقالَ ابنأبییَعفورٍ: الأوصِیاءُ عُلَماءُ أبرارٍ أتقِیاءٍ. و قالَ ابنُخنیس: الأوصیاءُ أنبیاءٌ. قال: فَدَخَلا عَلی أبیعَبدِاللهِ علیهالسلام. قالِ: فَلَمّا استَقَرَّ مَجلِسُهُما، قالَ: فَبَدَأهُما أبوعَبدِاللهِ علیهالسلام فَقالَ: یا عَبدَاللهِ أبرَأ مِمَّن قالَ إنّا أنبِیاءً. (اختیار معرفة الرجال، الشیخ الطوسی، ج ،2 ص 515)
طبق این گزارش، هردوطرف مناظره، امام صادق علیهالسلام را «وصی» میدانستند و اختلاف در نسبت دادن پیامبری به آنان بود که امام علیهالسلام نظری را که اوصیاء را پیامبر میشمرد، رد کردند. آنچه از این گزارش میتوان نتیجه گرفت این است که:
اوّلاً نویسنده ظاهراً در نقل حدیث اشتباه کردهاند؛ چرا که در متن کتاب به جای کلمهی «اوصیاء» از کلمه «ائمّه» استفاده کردهاند؛ در حالی که در اینجا وصی مفهومی اخصّ از امام دارد و کلمهی وصی منصوص بودن و منصوب بودن را میرساند. وصی کسی است که با نص، تعیین میشود.
ثانیاً بحث بین معلّی و عبدالله، دربارهی همتراز با نبی بودن یا نبی بودن اوصیاست، نه برخورداری از علم غیب، عصمت و منصوص بودن. در واقع، موضوع بحث این است که آیا اوصیاء پیامبر اسلام صلیالله علیه و آله مثل اوصیاء پیامبران بنیاسرائیل، دارای مقام نبوّتاند یا خیر. ضمن اینکه این روایت خود متضمّن برخورداری اوصیاء پیامبر از علم غیب نیز هست؛ زیرا راوی میگوید این دو نفر بحث کردند و چون خدمت امام نشستند، امام به گونهای سخن گفت که نشان میداد از مباحثهی آن دو خبر دارد. مگر علم غیب چیست؟ سؤال اینجاست که نویسنده چگونه بر مبنای این حدیث نتیجه گرفته که عبداللهبن ابییعفور به علم غیب امام، قائل نبوده است. ضمن آنکه معلّیبن خنیس هم اگرچه از خادمین امام صادق علیهالسلام بوده، امّا از لحاظ علمی، در جایگاه بالایی قرار داشته است. علاقهمندان میتوانند به شرح حال وی در کتب رجالی مراجعه کنند.
همانگونه که گفته شد، اختلاف بین این دو صحابی، بر سر تسرّی مقام نبوّت به ائمّه بوده و این مسأله بارها توسّط اصحاب، از ائمّه سوال میشده است؛ چنانکه در بسیاری جوامع روایی شیعه، بابی تحت عنوان فرق بین نبی و محدّث وجود دارد که در آن، در جواب سؤال اصحاب مبنی بر فرق بین امامان و انبیاء، از ائمّه به عنوان محدّث، یعنی کسانی که صدای فرشتگان را میشنوند، امّا بر آنان به صورت خاص، چنانکه بر نبی وحی می-شود، وحی نازل نمیشود، تعبیر شده است. در اینجا هم مسألهی مورد بحث همین مطلب بوده است و نه منصوص بودن یا علم غیب آنها. بنابراین باید گفت که نتیجهگیری نویسنده مبنی بر اینکه بسیاری از اصحاب امام باقر و صادق علیهماالسلام به علم غیب قائل نبودهاند و این اعتقاد، اعتقادی رایج بوده، ادّعایی است که دقیق نیست. شاید منشأ این مدّعا کتاب تنقیحالمقال مرحوم مامقانی و کتاب حقائقالایمان باشد که در این دو کتاب نیز سند و مدرک مشخّصی برای این مدّعا نیامده است. ضمن اینکه در سالهای اخیر بنا بر تحقیقی که انجام شده، مشخّص شده که کتاب حقائقالایمان نوشته شهید ثانی نیست؛ بلکه توسّط یکی از معاصرین وی نوشته شده است. بنابراین، تعبیر نویسنده دربارهی اینکه «بسیاری» از شیعیان چنین اندیشهای داشتند، تعبیر غلطی است و به هیچ وجه، نمیتوان آنرا به کلّ شیعیان تعمیم داد.
بحث بعدی اینکه، بنابر آنچه نویسنده در صفحهی 33 به بعد کتاب میآورد، شیعیان در هر دوره، امید داشتند که امام هر دوره به عنوان قائم، در برابر خلفای جور قیام کند و حکومت قسط و عدل را پیریزی نماید. در زمان امام باقر علیهالسلام بسیاری از مردم امید داشتند که ایشان به عنوان قائم، قیام کند؛ امّا امام به این انتظار و توقّع عمومی، پاسخ مثبت نداد که این عکسالعمل باعث حیرت برخی از شیعیان شد؛ چرا که از نظر آنها امام حق از خاندان پیامبر، باید برای احقاق حقّ خود و بر پا کردن عدل، قیام کند. نیز ادّعا شده که این توقّع و انتظار در زمان امام صادق، بسیار شدیدتر بود؛ به طوری که بسیاری سکوت ایشان را حرام میدانستند و عدّهی دیگری اظهار یأس و ناامیدی میکردند. امّا امام صادق علیهالسلام شیعیان را از شرکت در هر حرکت مسلّحانهای منع فرمود و روایاتی نشان میدهد که آن حضرت مایل نبودند خود را امام بخوانند و صریحاً می-فرمود که او قائم آل محمّد نیست. شبیه این رفتار از امام کاظم علیهالسلام نیز گزارش شده است. نتیجهگیری نویسنده از این مقدّمات، این است که در اثر امتناع ائمّه از قیام در برابر حکومت، به تدریج، تغییرات و تجدید نظرهایی دربارهی مفهوم امامت، بهوجود آورد. به این ترتیب که امام رفتهرفته، به عنوان کسی معرّفی شد که بیانکنندهی احکام و اعتقادات و مفسّر قرآن است و لزوماً به دنبال تشکیل حکومت نیست.
یکی از منابعی که ایشان بدان ارجاع داده، رسالهی حسنبن محمّدبن حنفیّه است (ص 33) که قبلاً هم به آن اشاره کردهایم. او در این رساله، هدفش این بوده که پیروان خود را پس از شکست قیام ابنزبیر به سواد اعظم جامعه اسلامی هدایت کند که به همین منظور، نظریّهی «ارجاء» را مطرح کرده است. جملهای که در این رساله مورد استناد نویسنده قرار گرفته، این است: «شیعیان امیدوارند که دولتی قبل از قیامت، برانگیخته شود ...» چگونه نویسنده از این جمله، نتیجه گرفته است که شیعیان در هر دوره، قیام امام آن دوره را انتظار داشتهاند.
امّا با بررسی روایات مورد استناد، بر خلاف نظر نویسنده، اثری از تحیّر و سرگردانی مورد ادّعا مشاهده نمی-شود. برای روشن شدن موضوع، ما برخی از روایات مورد استناد نویسنده را در اینجا نقل می کنیم تا ببینیم ادّعا و نتیجهگیری او تا چه حدّ صحّت دارد. روایاتی که ایشان به آنها استناد کرده به شرح زیر است:
المحاسن، أحمدبن محمّدبن خالد البرقی، ج 1، ص :173 (که در ص 34 بدان استناد شده است):
عن عبدالحمید الواسطی، قال: قلت لأبیجعفر علیهالسلام: أصلحک الله و الله لقد ترکنا أسواقنا انتظاراً لهذا الأمر حتّی أوشک الرجل منّا یسأل فی یدیه؛ فقال: یا عبدالحمید، أتری من حبس نفسه علی الله لا یجعل الله له مخرجاً؟ بلی، والله لیجعلنّ الله له مخرجاً؛ رحم الله عبداً حبس نفسه علینا؛ رحم الله عبداً أحیا أمرنا. قال: فقلت: فإن متّ قبل أن أدرک القائم؟ فقال: القائل منکم: «إن أدرکت القائم من آل محمّد نصرته» کالمقارع معه بسیفه، و الشهید معه له شهادتان.
در این روایت، به اهمّیّت و ثواب انتظار فرج اشاره شده؛ امّا اشارهای به قائم بودن امام صادق علیهالسلام در اذهان، نشده است. از صدر و ذیل این روایت چگونه حیرت استخراج میگردد؟ باید دانست که اینگونه نبوده است که اصحاب ائمّه یکجا تمامی مطالب عقیدتی را از یک کتاب عقیدتی فراگرفته باشند یا اینکه تعداد و اسامی ائمّه از قبل برای آنان مشخّص باشد. بنابراین، چنین پرسشها دربارهی زمان قیام قائم و مشخّصات او کاملاً طبیعی است. مسألهی اصلی هر شیعهای، شناسایی امام زمان خودش بوده است. لازم نبوده که ائمّه به همه اعلام کنند که تعداد ائمّه چند نفر است و اسامی ائمّهی بعدی چه خواهد بود. لذا اینکه عدّهای نمیدانستهاند که امام باقر و امام صادق علیهماالسلام قائم نیستند، مسألهای غیرعادی نیست. ضمن اینکه افراد پس از شنیدن توضیحات ائمّه قانع میشدند؛ یعنی اینگونه نبوده که به آنان اعتراض کنند و به علت عدم قیام آنها به فرقههای دیگر بپیوندند. بنابراین تعبیر سرگشتگی و حیرت تعبیر غلطی است.
اکنون روایت دیگری را بررسی میکنیم:
عن عبدالله بن عطاء، عن أبیجعفر علیهالسلام قال قلت له: إنّ شیعتک بالعراق کثیرة والله ما فی أهل بیتک مثلک، فکیف لا تخرج؟ قال: فقال ... إی والله ما أنا بصاحبکم. قال: قلت له: فمن صاحبنا؟ قال : انظروا من عمی علی الناس ولادته ... (کافی ج 1، ص 342؛ کمال الدین و تمام النعمة، ص 325 (که در ص 35 کتاب بدان ارجاع شده است))
در این روایت نیز راوی از علّت عدم قیام سؤال میکند و حضرت به صراحت، میگویند که ایشان قائم نیستند و شرایط برای قیام ایشان فراهم نیست و میگویند که قائم کسی است که ولادتش از مردم مخفی میماند.
روایت دیگر در کتاب کافی، ج 8، ص 331 (که در ص 35 کتاب بدان استناد شده)، است: معلّیبن خنیس می-گوید: نامهی چند نفر از سیاهجامگان را برای امام صادق علیهالسلام آوردند که ایشان را به رهبری قیام، دعوت کرده بودند. «قال: فضرب بالکتب الأرض ثمّ قال: أفّ أفّ ما أنا لهولاء بإمام. أما یعلمون أنّه إنّما یقتل السفیانیّ؟» در اینجا نیز امام میگویند که من قائم نیستم و او کسی است که سفیانی را خواهد کشت. در ضمن، خود را از بنیعبّاس جدا معرفی کرده و فرمودهاند: من امام آنها به معنای فرمانده و فرمانروا نیستم؛ چنانکه بنیعبّاس هم به قصد خدعه چنین چیزی را تبلیغ میکردند و به امامت آن حضرت اعتقادی نداشتند. بنابراین، در اینجا امامت خود به معنای شیعی را نفی نکردهاند؛ بلکه فرماندهی و ریاست خود بر بنیعبّاس را انکار نمودهاند.
در جای دیگر (ص 35 کتاب) نویسنده به روایتی اشاره میکند که عدّهای به امام گفتند نشستن بر شما حرام است. این روایت در کافی، ج 2، ص 242 و 243 آمده است. راوی آن سدیر صیرفی است. او میگوید بر امام وارد شدم و عرض کردم: «والله ما یسعک القعود.» امام در پاسخ میگویند برای چه؟ و او میگوید «لکثرة موالیک و شیعتک و أنصارک.» سپس امام برای او توضیح میدهند که شرایط آماده نیست و شیعیان ما آمادگی آن را ندارند و سپس میفرمایند :«والله یا سدیر، لو کان لی شیعة بعدد هذه الجداء ما وسعنی القعود ... فعددتها فإذا هی سبعة عشر.» در روایت فوق امام به صراحت میگویند اگر به اندازهی 17 نفر یاور داشتم، قیام میکردم و دلیل قعود خود را بیان فرمودهاند و سدیر هم قانع میشود.
یا در کافی، ج 1، ص 536 (که در ص 35 کتاب بدان استناد شده) راوی از امام باقر علیهالسلام دربارهی قائم بودن ایشان سؤال میکند و حضرت پاسخ میدهند:
«کلّنا قائم بأمر الله. قلت: فأنت المهدیّ؟ قال: کلّنا نهدی إلی الله ...» در این روایت نیز راوی دربارهی امکان قیام امام باقر علیهالسلام سؤال میکند و حضرت در پاسخ، توضیح میدهند که همگی ما برپاکنندهی امر خدا هستیم؛ ولی آن کسی که زمین را از عدل و داد پر خواهد کرد، فرد دیگری است.
نهایتاً در هیچکدام از این روایات، علامتی یا اشارهای که نشان دهد شیعیان پس از عدم قیام امام صادق علیه-السلام دچار حیرت شدند و به سرگردانی افتادند، نیامده است. طبیعی است که شیعیان آن دوره، آرزو داشتند که فرج و قیام آل محمّد علیهمالسلام هر چه زودتر رخ دهد؛ امّا داشتن این آرزوی قلبی و سؤال دربارهی وقت و کیفیّت وقوع آن، بسیار متفاوت است از شکّ و سرگردانی دربارهی امامت و اینکه اگر امامی با وجود آماده بودن شرایط ظاهری قیام نکرد، پس باید در امامت او شک کرد؛ چنانکه نویسنده این تصویر را از شیعیان آن دوره به ما نشان میدهد. در حالی که با مراجعه به اصل روایات کاملاً با تصویری متفاوت از آن چیزی که مؤلّف گزارش میکند، مواجه میشویم.
در ص 37 مؤلّف ادّعا می کند که امام صادق مایل نبودند خود را امام بخوانند و از شرکت در هرگونه درگیری سیاسی، پرهیز میکردند. مثلاً در محاسن برقی، ج ،1 ص 288 و 289، راوی اعتقادات خود را به امام عرضه میدارد و سپس یکیک ائمّه را نام میبرد تا به امام صادق علیهالسلام میرسد و میپرسد:
فأنت جعلت فداک؟ قال: هذا الأمر یجری لآخرنا کما یجری لأوّلنا، و لمحمّد و علیّ فضلهما. قال: فأنت جعلت فداک؟ فقال: هذا الأمر یجری کما یجری اللّیل و النهار. قال: فأنت جعلت فداک؟ قال: هذا الأمر یجری کما یجری حدّ الزانی و السارق. قال: فأنت جعلت فداک؟ قال: القرآن نزل فی أقوام و هی تجری فی الناس إلی یوم القیامة. قال: قلت: جعلت فداک، أنت لتزیدنی علی أمر.»
در این روایت حضرت صادق علیهالسلام یک به یک ائمّه را تا امام باقر: معرّفی میکنند و سپس دربارهی امامت خود نه به صراحت، بلکه غیر مستقیم پاسخ میدهند. چنانکه از متن روایت مشخّص است، ظاهراً شرایط به گونهای بوده که حضرت مایل نبودند به علّت تقیّه، صراحتاً آن را بیان کنند؛ ولی در عین حال، مخالفتی هم نمی-کنند.
یا در تفسیر العیّاشی ج 1، ص 327 (که در ص 37 کتاب بدان استناد شده است) عبداللهبن ابییعفور عقائد خود را به امام صادق علیهالسلام عرضه میکند و سپس سؤال میکند :« ... قلت: تقول رحمک الله علی هذا الامر؟ قال: فقال: رحمک الله علی هذا الأمر.» در اینجا امام به صراحت، قول عبداللهبن ابییعفور مبنی بر امامت خودشان را تأیید و تقریر میکنند.
در همان صفحهی کتاب، به روایت کافی، ج 1، ص 181 اشاره شده است که یکی دیگر از اصحاب امام صادق علیهالسلام به نام ذریح، عقائد خود را عرضه میکند و ائمّه را یک به یک نام میبرد تا به ایشان میرسد و می-گوید :«... قلت: ثم أنت جعلت فداک؟ ـ فأعدتها علیه ثلاث مرّات ـ فقال لی: إنّی إنّما حدّثتک لتکون من شهداء الله تبارک و تعالی فی أرضه.» در اینجا نیز امام قول راوی را تقریر فرمودهاند و دربارهی امامت خود مخالفتی نکردهاند. سیاق روایت کاملاً نشان میدهد که میگویند من امام هستم.
روایت دیگری که مؤلّف به آن استناد کرده است (اختیار معرفة الرجال، الشیخ الطوسی، ج 2، ص 565 ـ 567) مربوط است به زمان شهادت امام جعفر صادق علیهالسلام که هشامبن سالم نقل میکند که مردم به دور عبداللهبن افطح جمع شده بودند. او میگوید به همراه مؤمن الطاق رفتم و از او سؤالاتی را پرسیدیم و فهمیدیم که او امام نیست؛ چون پاسخ سؤالات ما را نمیدانست. سپس میگوید :«فخرجنا من عنده ضلّالاً لاندری إلی أین نتوجّه أنا وأبوجعفر الأحول. فقعدنا فی بعض أزقّة المدینة باکین حیاری لاندری إلی من نقصد و إلی من نتوجّه، نقول إلی المرجئة؟ إلی القدریّة؟ إلی الزیدیّة؟ إلی المعتزلة؟ إلی الخوارج؟» تا اینکه کسی ما را متوجّه خانه امام کاظم علیهالسلام کرد. وی میگوید هنگامیکه وارد شدیم، امام بدون اینکه چیزی بپرسند، فرمودند :«... لا إلی المرجئة، و لا إلی القدریّة، و لا إلی الزیدیّة، و لا إلی الخوارج، إلی إلی إلی.» سپس هشام سؤال میکند شما امام هستید؟ حضرت میفرمایند :«ما أقول ذلک، قلت فی نفسی: لم أصب طریق المسألة. قال: قلت: جعلت فداک علیک إمام؟ قال: لا...» به این ترتیب، برای او روشن میشود که ایشان امام هستند. سپس سؤال میکند :«... جعلت فداک، شیعتک و شیعة أبیک ضلّال، فألقی إلیهم و أدعوهم إلیک فقد أخذت علیّ بالکتمان؟ قال: من آنست منهم رشداً فألق إلیهم وخذ علیهم بالکتمان؛ فان أذاعوا فهو الذبح. و أشار بیده إلی حلقه.» در این روایت نیز صریحاً به شرایط تقیّهای پس از شهادت امام صادق علیهالسلام اشاره شده است و امام کاظم علیهالسلام نیز طبق متن روایت، با اشاره به گلو، عدم امکان اظهار نظر صریح را بیان میفرمایند. در عین حال، از سؤال و جواب کاملاً مشخّص است که امام کاظم علیهالسلام خود را امام معرّفی فرمودهاند. ضمن اینکه راوی یقین کرده که ایشان امام است.
در روایت دیگری، در اختیار معرفة الرجال، الشیخ الطوسی، ج 2، ص727 و 728، راوی میگوید دو نفر بر امام صادق علیهالسلام وارد شدند و سؤال کردند که آیا در میان شما کسی هست که خود را امام مفترضالطاعة بداند؟ «... قال: ما أعرف ذلک فینا.» سپس میپرسند: کسانی هستند که دربارهی شما چنین میگویند. حضرت صادق میفرمایند:
... ما أمرتهم بذلک و لا قلت لهم أن یقولوه ... . قال: أتعرفون الرجلین؟ قلنا: نعم هما رجلان من الزیدیّة، و هما یزعمان أنّ سیف رسول الله صلیالله علیه و آله عند عبداللهبن الحسن. فقال: کذبوا، علیهم لعنة الله. ثلاث مرّات ... .
در اینجا نیز روایت به تقیّه در برابر آن دو مرد زیدی مذهب، صراحت دارد و پس از رفتن آنها امام صادق علیهالسلام صریحاً خود را امام خوانده و به بعضی از علائم امام اشاره کردهاند.
در روایات دیگر نیز عیناً به همین صورت امام صادق علیهالسلام امامت خود را تأیید و تقریر فرمودهاند که به علّت اختصار از ذکر آنها خودداری کردیم. ضمن اینکه برخی از روایات مورد استناد، موضوعش کتمان سرّ ائمّه است و امام میفرمایند که مقامات و اسرار ما را برای هرکسی نقل نکنید؛ چرا که همه تحمّل آن را ندارند. امّا سؤالی که مطرح میشود این است که نویسنده بر اساس این روایات ـ که اتّفاقاً اکثر آنها به امامت امام صادق صراحت دارد و یکی دو مورد نیز شرایط تقیّه به صراحت بیان شده است ـ چگونه نتیجهگیری کرده که ایشان تمایلی به امام خواندن خود نداشتهاند و به تبع آن، بعضی از شیعیان دنبالهروی زیدیّه و سادات حسنی گشتند. کجا در تاریخ چنین مطلبی ذکر شده است؟ کدام افراد بودهاند که پس از عدم قیام امام بگویند ما به زیدیه یا بنوالحسن پیوستیم؟ درباره برخی از واقفیّه چنین گزارشی هست و اسامی آنها نیز نقل شده است؛ امّا دربارهی پیوستن به سادات حسنی چنین گزارشی نقل نشده است. همچنین، اینکه قائم پس از 15 روز از قتل نفس زکیّه، قیام میکند، ربطی به سادات حسنی نداشته؛ بلکه روایتی است که مربوط به یکی از علائم ظهور است. سادات حسنی در واقع، با قرار دادن عنوان نفس زکیّه بر فرزند عبداللهبن حسن، به نوعی، خواستند از این عنوان برای جمعآوری افراد گرد خود استفاده کنند؛ در حالی که مؤلّف هیچ سندی را که نشاندهنده گرایش شیعیان به نفس زکیّه باشد، نشان نمیدهد.
|