نقد نظریه علمای ابرار (آیت الله جوادی آملی)(1349 مجموع کلمات موجود در متن) (2252 بار مطالعه شده است) 
نقد نظریه علمای ابرار
آیت الله عبدالله جوادی آملی
معجزه بودن مقام امامت
برگرفته از: روزنامه کیهان، 24 آذر 1387
برای دانلود نسخهی PDF مقاله بر روی اینجا کلیک کنید.
گاهى ممکن است گفته شود جریان عصمت، جریان نصّ، جریان علم غیب و اینگونه کمالات، بعدها در کتابهاى کلامى طرح شده و در صدر اسلام از اینها سخنى در میان نبود. البتّه هر علمى در طلیعهی امر، خیلى شفاف و پخته نیست. یک بیان بسیار زیبایى مرحوم ابنسینا در الهیّات شفا دارد. ایشان مىگوید: فلسفه که از عهد کهن پدید آمد، در آن اوائل خیلى پخته نبود، خام بود. با گذشت زمان و آمدن مردان بزرگ پخته شد. این اختصاصى به فلسفه ندارد که ایشان در الهیّات شفا فرمودند؛ غالب علوم همین طور است.
شما مىبینید فقهى که الآن به صورت 40 جلد جواهر در آمده؛ در عصر مرحوم صدوق، در عصر مرحوم شیخ مفید، اینها در 1 جلد خلاصه مىشد. بعد کم کم فروعات، استنباطات، اجتهادات و مسائل نو آمد. 40 جلد جواهر کجا، 1 جلد شیخ مفید کجا! با گذشت بیش از هزار سال؛ فروعات و اجتهادات و آراء فراوان بوجود آمد. جریان علم کلام هم به شرح ایضاً. نباید توقّع داشت آن کلامى که در فرمایشات خواجه طوسى هست، یا شوارق مرحوم ملا عبد الرزّاق لاهیجى هست، یا سایر متکلّمان امامیّه هست؛ این گسترش در کلمات هشام بن حکم و هشام بن سالم و اینها باشد! ولى آن مواد اولیهاش که عصمت ائمه و علم غیب ائمه و منصوص بودن ائمه (علیهم السّلام) است، از همان زمان نزول وحى بوده.
همتایى اوصاف عترت (علیهم السلام) با اوصاف قرآن
این جریان إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ کِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِی ، این از عهد کهن بود تا الآن. فریقین نقل کردند، متواتر هم هست که رسول گرامى (صلی الله علیه و آله) فرمود: عترت طاهرین همتاى قرآناند. همتاى قرآن بودن هم به این است که ما قرآن را بهخوبى بشناسیم تا همتایش را هم بشناسیم.
قرآن یک کتابى است معصوم و مصون از سهو، نسیان، عصیان، خطا، لغزش، بطلانپذیرى و مانند آن. یک چنین کتابى که هیچ اشتباه و سهو و غفلت در آن نیست، قابل بطلان نیست، اخبار غیبی در آن هست، معارف غیبی گذشته و آینده در آن مستور است؛ یک چنین کتابى را یک طرف قرار بدهند و عترت طاهرین (علیهم السلام) را طرف دیگر قرار بدهند؛ بفرمایند که عترت طاهرین همتاى قرآن است.
اگر عترت طاهرین (معاذ الله) اهل سهو و اهل نسیان و عصیان و غلط و اشتباه بودند، خطا در آنان بود، عالم به غیب نبودند؛ مگر یک چنین انسانى مىشود معادل قرآن؟! این مطلب که ما باید روایت را بر قرآن عرضه کنیم، به توضیح نیاز دارد. ما روایتى را که نمىدانیم از عترت صادر شده یا نه، موظّفیم بر قرآن عرضه کنیم تا با این عرض بر قرآن، بفهمیم که از معصوم است یا نه. وگرنه سنّت قطعى که بر قرآن عرضه نمىشود!
اگر کسى به محضر امام زمان خود رسید، نظیر زراره که در محضر امام صادق (علیه السلام) مشرّف شد، از لبان مطهّر امام صادق مطلب مىشنود؛ اینجا سند، قطعى است، چون از خود امام مىشنود. جهت صدور هم قطعى است، چون جاى تقیه نیست، کسى در مجلس نیست؛ دلالت این روایت هم شفاف است. چنین روایتى بر قرآن عرضه نمىشود! عرضه روایت بر قرآن در دوگروه از نصوص آمده؛ یکى در نصوص علاجیه است، یکى هم در مطلق روایات.
در نصوص علاجیه آمده است: اگر دو خبرى متعارض بودند، بر قرآن عرضه کنید تا معلوم بشود موافق و مخالف قرآن کداماند. در بخش دیگر اصل روایت را باید بر قرآن عرضه کرد تا معلوم بشود؛ اگر مخالف قرآن بود، معلوم بشود صادر نشده. اگر مخالف قرآن نبود، صادر شده.
عرضه روایت بر قرآن براى این است که ما بفهمیم معصوم یک چنین چیزى را گفته است یا نگفته. نه اینکه وقتى ما مىدانیم معصوم (علیه السلام) چیزى را فرمود، این را بر قرآن عرضه کنیم. همانطورى که آیات قرآن هر کدام حجّتاند؛ فرمایش معصومان، همهاش حجّت است. البتّه جمع بندى نهائى لازم است.
عرضه بر قرآن برای روایت مشکوکالصّدور است، یک؛ یا مشکوکجهتالصّدور است، دو. امّا وقتى صدور یک روایت قطعى است، مىشود سنّت قطعى. سنّت قطعى مثل خود قرآن؛ میزان است، آن معروأ علیه است، نه معروض. ما چیزى را بر قرآن یا چیزى را بر سنّت قطعى عرضه مىکنیم که در صدورش شک داشته باشیم.
علم و عصمت امام، لازمه همتائى با قرآن کریم
اگر این ذوات قدسی معصوم نبودند و احتمال اشتباه وجود داشت؛ چگونه یک انسانى که محتمل الخطاست، این معادل قرآن کریم است؟! چگونه همهی جوامع بشرى الىیومالقیامة مأمورند حرف کسى را که محتمل الخطاست، بپذیرند؟! اگر اینها در حد علماى ابرار بودند، اینها هم نظیر صاحبنظران بودند؛ حرف عالم براى دیگران حجّت است، نه براى علما! حرف صاحبنظر براى صاحبنظر حجّت نیست. حرف شیخ طوسى براى سیّد مرتضى و بالعکس حجّت نیست. شیخ طوسى سخنانش براى مقلّدانش حجّت است، و سیّد مرتضى سخنانش براى مقلّدانش حجّت است. علماء که حرف هیچ کدام براى دیگرى حجّت نیست! اگر ایشان در حد علماى ابرار بودند، حرف ایشان براى تودهی مردم حجّت بود، نه براى صاحب نظران و علما!
بنابراین از همین معادله قرآن و عترت بهخوبى برمىآید که ایشان معصوماند و این عصمت را هم جز ذات أقدس الله کسى نمىداند. اینها منصوصاند. بر طبق همین خطبهی غدیر، علوم الهى در اینها احصاء شده است. همهی این نگاران به مکتب نرفتهاند و مانند آن.
معجزهبودن مقام امامت، مانند قرآن
مطلب دیگر آن است که جریان امامت و ولایت مثل جریان قرآن کریم خواهد بود که کسبى نیست. یعنى اگرعترت طاهرین،همتاى قرآن کریم اند و خداى سبحان درباره عظمت قرآن کریم فرمود: اگر همهی جنّ و انس جمع بشوند، نمىتوانند یک سوره مثل این کتاب بیاورند؛ معلوم مىشود که این تحصیلى نیست، مقدور کسى نیست. اگر عترت طاهرین همتاى قرآناند، چه اینکه اینچنین است. پس اگر جنّ و انس جمع بشوند، بخواهند به مقام امام برسند؛ مقدور نیست، این مىشود معجزهی الهى.
اگر امامت مقامى بود که با تحصیل چند نفر، نیل به آن مقام ممکن بود و کسى مىتوانست با درس و بحث و ریاضت به مقام امام برسد و این کار مقدور بشر بود. چگونه چنین شخصى معادل کتابى است که قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهیراً ؟! فرمود: لایفترقا و لن یفترقا . هرگز امام از قرآن جدا نیست، هرگز قرآن از امام جدا نیست. اگر یک خصیصهاى در قرآن باشد که امام فاقد آن باشد که این طلیعهی افتراق است! از خود حدیث ثقلین اینگونه معارف بهدست مىآید که ایشان معادلپذیر نیستند.
اللَّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَاتِه ؛ زیرا این ذوات مثل قرآن کریماند که اگر قرآن بخواهد به صورت انسان درآید، مىشود اهل بیت عصمت و طهارت؛ و اگر اهل بیت عصمت و طهارت به صورت کتاب ظهور کنند، مىشوند قرآن کریم. چنین کارى حتماً با عصمت همراه است، حتماً با علم غیب همراه است.
پذیرش ولایت، شرط قبولى عبادات انسان
این مطلب را هم در پرانتز عنایت کنید؛ اگر در روایات ما آمده است که اگر کسى عمرى را در کنار کعبه، بین رکن و مقام عبادت کند، ولى اهل ولایت نباشد؛ عبادت او پذیرفته شده نیست، ریشهی قرآنىاش این است: اگر ولایت نباشد، رسالت نیست؛ اگر ولایت نباشد، دین نیست؛ پس اگر ولایت نباشد، اعمال آنها هم مقبول نیست. نباید تعجب کرد که چطور کسى عمر نوح داشته باشد، بین رکن و مقام عبادت کند، ولى اگر اهل ولایت نباشد، عبادت او مقبول نیست! براى این که ولایت، رکن دین و عنصر محورى دین است؛ اگر ولایت نباشد، رسالت اثر ندارد.
خدا به پیامبرش فرمود: اگر ولایت را ابلاغ نکنى، رسالت را ابلاغ نکردهاى. رسالت وقتى ابلاغ مىشود که ولایت به مردم تبلیغ بشود؛ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ . پس اگر کسى عمر نوح پیدا کرد، بین رکن و مقام نماز خواند، در مدّتهاى لازم زکات داد؛ مىشود به او گفت: فما اقمت الصّلاه و ما آتیت الزّکاه، و لا اقمت الحج و لا اقمت العمرة. اگر کسى ولایت را ابلاغ نکند، فما بلّغت رسالته مىشود. حال اگر کسى ولایتمدار نبود، فما اقمت الصّلاه مىشود، و ما آتیت الزّکاه مىشود. زیرا این، عنصر محورى دین است، این مبیّن دین و عصاره دین است.
|