Welcome to تراث
منوی کاربری  
ورود کاربران  




 


 برای ورود مشکل دارید؟
 ثبت نام کاربران جدید

گزارشی از جلسات نقد و بررسی کتاب «مکتب در فرآیند تکامل» در موسسه‌ی نبأ - قسمت ششم

(4194 مجموع کلمات موجود در متن)
(2830 بار مطالعه شده است)  نسخه چاپی

گزارشی از جلسات نقد و بررسی کتاب «مکتب در فرآیند تکامل» در موسسه‌ی نبأ - قسمت ششم (آخر)
حجت‌الاسلام و المسلمین استاد حسن طارمى‌راد

برگرفته از: فصلنامه سفینه - سال هفتم، شماره 25، زمستان 1388
موسسه فرهنگی نباء، www.NabaCultural.Org

برای گرفتن نسخه‌ی PDF لطفاً اینجا را کلیک کنید

نویسنده : ایمان نوربخش
چکیده: این گفتار، به نقد و بررسى قسمت‌هایى از بخش سوم کتاب «مکتب در فرآیند تکامل» نوشته دکتر سید حسین مدرسى طباطبایى مى‌پردازد. محورهاى اصلى بحث چنین است: نقدهایى بر نوع برداشت نویسنده کتاب از بحث غیبت حضرت مهدى 7، حدیث دوازده خلیفه و امام، استناد به پاره‌اى از رویدادهاى جزئى و تعمیم آن به عنوان نظریه اکثریت جامعه شیعى.

کلید واژه: غیبت امام مهدى 7 / جانشینى پیامبر 7/ مکتب در فرآیند تکامل (کتاب) / مدرسى طباطبایى، سید حسین.
اشاره در شماره‌هاى 18، 19 و 21 و 24 اشاره شد که این گفتار، گزارشى ملخّص است از جلسات نقد و بررسى کتاب «مکتب در فرآیند تکامل» (نوشته دکتر سید حسین مدرسى طباطبایى، تهران: کویر، 1387) که توسط استاد محقق جناب حسن طارمى بیان شده است.
پیش از این، نقد و بررسى پیشگفتار، بخش اوّل و پاره‌اى از بخش دوم و سوم کتاب، گزارش شد. اینک پاره‌اى دیگر از بخش سوم کتاب، گزارش مى‌شود.
همواره امید مى‌بریم که روحیه نقّادى بى‌طرف و سازنده در فضاى علمى گسترش یابد و بتوانیم با نشر این گفتار، نقشى در این گسترش داشته باشیم. با چنین امیدى خوانندگان فرهیخته را به ژرف‌نگرى در این نوشتار فرامى‌خوانیم.

ادامه بررسى فصل سوم
در ادامه بررسى مباحث مطرح شده در فصل سوم کتاب مکتب در فرآیند تکامل به دوران غیبت صغرى مى رسیم. در جلسات قبل به این نکته اشاره کردیم که در طول تاریخ فرقه هاى زیادى در جامعه شیعه پدید آمده است، امّا مبنا و معیار حجّیّت هر امام، منصوص بودن آن امام است. به همین ترتیب درباره امام زمان هم حجّیّت ایشان بر مبناى منصوص بودن ایشان در روایات متواترى است که به دست ما رسیده است. در صفحه 170 کتاب هم خود ایشان اشاره کرده‌اند که اصل غیبت و حتّى وجود دو غیبت براى ایشان، در روایات زیادى وجود داشته است. در صفحه 168 مولف به حدیثى اشاره مى کنند که در آن، مدّت زمان غیبت را شش روز یا شش ماه یا شش سال بیان مى کند. در پاورقى همین صفحه ادعا مى کند که نعمانى در کتاب خویش آن را به «حین من الدهر» تغییر داده و شیخ طوسى هم در کتاب غیبت این عبارت را اسقاط نموده است. گویى ایشان به خواننده القا مى کند که محدّثان شیعه مانند نعمانى و شیخ طوسى و دیگران، هر جا که متون روایت را مخالف نظر و عقیده خویش مى یافتند، آن را تغییر مى دادند. امّا متن این قسمت روایت در کافى به صورت زیر است: عن الأصبغ بن نباتة قال: أتیت أمیر المومنین 7 فوجدته متفکرا ینکت فی الأرض، فقلت: یا أمیرالمومنین! مالى أراک متفکرا تنکت فی الأرض، أ رغبة منک فیها؟ فقال: لا و الله ما رغبت فیها و لا فی الدنیا یوما قطّ، ولکنّی فکّرت فی مولود یکون من ظهری، الحادی عشر من ولدی، هو المهدی الذى یملأ الأرض عدلاً و قسطآ کما ملئت جورآ و ظلماً، تکون له غیبة و حیرة، یضلّ فیها أقوام و یهتدى فیها آخرون، فقلت: یا أمیر المومنین! و کم تکون الحیرة و الغیبة؟ قال: ستّة أیام أو ستّة أشهر أوست سنین. (اصول کافى - جلد اول ص 338)
مشابه این روایت را شیخ صدوق در کمال الدین ص 323 از امام سجاد7 نقل مى کند که البتّه روایت آن متفاوت است: ...و فینا نزلت هذه الآیة : «وجعلها کلمة باقیة فی عقبه» و الإمامة فی عقب الحسین‌بن علیبن أبیطالب 8 إلى یوم القیامة. و إن للقائم منا غیبتین، إحداهما أطول من الأخرى، أما الأولى فستّة أیام، أو ستّة أشهر، أو ستّ سنین. و أما الأخرى فیطول أمدها حتّى یرجع عن هذا الأمر أکثر من یقول به، فلا یثبت علیه إلا من قوى یقینه و صحّت معرفته و لم یجد فی نفسه حرجا مما قضینا، و سلّم لنا أهل البیت.
در این روایت اشاره به دو غیبت دارند. نعمانى روایت کلینى را نقل کرده، امّا در آن عبارت شش روز یا شش ماه وجود ندارد و به جاى آن «حین من الدهر» آمده است. (غیبت نعمانى، باب ان الائمّة اثنى عشر اماماً)
مؤلّف ادّعا مى‌کند که نعمانى خود این عبارت را تغییر داده است، در حالى که هیچ دلیلى براى این ادّعا نداریم. مى‌دانیم که نسخه‌هاى زیادى از کتاب کافى وجود داشته و کاملاً ممکن است که نسخه‌اى که نزد او بوده به این صورت روایت کرده باشد. از این عجیب‌تر آن که مؤلّف ادّعا مى‌کند شیخ طوسى این عبارت را در کتاب خودش کاملاً اسقاط نموده است، در حالى که شیخ در جاى دیگر کتاب خود، همین روایت را به طریق دیگرى از سعدبن عبدالله اشعرى نقل کرده و دقیقاً همان عبارت شش روز یا شش ماه را نیز آورده است: «قلت: یا مولاى! فکم تکون الحیرة والغیبة؟ قال: ستّة أیام، أو ستّة أشهر، أو ستّ سنین.» (غیبت شیخ طوسى، ص 165)
مى‌بینیم که برخلاف ادّعاى مؤلّف، کسى نگران نبوده که غیبت ایشان بیش از شش سال طول کشیده است. دلیل آن هم مشخص است، چرا که طول غیبت ایشان کاملاً بدائى است، چنان که علّامه مجلسى در شرح خود بر اصول کافى ذیل همین روایت به این مطلب اشاره مى کنند. کسى هم نگران وجود این روایت نبوده که بخواهد آن را حذف کند. اتفاقا نقل این روایت توسّط محدّثان ـ حتّى سالها بعد از وقوع غیبت ـ نشان‌دهنده امانتدارى آنان است، چرا که اگر قرار بود در متن روایت دست ببرند، این روایت بدین سان، از سه طریق مختلف امروز به دست ما نمى رسید.
مؤلّف در همین صفحه ادعا مى کند که آرام آرام شیعیان با طولانى تر شدن زمان غیبت، روایات مربوط به آن را جدّى‌تر مى‌گرفتند. ایشان اصرار دارد که روایات مربوط به غیبت توسط فرقه واقفه نقل و تکثیر مى شد، تا علیه امامیه به کار گرفته شود. براساس این ادّعا، شیعیان ابتدا باور به غیبت امام نداشته و آن را مفهومى ساخته واقفه مى‌دانستند، امّا پس از وقوع غیبت، تازه به اهمّیّت این روایات پى برده و به جمع‌آورى آن پرداختند. اوّلاً اگر به روایات واقفه مراجعه کنیم و استدلالات آنها را بررسى نماییم، هیچ جا نمى‌بینیم که استناد آنها به روایاتى باشد که مربوط به غیبت امام زمان است. براى مثال شیخ طوسى نزدیک به 35 روایت از واقفه را نقل کرده و آنها را ردّ مى‌کند. با بررسى این روایات، مى‌بینیم که تقریباً موضوع تمام آنها، قائم بودن امام موسى کاظم 7 است. واقفه با استناد به این روایات، استدلال مى‌کردند که امام موسى‌بن جعفر 7 نمرده و زنده است. به عبارت دیگر، بحث بر سر وقوع غیبت و امکان آن نبوده، بلکه بر سر این بوده که قائم آل محمّد چه کسى است. هیچ جا ندیده‌ایم که محدّثان امامیّه، روایات واقفه را که مربوط به غیبت است، تضعیف نمایند.
ثانیاً در روایاتى که درباره غیبت در کتب امامیه نقل شده است، مى‌بینیم که آن روایات به گونه‌اى نیست که قابل استفاده براى واقفه باشد. اکثر آنها تصریح کرده‌اند که آن کسى که غایب مى‌شود، دوازدهمین امام خواهد بود. در بسیارى از آنها تأکید شده که آن امام غائب، همنام رسول خداست آن احادیث که نمى‌تواند مورد استناد واقفه باشد. از اینها گذشته اگر اسناد این روایات را بررسى کنیم، کمتر به راوى واقفى برمى‌خوریم. براى مثال کلینى بابى تحت عنوان غیبت دارد، که در آن 31 حدیث را نقل کرده است. تنها در یک مورد یعنى حدیث شماره 16، نام على‌بن ابى‌حمزه بطائنى آمده که واقفى بوده است. یعنى اکثر قریب به اتفاق روایاتى که در باب غیبت در کتب کافى، کمال الدین، غیبت نعمانى و غیبت شیخ طوسى و دیگران آمده است، احادیثى است که توسط غیر واقفى‌ها روایت شده است.
ایشان در پاورقى صفحه 170 تعدادى از نویسندگان واقفى را نام برده‌اند که درباره موضوع غیبت کتاب تألیف کرده‌اند. ازجمله به ابراهیم‌بن صالح انماطى اشاره کرده‌اند. در کتب رجال، دو نفر به این نام وجود دارد، تنها با این تفاوت که یکى از آنها به نام ابراهیم‌بن صالح الانماطى اسدى است. نجاشى در مورد اوّل چنین مى گوید: إبراهیم‌بن صالح الأنماطى یکنّى بأبی إسحاق، کوفى، ثقة، لا بأس به، قال لی أبوالعباس أحمدبن علیبن نوح: انقرضت کتبه فلیس أعرف منها إلا کتاب الغیبة، أخبرنا به عن أحمدبن جعفر قال: حدثنا حمیدبن زیاد عن عبیدالله‌بن أحمدبن نهیک عنه. (رجال النجاشى، ص 15)
درباره دومین فرد چنین مى‌گوید: إبراهیم‌بن صالح الأنماطى الأسدى، ثقة، روى عن أبیالحسن 7 و وقف. له کتاب یرویه عدّة أخبرنا محمّد قال: حدثنا جعفربن محمّد قال : حدثنا عبیدالله‌بن أحمد قال: حدثنى إبراهیم‌بن صالح و ذکره. (رجال النجاشى، ص 24) یعنى آن کسى که کتاب غیبت را نوشته است، غیر واقفى بوده و نجاشى متعرض مذهب وى نشده است. مرحوم آیت‌الله خوئى نیز در کتاب خودشان دلایل و شواهدى نشان مى‌دهند که اینها دو نفر مختلف بوده‌اند. (معجم رجال الحدیث، ج 1، ص 215)
آقاى مدرّسى در همین پاورقى، از عبّاس‌بن هشام ناشرى نام مى‌برند و مى گویند: از آنجا که وى واقفى نبوده، پس حتماً کتاب او در ردّ موضوع غیبت است. مشخص نیست که ایشان چگونه چنین نتیجه‌اى گرفته‌اند. جالب است بدانیم که اتفاقاً نعمانى در کتاب غیبت، پانزده حدیث را از کتاب وى نقل مى‌کند که همه آنها در تأیید وقوع غیبت است. (براى مثال: غیبت نعمانى، ص 160) البتّه باید دانست که در برخى مصادر روایى، نام وى بجاى عبّاس، عبیس گفته شده است. با توجّه به مضمون روایات نقل شده از وى، مى‌توان گفت که اتفاقاً کتاب وى در تأیید موضوع غیبت بوده است.
در صفحه 171 ایشان اشاره کرده‌اند که در ذهنیّت جامعه آن روز شیعه، طولانى بودنِ زمان غیبت چندان مطرح نبود. در پاورقى همین صفحه به روایتى به نقل از کتاب کشّى از امام رضا 7 اشاره مى‌کنند که در پاسخ به واقفه فرموده‌اند که اگر خدا مى‌خواست عمر کسى را به خاطر احتیاج جامعه به او طولانى کند، عمر پیامبر اکرم 9 را طولانى کرده بود. ممکن است کسانى از این روایت بخواهند سوء برداشت کنند و این اشکال را به امامیه هم وارد بدانند. در پاسخ به این اشکال، مى گوییم که بین استدلال واقفه و استدلال به غیبت امام زمان 7 تفاوت وجود دارد. واقفه ادّعا مى‌کردند که امام کاظم 7 نمرده است و در استدلال براى آن، به نیاز مردم به هدایت استناد مى‌کردند. در حالى که ابتدا باید زنده بودن ایشان را بنابر دلایل نقلى اثبات کرد و بعد به نیاز مردم به هدایت استناد نمود. ما ادّعا نمى‌کنیم که به خاطر نیاز مردم به هدایت، امام زمان در غیبت هستند. بلکه مى گوییم که نصّ متواتر داریم که ایشان، زنده و در غیبت هستند. آنگاه اگر کسى درباره نحوه هدایت مردم بپرسد، در پاسخ خواهیم گفت که این نیاز به گونه‌اى دیگر برطرف مى‌گردد. دلیل ما بر وقوع غیبت، نیاز مردم به هدایت نیست، بلکه براساس نصّ متواتر روایات است. (رجوع کنید به توضیح علامه مجلسى: بحار، ج 48، ص 265)
در صفحه 172 ایشان باز بر این نظریه پافشارى مى کند که روایات غیبت توسط واقفه نقل شده بود و علماى امامیه آن روایات را تضعیف مى کردند.
ایشان هیچ‌گونه سندى براى این ادّعا ارائه نمى‌دهند. در حالى که ما نشان دادیم که نه تنها این روایات توسط علماى امامیه تضعیف نشده، بلکه برخى از اصحاب ائمّه در زمان خود آنها کتابهاى مستقلّى درباره موضوع غیبت تألیف کرده‌اند. (مانند ابراهیم‌بن صالح الانماطى و ابراهیم‌بن اسحاق احمرى و حسن‌بن محبوب سراد، همگى در زمان امام رضا و امام جواد 8). در پاورقى همین صفحه ایشان اشاره مى کند که بسیارى افراد، از نام امام زمان بى‌اطّلاع بودند و در کتبى هم که در آن زمان نوشته شده نام ایشان نیامده و اگر هم در چند موردى نام ایشان آمده است، توسط ناسخان اضافه شده است.
در حالى که روایات بسیارى در مصادر شیعى داریم که همگى آنها تصریح مى‌کنند که ایشان همنام رسول خداست. دلیل نهى از نام بردن ایشان، تقیّه و شرایط آن زمان بوده است. همنام بودنِ ایشان با رسول خدا 9 در بسیارى از روایات شیعه نیز آمده و عجیب است که مؤلّف آن را مختصّ به روایات سنّى مى‌داند. ضمن اینکه اگر همنام بودنِ ایشان با رسول خدا مورد تأیید ائمّه نبود، حتماً روایتى در نفى آن باید موجود باشد. هیچ جا نداریم که ائمّه فرموده باشند که مثلاً قائم ما همنام رسول خدا نیست.
در صفحه 177 ایشان به دوران غیبت صغرى مى‌پردازند. درباره محمّدبن عثمان به روایتى از کافى استناد کرده‌اند که درباره نیابت وى تردیدهایى وجود داشته است. در حالى که روایت کافى تنها درباره یک نفر سخن مى‌گوید و از آن تردیدى برداشت نمى‌شود. (کافى، ج 1، ص 517) درباره حسین‌بن روح نوبختى گفته‌اند که تردیدهایى درباره نیابت وى وجود داشت؛ در حالى که منبع مورد اشاره ایشان یعنى کتاب غیبت شیخ طوسى تصریح مى کند که همگى نیابت وى را پذیرفتند و کسى در آن شکّ نکرد. (غیبت شیخ طوسى، ص 192) بعلاوه، از این منابع نمى‌توان نتیجه گرفت که به خاطر نفوذ خاندان نوبختى، حسین‌بن روح به نیابت انتخاب شده است.
همچنین در صفحه 179 و 180 ادّعا مى‌کنند که توقیعاتى که صادر مى‌شد به خط خود نواب و یا دستیاران ایشان بوده است، در حالى که نمى‌توان به استناد یک مورد تعمیم کلّى داد. در بسیارى از موارد، توقیعات به خط خود امام 7 بوده است. در مواردى پاسخ به صورت شفاهى به نایب ایشان املاء شده است.
مؤلّف در صفحه 185 به فلسفه غیبت و دلایل آن اشاره کرده‌اند، از جمله اینکه در هنگام ظهور، بیعتى بر گردن ایشان نباشد. باید دانست که این مسئله دلیل غیبت نیست، یعنى غیبت و قیام ایشان وابسته به این مسئله نیست. امّا یکى از نتایج آن مسئله این است که هنگام ظهور، ایشان تعهّدى به فرد یا حکومتى ندارند.
در صفحه 187 به حیرت شیعیان اشاره مى‌کنند و اینکه بسیارى از آنها به شاخه‌هاى زیدى و اسماعیلى پیوستند. در این موارد نیز به اشخاص خاصّ اشاره مى‌کند و نمى‌توان آنها را به کلّ جامعه شیعه تعمیم داد. نویسنده ادّعا مى‌کنند که بسیارى از شیعیان به امامت جعفر متمایل شدند، در حالى که قبلاً هم اشاره کردیم که شیخ مفید به نقل از نوبختى تصریح مى‌کند که جمهور شیعه معتقد به امامت فرزند امام حسن عسکرى 7 بودند. (الفصول المختاره، ص 381) ابوالحسن اشعرى از علماى مشهور اهل سنت، در کتاب مشهور خود مقالات الاسلامیین ـ که در سال 297 هجرى تألیف کرده (یعنى تنها 37 سال پس از امام حسن عسکرى 7)ـ تصریح مى‌کند: «جمهور شیعه (یعنى اکثریّت قریب به اتفاق) پس از حسن‌بن على عسکرى، فرزند وى محمّد را امام مى‌دانند و در نظر آنها او همان غایب منتظر است که زمین را پر از عدل و داد خواهد کرد.» (مقالات الاسلامیین، ج 1، ص 17). وى در این اثر خود، اشاره‌اى به سیزده گروه دیگر نمى‌کند، بدان معنى که در زمان تألیف کتاب وى، اثرى از آنها باقى نمانده است.
در صفحه 188 مؤلّف بحثى درباره حدیث دوازده خلیفه آغاز مى کنند و آن را از مهم‌ترین دلایل حقّانیّت شیعه دوازده امامى به شمار آورده‌اند. ادّعاى ایشان این است که اصل حدیث دوازده امام، منشأ سنّى داشته و در کتب شیعه مطرح نبوده است. تنها از قرن چهارم به بعد و در آغاز دوران غیبت کبرى، شیعیان به اهمّیّت آن پى برده و در کتب خود آن را نقل کرده‌اند. در اینجا چند نکته را باید یادآورى کنیم. بارها گفته‌ایم که مسئله شیعه آن روز در زمان هر امامى این بوده که تنها امام زمان خود را بشناسد. اصلاً مسئله تعداد ائمّه، اسامى امامان بعدى و اینکه آنها 12 نفر هستند یا بیشتر، مطرح نبوده است. در هیچ گفتگو و یا مناظره‌اى نداریم که از اصحاب ائمّه کسى گفته باشد که ائمّه از 12 نفر بیشتر هستند. نکته دیگر اینکه رواج این حدیث در جامعه اسلامى آن روز سئوالى براى شیعیان ایجاد نکرده که صحّت و سقم آن را از ائمّه جویا شوند. در هیچ روایتى نداریم که از ائمّه درباره تعداد آنها سئوال شده باشد و آنها این حدیث را رد کرده باشند. در حالى که روایات زیادى داریم که تصریح کرده‌اند تعداد آنها 12 نفر است.
نویسنده ادّعا مى‌کند که در متون پیشین شیعه چنین چیزى نبوده است و اگر هم در چند مورد چنین چیزى گزارش شده، افزوده ناسخان و راویان بعدى است. این نظریّه مؤلّف است. هرجا متون و منابع مطابق با نظریه ایشان است، آن را صحیح مى‌دانند، امّا هرجا که مخالف این نظر باشد، آن را ساخته و افزوده ناسخان متأخّر مى‌دانند. داورى ایشان درباره متون شیعى و استنتاجات ایشان در بسیارى از موارد، اشتباه و به دور از روش علمى و تحقیقى است. مثلاً ایشان براى استناد به این ادّعا، به دو رساله ابن‌قِبَه و ابوسهل نوبختى اشاره مى‌کنند. در این دو رساله هیچ اشاره‌اى به تعداد ائمّه نشده است. موضوع رساله ابن‌قِبَه، نصّ بر امام دوازدهم است و اینکه پس از غیبت و به هنگام ظهور چگونه شناخته خواهد شد. رساله دیگر او هم در ردّ امامت جعفر است. رساله نوبختى درباره اعتقاد به غیبت، تواتر حتمى بودن وقوع آن و قیام قائم مى‌باشد. بنابراین موضوع هیچ کدام از این رساله‌ها، تعداد ائمّه نبوده که درباره صحّت و سقم آن بحث شود.
نکته دیگر اینکه روایاتى که در کتب شیعه به نقل از اهل سنت درباره 12 امام وارد شده، تنها به عنوان شاهد و نه مستند اصلى آمده است. روایاتى که از طریق شیعه نقل شده، ارتباطى با این روایات اهل سنت ندارد. نعمانى در کتاب غیبت خویش 30 حدیث از منابع شیعى درباره تعداد ائمّه نقل مى‌کند که هیچ کدام آنها کوچک‌ترین ارتباطى با احادیث اهل سنّت ندارد. پس از آن تصریح مى‌کند که به عنوان شاهد و تأیید و به عنوان احتجاج بر اهل سنّت از منابع آنان، حدیث 12 خلیفه را نقل مى‌کند. (غیبت نعمانى، ص 301)
مؤلّف در پاورقى ص 193 موارد نقض نظریّه ادّعایى خویش را پاسخ داده‌اند. نخستین مورد، اصل عباد بن یعقوب رواجنى است که کتاب وى به نام ابى‌سعید عباد العصفرى منتشر شده است. مؤلّف ادّعا مى‌کند که این فرد عامى مذهب است، بنابراین روایت وى مورد قبول نیست. در اینجا بین علماى رجال اختلاف است که آیا این دو نفر یعنى عبادبن یعقوب رواجنى و ابى‌سعید عباد العصفرى یک نفر هستند یا دو نفر مختلف. شیخ طوسى در الفهرست خود آنها را به عنوان دو فرد جداگانه آورده است و اولّى را عامى مذهب مى‌داند. (الفهرست، ص 192) امّا نجاشى که آنها را یک نفر مى داند، هیچ اشاره‌اى به عامى بودن او نکرده است. مرحوم آیت‌الله خوئى این دو را یک نفر دانسته و به نقل از محدث نورى در مستدرک الوسائل مى‌گویند: روایاتى که از وى نقل شده، نشان‌دهنده تشیّع اوست و طریق شیخ طوسى نسبت به وى ضعیف است. (معجم رجال الحدیث، ج 10، ص 236) ضمن اینکه وقتى روایات فردى به عنوان یکى از اصول چهارصد گانه مطرح مى شود، قطعاً آن فرد شیعه بوده است. روایتى که از ایشان نقل شده در کافى ج 1، ص 534 حدیث شماره 17 آمده است. هم کسانى که از وى نقل کرده و هم کسانى که او از آنها نقل مى‌کند، همگى شیعه و ثقه هستند. بنابراین بسیار بعید است که وى غیر شیعه بوده باشد. اشکالى که در این روایت شده، این است که تعداد ائمّه 13 نفر مى شوند. متن روایت این است: عن أبی جعفر 7 قال : قال رسول الله 9: إنى و اثنى عشر من ولدی و أنت یا على زر الأرض یعنى أوتادها و جبالها، بنا أوتد الله الأرض أن تسیخ بأهلها، فإذا ذهب الاثنا عشر من ولدى، ساخت الأرض بأهلها و لم ینظروا.
با دقّت در متن، مشخّص مى‌شود که اشکالى بر این روایت وارد نیست، چرا که این خصوصیّت شامل حضرت صدیقه کبرى 3 نیز مى‌گردد و با در نظر گرفتن ایشان فرزندان پیامبر 12 نفر و به همراه امیرالمومنین 13 معصوم خواهند شد. البتّه در بعضى از نسخ «احد عشر» آمده، مثلاً در نسخه تلعکبرى که شاگرد کلینى است، که ممکن است خطاى استنساخ باشد. بنابراین ادّعاى ایشان که در چاپ چنین تغییرى داده شده، قدرى بى‌انصافى است.
مورد دوم، روایت على‌بن ابراهیم قمى است. روایت او در محاسن برقى و در کافى آمده که مشهور به حدیث خضر مى‌باشد. این روایت در تفسیر قمى ذیل آیه 40 سوره زمر وارد شده است. آقاى مدرسى گفته‌اند که تفسیر قمى تألیف شاگرد اوست و نه خود وى، بنابراین این حدیث هم متعلّق به بعد از قرن سوم مى‌باشد. مرحوم شیخ آقا بزرگ تهرانى در الذریعه نیز همین مطلب را متذکر شده‌اند که تفسیر قمى نوشته عبّاس‌بن محمّد شاگرد اوست. نظر آیة الله شبیرى زنجانى این است که این کتاب تألیف على‌بن حاتم قزوینى است که در واقع شاگرد عبّاس‌بن محمّد بوده است. امّا این بیان‌ها بدان معنا نیست که تمامى احادیث این کتاب توسط او جمع‌آورى شده و على‌بن ابراهیم آنها را نقل نکرده است. ایشان از طریق سند پیگیرى کرده‌اند و آن مطالبى را که خود على‌بن ابراهیم روایت کرده، از مطالب شاگردان او تفکیک نموده‌اند. دانستنى است که سند این روایت به خود على ابن‌ابراهیم بر مى‌گردد و او آن را از طریق پدرش از ابى‌هاشم جعفرى نقل نموده است. کلینى همین حدیث را به طریق دیگرى از محمّدبن حسن صفّار نقل کرده است. (کافى، ج 1، ص 526)
متن روایت گفتگویى است بین حضرت خضر و امیرالمومنین 7 که در آن تک تک ائمّه نام برده شده‌اند. در حدیث بعدى، کلینى از محمّدبن یحیى روایت مى‌کند که به محمّدبن حسن گفتم: دوست داشتم که این حدیث را (یعنى حدیث خضر) از طریق دیگرى غیر از احمدبن ابى عبدالله برقى براى من نقل مى‌نمودى. در واقع اشاره دارد به اینکه احمدبن ابى عبدالله برقى گاهى در جمع‌آورى مطالب دقّت لازم را نداشته است. او در جواب مى‌گوید که او این حدیث را 10 سال قبل از وقوع غیبت براى من نقل کرده است و این نقل او براى من معتبر است. (کافى ج 1، ص 526) بنابراین این حدیث هم قبل از تولّد امام زمان نقل شده و نمى‌توان آن را به شاگردان على‌بن ابراهیم قمى نسبت داد.
مورد سوم، کتاب سلیم‌بن قیس هلالى است. ایشان ادّعا مى‌کنند که این کتاب اثرى ساختگى در زمان بنى‌امیّه به منظور تبلیغ علیه آنان بوده است. در مقدمه این کتاب آمده است که این روایات توسط یکى از اصحاب امیرالمومنین 7 به نام سلیم‌بن قیس جمع‌آورى شده و در زمان حجاج‌بن یوسف وى از عراق به فارس فرار مى‌کند. در آنجا با فردى بنام ابان‌بن فیروز ابى‌عیاش آشنا مى‌شود و این کتاب را به او مى‌دهد. ابان به مدینه رفته و کتاب را به اصحاب امام باقر 7 ارائه مى‌کنند. دکتر مدرسى ادّعا مى‌کند که روایات این کتاب، از باب «الزام الخصم بما الزم علیه نفسه» مى‌باشد و تمامى روایاتى که اشاره به ائمّه بعدى دارند، از روایات اهل سنّت گرفته شده است.
الزام خصم یعنى اینکه از آنها بپرسیم که 12 خلیفه که شما روایت کرده‌اید چه کسانى هستند؟ ایشان چگونه نتیجه گرفته که کل روایات این کتاب، ساختگى است؟ اگر ساختگى بوده، پس چگونه اخبار آن صحیح درآمده است؟ هیچ گونه سنخیّت و تناسبى بین مطالب این کتاب و روایات اهل سنّت وجود ندارد. چگونه ادّعا مى‌کنند که این کتاب در پاسخ به این حدیث نوشته شده است؟ حداقل ایشان به جاى این ادّعا مى‌توانست کلّ کتاب را جعلى بداند. امّا درباره کتاب سلیم‌بن قیس سه مسئله مطرح است: اوّل اینکه آیا سلیم‌بن قیس واقعاً وجود داشته است؟ دوم اینکه ابان‌بن ابى‌عیاش را بسیارى تضعیف کرده‌اند، آیا با وجود این فرد، مى‌شود به کتاب اطمینان کرد؟ و سوم اینکه آیا تمامى مطالب این کتاب معتبر است؟ درباره سلیم‌بن قیس هیچ کس ادّعا نکرده این شخصیّت ساختگى است. بلکه کسانى مثل نجاشى، برقى، شیخ طوسى و حتّى ابن‌الغضائرى که کتاب را ساختگى مى‌داند، سلیم‌بن قیس را شخصیّتى واقعى قلمداد کرده‌اند. امّا در مورد ابان‌بن ابى‌عیاش اقوال زیاد است. بعضى او را تضعیف و بعضى توثیق کرده‌اند. بعلاوه، افرادى که کتاب سلیم‌بن قیس را از وى روایت کرده‌اند، افراد مجهولى نیستند. از آن جمله عمربن اذینه و حمادبن عیسى و محمّدبن ابى‌عمیر که تمام علماى رجال آنها را جلیل القدر مى‌دانند. بنابراین به راحتى نمى‌توان این کتاب را جعلى دانست. نعمانى درباره این کتاب چنین تعبیرى دارد: «ولیس بین جمیع الشیعة ممن حمل العلم و رواه عن الأئمة : خلاف فی أن کتاب سلیم‌بن قیس الهلالی أصل من أکبر کتب الأصول التی رواها أهل العلم و من حملة حدیث أهل البیت : و أقدمها.» (کتاب الغیبة، محمد بن إبراهیم النعمانى، ص 103)
کلینى و نعمانى این کتاب را روایت کرده‌اند و حتّى نعمانى در زمان خود، ادّعاى اجماع بر صحّت این کتاب مى‌کند. بنابراین اشکال ابن‌الغضائرى که ادّعا مى‌کند همه اصحاب ما این کتاب را صحیح نمى‌دانند، درست نیست. در هر حال براى بحث مفصّل‌تر درباره این کتاب، علاقه‌مندان مى‌توانند به مقدّمه کتاب سلیم‌بن قیس توسط محقّق ارجمند جناب محمّدباقر انصارى رجوع نمایند.
به عقیده دکتر مدرسى، در قرون دوم و سوم هیچ‌گونه روایتى دالّ بر اینکه تعداد ائمّه 12 نفر است، از علماى شیعه روایت نشده. این نظر کاملاً مخدوش است. هیچ ارتباطى بین احادیث شیعه در این مورد و احادیث اهل سنّت وجود ندارد، نه در متن و نه در سند. تنها وجه اشتراک همان تعداد 12 مى‌باشد. آقاى مدرسى در این کتاب ادّعا مى‌کنند که شیعیان به راحتى منابع خود را متناسب با شرایط تغییر مى‌داده‌اند و براى آن شواهدى هم آورده‌اند. ما نشان دادیم که بسیارى از شواهد ایشان چنین چیزى نشان نمى‌دهد. در بسیارى از موارد، استنادهاى ایشان محلّ اشکال است، یعنى به گونه‌اى به برخى از نقل‌ها استناد مى‌کنند که به هیچ وجه از آن چنان برداشتى نمى‌شود. در بسیارى از موارد، ایشان از تعمیم‌هاى نابجا و مبالغه بیش از حدّ استفاده مى‌کنند و موارد خاصّ را به کلّ جامعه شیعه تعمیم مى‌دهند. در اینجا، بررسى این کتاب به پایان مى‌رسد، البتّه باز هم امکان بررسى و نقد بیشتر درباره مطالب این کتاب وجود دارد که آن را به فرصت دیگرى وا مى‌گذاریم.
و صلى الله على محمّد و آله الطیبین الطاهرین المعصومین.


جستجو  

کاربران حاضر  
فعلا:
4 مهمان و 0 کاربران ثبت نام شده حاضر.

شما می‌توانید از اینجا وارد سایت شده یا ثبت نام کنید.