Welcome to تراث
منوی کاربری  
ورود کاربران  




 


 برای ورود مشکل دارید؟
 ثبت نام کاربران جدید

کمالات ماورایی و سنت الاهی

(8500 مجموع کلمات موجود در متن)
(2221 بار مطالعه شده است)  نسخه چاپی

کمالات ماورایی و سنت الاهی
محمدحسین امامی جو
شماره 28 مجله‌ی سفینه


برای دانلود نسخه‌ی PDF کامل این مقاله می‌توانید بر روی اینجا کلیک کنید.



چکیده: اثبات کمالات ماورایى بندگان برگزیده الاهى (اعمّ از پیامبران و غیر آنان) براساس قرآن، محور اصلى این گفتار است. بررسى مفهوم «فرابشرى» از دیدگاه عرضى و عقلى و تاریخى، نظام اصطفا در میان انسانها و اشیاء و زمانها و مکانها، اعجاز و کرامت با ذکر نمونه‌هاى آن مثل حضرت موسى و عزیر و یونس و داوود و سلیمان و عیسى و مریم و مادر موسى و پیامبر اکرم 6 عناوین دیگر این گفتار است.
کلید واژه: قرآن ـ کمالات ماورایى ؛ پیامبران ـ کمالات فرابشرى ؛ اعجاز ؛ نظام اصطفا ؛ کلام جدید ـ نقد و بررسى.

1. طرح مسئله
خداوند، خالق تمامى موجودات و هادى آنان است. هیچ مخلوقى را نشاید که مدّعى تشابه با پروردگار شود؛ بلکه اصولاً خالق و پروردگار با مخلوقات قابل قیاس نیست. از این رو، هر که هر چه دارد، از او دارد و باید شاکر و فرمانبردار او باشد.
اقتضاى مالکیّت مطلق خداوند و سلطه و سیطره مطلقش بر عالم مخلوقات، این است که به هر مخلوق، هر توانایى را که مى‌خواهد، ببخشد و مخلوق را نیز یاراى آن نیست که بر فیضان الاهى به دیگر مخلوقات، خرده گیرد (آل عمران (3) / 26) یا او را مورد اعتراض قرار دهد. (انبیاء (21) / 23)
آنچه به مخلوقات داده شده، در یک نگاه کلّى، بر دو قسم است: گروهى داراى خصوصیّاتى مى‌شوند که در نوع آنها به فراوانى وجود دارد و گروه اندکى نیز داراى ویژگیهایى‌اند که نه تنها در نوع آنان کم‌نظیر، بلکه بى‌نظیر است. اینان در واقع ویژگیهایى فراگروهى دارند. بررسى گذشته و حال نظام هستى، به‌روشنى، نشان‌دهنده وجود موجوداتى با صفات فراگروهى است.
امّا امروزه مى‌بینیم که برخى منکر کمالات ماورایى و توانایى‌هاى فوق بشرىِ انبیا و اولیا شده‌اند. آنان بدون ورود به مباحث کلامى، ادّعا مى‌کنند که آیات قرآن، گواه صدق دعوى یاد شده است. (مدرّسى طباطبائى، ص 22) به نظر آنان، اینکه قرآن پیامبران را بشرى مانند دیگر مردم مى‌داند، با ادّعاى توانایى‌هاى فرابشرى آنان ناسازگار است. (همو، ص 58)
به فراوانى، دیده شده که زبان این‌گونه نوشته‌ها تاریخى است. ادّعا این است که فکر اینکه پیامبر موجودى فوق بشرى بود، بلافاصله پس از درگذشت آن حضرت آغاز شد. در ابتدا این طرز فکر از سوى جامعه مسلمان طرد شد؛ امّا به فاصله چند دهه، در قالب اعتقادات کیسانیه رشد کرد (همو، ص 58ـ60)؛ به طورى که از اوایل قرن دوم، یک تلقى فرابشرى از امامت پدیدار شد. این تلقّى اگرچه از سوى ائمّه و علماى شیعه طرد شد، امّا به صورت یک قرائت مرجوح و یک دیدگاه مطرود به حیات خود ادامه داد. (کدیور، ص 92ـ102) در دهه‌هاى سوم و چهارم قرن دوم هجرى، گروهى از غلات در جامعه شیعه پدیدار شدند که ائمّه آل محمّد را موجوداتى فوق بشرى مى‌خواندند و معتقد بودند آنان داراى علم غیب و قدرت تصرّف در
کائنات‌اند. (مدرّسى طباطبایى، ص 61. دقّت کنیم که چگونه در این‌گونه نوشته‌ها بدون بررسى کلامى، برخى مباحث امامت به غلو نسبت داده مى‌شود.)
حلقه نهایى این بحث نیز چنین شکل مى‌گیرد: اعتقاد به ویژگیهاى فرابشرى که از ابتدا در زبان دین مطرح نبود و در قرن دوم توسط غالیان ساخته شد، در هزاره اخیر به یک باور عمومى تبدیل شده و به لازمه ذاتى امامت بدل گشته است.
در این مقاله به‌سان نگاشته‌هاى فوق، از ورود گسترده به مباحث دقیق کلامى خوددارى شده و از قرآن به عنوان مهم‌ترین منبع متقن اسلامى ـ تاریخى کمک گرفته شده است. ما در ابتدا و در مطلع این مقال، به بررسى واژه «فرابشر»
پرداخته‌ایم. این واژه‌اى است که در این‌گونه نوشته‌ها به فراوانى از آن استفاده شده امّا از بررسى مفهوم آن به شدّت غفلت شده است. آنچه در این مقاله پى مى‌گیریم، این است که نشان دهیم برخلاف ادّعاى فوق، قرآن از وجود یک نظام ویژه اعطاى کمالات سخن مى‌گوید. لذا هرگونه استدلالى که بر فقدانِ کمالات تأکید ورزد یا اعتقاد به وجود برخى کمالات غیرعادى در انبیا و اولیا را به ساخته‌هاى قرون بعدى نسبت دهد، واقعیّت اسلامى ـ تاریخى موجود را نادیده گرفته است. این نظام را در چند حوزه بررسى مى‌کنیم :
نخست آنکه خداوند کمالاتى را به‌طور خاص به پیامبران عطا کرده است.
دوم آنکه خداوند کمالاتى را به‌طور خاص به غیر پیامبران ارزانى داشته است.
سوم آنکه خداوند در مواردى، نحوه مواجهه جهان خارج با اولیایش را به گونه‌اى خاص متمایز کرده است.
افزون بر آنکه اصولاً امتیازدهى ویژه خداوند، اختصاص به انبیا و اولیا نداشته و حتّى اشیا نیز از این امور بهره برده‌اند.

اکنون به مناسبت، به بررسى اجمالى واژگان «فوق بشر» یا «فرابشر» که در عبارت «کمالات فرابشرى» به فراوانى به کار رفته است، مى‌پردازیم:
2. معناى فرابشرى چیست؟
مطالعه قرآن و آموزه‌هاى، آن از یک نظام الاهى اصطفا (برگزیدن افراد) و اعطاى کمالات خاص و ویژه (علم و قدرت وهبى) حکایت مى‌کند. این نظام اعطاى کمالات ماورایى همان چیزى است که برخى از آن به کمالات فرابشرى یاد کرده‌اند.
البتّه به‌نظر مى‌رسد، که کاربرد واژه فرابشر چندان دقیق نباشد و نوعى قضاوت پیشینى در آن به کار رفته است. ما در ادامه، نشان خواهیم داد که خدا به برخى موجودات، نظر ویژه داشته و کمالات خاصّى را به آنها عطا کرده است؛ امّا آنچه به کاربرد لغوى واژه مربوط مى‌شود، این نکته است که اگر خداوند مکانى را امتیاز داد، آن مکان فرامکان نمى‌شود و اگر زمانى را برکت داد، آن زمان فرا زمان نخواهد شد. بسیار فرق است بین فرامکان و مکانِ مقدّس شده و نیز بین فرازمان و زمان ممتاز. اصطلاح فرابشر نیز از همین قسم است. ما انبیا و اولیا را انسانهایى ممتاز مى‌دانیم که به لطف ویژه خداوند، مزیّن شده‌اند و این به معناى فرابشر شدن آنان نیست. در هرحال، ما در ادامه این مقاله ضمن توضیح مفهوم واژه، به ضرورت، از پى‌گیرى این اشتباه خوددارى مى‌کنیم و با آن به رسم مماشات برخورد خواهیم کرد.
2ـ1) فرابشرى عرفى
آیا فرابشر یعنى توانایى بالاتر از متوسّط جامعه داشتن؛ یعنى ما باید از توانایى‌هاى آحاد بشر معدّل بگیریم و آن کسانى را که با این توانایى عرفى فاصله دارند، افرادى فرابشرى بدانیم؟ در این صورت، قطعاً نوابغ بشر موجوداتى فرابشراند. با این نگرش، آنان که از حافظه‌اى فراتر از عُرف برخوردارند، آنان که از حسّ ششم عجیب بهره‌مندند، آنان که قدرت بدنى‌شان بسیار بیشتر از دیگران است، فرابشر تلقى مى‌شوند. همچنین، آن مرتاضانى که کارهاى شگفت‌آور
مى‌کنند یا از اندوخته‌هاى پنهانى انسانها سخن مى‌گویند، قطعاً موجوداتى فرابشر به حساب مى‌آیند.
جالب آنکه لزوماً توانایى‌هاى چنین افرادى، براى همگان قابل دسترس نیست؛ یعنى تمامى آحاد بشر نمى‌توانند با تلاش و زحمت بسیار، توانایى فکر انیشتین و قدرت فراوان آن وزنه‌بردار یا توانایى ویژه آن مرتاض را کسب کنند. دسترسى به این رتبه آن‌قدر نادر است که اگر شخص دیگرى نیز بتواند در این عرصه قدم بگذارد، ما او را نیز داراى توانایى ممتاز و با تعریف فوق، فرابشر مى‌خوانیم.
2ـ2) فرابشر از نگاه عقل
تعریف مذکور از فرابشر، فرابشر را به لحاظ عرف نشان مى‌داد؛ امّا ممکن است مقصود از فرابشرى، امرى باشد که رسیدن به آن براى بشر بما هو بشر ممتنع و غیر ممکن باشد. روشن است که هیچ‌گاه بشر نمى‌تواند خدا باشد یا خود را به وجود آورد یا مستقلا و بدون اذن خداوند، در عالم تصرّف کند. عقل، شراکت خالق و مخلوق با رعایت دقیق معناى شراکت را منکر است و استغنا از خدا را براى مخلوق محال مى‌داند. در عین حال، همین عقل، مثلاً، دست خدا را در آگاه کردن یک مخلوق به تمامى علوم بسته نمى‌بیند و لذا انکارِ عقلىِ برخوردارى از توانایى‌ها و علومِ غیر معمول، کاملاً نادرست و فاقد وجاهت علمى است.
افزون بر این، اصولاً بسیارى از غیرممکنهاى دیروز، امروز ممکنها و امور طبیعى تلقّى مى‌شوند. این نیست جز آنکه عقل این گونه امور را در حوزه ممکنات مى‌داند و در حوزه ممتنعات نمى‌شمرد. از این رو، باید پذیرفت که عقل، داشتن توانایى‌هاى فوق‌العاده را امرى ممکن مى‌داند و با آن مخالفت عقلى نمى‌کند.
قرآن نیز به بحث عقلى اشاره مى‌کند. خداوند در قرآن به انسان تذکّر مى‌دهد که حق دارد ملکش را به هر که صلاح مى‌داند، عطا کند (بقره (2) / 24 ؛ اعراف (7) / 128) و به هر که مى‌خواهد به فضل خود، عنایت کند. (آل‌عمران (3) / 73 ؛ مائده (5) / 54)
خداوند اعطاى رحمت ( بقره (2) 105) و حکمت (بقره (2) / 269) و هدایت (بقره (2) / 142 و 213) و بلکه اعطاى تمامى کمالات را تنها به خواست خود منوط کرده است. دست خدا هرگز بسته نیست (مائده (5) / 64) و خدا بر هر کارى تواناست. (نحل (16) / 77 ؛ حج (22) / 6 ؛ نور (24) / 45 ؛ احزاب (33) / 28 و آیات فراوان دیگر) در واقع، تذکارهاى مکرر قرآن به «من یشاء»هاى خداوند، حکم تأسیسى نبوده و ارشاد به حکم عقل است.
2ـ3) جستجوى فرابشران در تاریخ
گزارشهاى تاریخى به فراوانى، از ویژگیهاى فرابشرى برخى انسانها سخن رانده‌اند. به یقین، مى‌توان گفت که اعتقاد عمومى در بسیارى از جوامع، وجود توانایى‌هاى ماورایى در همان جوامع بوده است. شاید گزاف نباشد اگر مدّعى شویم که اصل وجود ویژگیهاى ماورایى در تاریخ، آن قدر نقل شده است که نفى وجود همه مصادیق آن ممکن نیست. با این همه، یک یک این گزارشها به لحاظ نحوه و ویژگى نقل، قابل بررسى است.
با اینکه اعتماد به این‌گونه گزارشها به لحاظ کثرت نقل، کمتر از دیگر گزارشهاى مقبول تاریخى نیست، برخى در درستى آنها تردید کرده‌اند. استدلال آنان این است که در گزارشهایى از این دست، اسطوره، خرافه و گزافه‌گویى وارد شده و چون قدما ملاکى براى صحّت نقلهاى تاریخى نداشتند، این امور اطمینان‌آور نیستند؛ بلکه بعضاً بر نادرستى آن، گمان جدّى داریم. مشکل اصلى در این است که گزارشهاى تاریخى با مشاهده همراه نیست و اصولاً درصد اطمینان آن نسبت به مشاهدات، کمتر است.
ما در اینجا نمى‌خواهیم بر اسطوره‌ها مُهر صحّت بگذاریم و محور مباحث ما نیز به این گونه گزارشها وابسته نیست؛ بنابراین، تحقیق از طرق معمول تاریخى را به مقالات مستقل وامى‌گذاریم. آنچه هست، زمانى‌که گزارشهاى قطعى ـآیات قرآن ـ از وقوع ویژگیهاى فرابشرى خبر داده‌اند، ضرورتى در اطاله کلام نمى‌بینیم؛ چرا که
در مقام یک بحث تاریخى، همین قرآن به عنوان یک منبع تاریخىِ قابلِ اطمینان، قابل استناد خواهد بود.
آیات و روایات، از گزارش امور فرابشرى لبریز است. بخشى از محتواى بسیارى از گزارشهاى تاریخى قرآن را همین امور تشکیل مى‌دهد. این در حالى است که بخشهایى از اعتقادات نقلى را نیز باید در کمالات و توانایى‌هاى فرابشرى اولیا و انبیا جستجو کرد که به بررسى برخى از آنها مى‌پردازیم:
3. نظرکردگى قدسى
تمامى کارهاى خداوند حکیمانه است و هرچند وجه آن بر ما مخفى باشد، به حکم عقل، در حکیمانه بودن آن تردید نداریم. خداوند به هر چه نگاه ویژه مى‌کند، به نحوى ممتاز مى‌شود. آن‌گاه که شبى را برمى‌گزیند، «لیلة القدر» مى‌گردد که ارزشش بیش از هزار ماه است (قدر (97) / 3) و چون مکانى را براى گزینش پیامبر انتخاب مى‌کند، «کوه طور» (طه (20) / 80 ؛ طور (52) / 1) و «وادى ایمن» (قصص (28) / 30) و «وادى مقدّس» (نازعات (79) / 16) مى‌شود که باید کفش از پا برگیرد (طه (20) / 12) تا اذن ورود گیرد. دو کوه صفا و مروه را از شعائر خویش قرار مى‌دهد (بقره (2) / 158) و انجام عمل حج را منوط به اعمال مخصوص در دامنه آن دو کوه مى‌کند. اگر جایى را براى عبادت مخصوص نشاندار کند، «بقعه مبارکه» (نازعات (79) / 16)، بیت الله الحرام (مائده (5) / 2) و حریم امن الاهى (بقره (2) / 125 ؛ آل عمران (3) / 97) مى‌گردد. حتّى سنگى سیاه (حجرالاسود) و چوب تابوت (بقره (2) / 248) نیز از این
امتیازات بى‌بهره نمانده‌اند. جالب آنکه خداوند، جاى پاى ابراهیم خلیل را مصلّاى
نماز قرار مى‌دهد. (بقره (2) / 125 ؛ آل عمران (3) / 97)
خداوند، گاه اثربخشىِ خاصّ و غیر متعارف ایجاد مى‌کند. استخوان گاوى (بقره (2) / 73) را موجب زنده شدن جوانى مقتول و مظلوم قرار مى‌دهد یا شترى را آن‌چنان مهم مى‌دارد که به خود منسوبش مى‌کند (ناقة الله: اعراف (7) 73 ؛ هود (11) / 64) و به جهت این شتر، آب شرب مردمان را به دو نیم مى‌کند (شعراء (26) / 155) که پى کردنش عذاب سریع الاهى به دنبال دارد. (هود (11) / 64ـ65 ؛ شعراء (26) / 156)
نظرکردگىِ عالم وجود، در درجات علیا و سفلى معنادار است. چنان‌که زمان نزول دفعى وحى، آن زمان را ممتاز کرده و به شب قدر بدل ساخته است. انتخاب زمان عذاب نیز ایّام نحس را به دنبال داشته است. (فصّلت (41) / 16 ؛ قمر (54) / 19)
قرآن و آموزه‌هاى دینى، پیروان خود را چنین آموزش داده‌اند که سنّت خدا از ابتدا چنین بوده است که خدا بر هر چه به نحوى نظر رحمت کند، صاحب امتیاز ویژه و کمالات خاص مى‌شود و از گروه خود ممتاز مى‌گردد و به عبارت دیگر ماورایى مى‌شود.
سنّت الاهى از ابتدا بر پایه اصطفا بوده است و چنان‌که گفتیم، روز و شب و ماه، سنگ و چوب و درخت، کوه و سرزمین و آب (زمزم) و غذا (مائده (5) / 112ـ115) از
این مهم محروم نبوده‌اند. حتّى شتر قربانى (مائده (5) / 2 ؛ حج (22) / 36) نیز در این نظام امتیاز ویژه داشته است.
3ـ1) نظام تاریخى اصطفا
خداوند مى‌تواند در ابلاغ آیات الاهى خویش از روشهاى گوناگونى بهره گیرد. این روشها لزوماً به انتخاب رسول و امتیاز دادنش منجر نمى‌شود؛ امّا در عمل، مى‌بینیم که خداوند راه دوم را برگزیده است. مثلاً او مى‌تواند به هرکس، به صورت
فطرى و شخصى، مستقیماً احکام الاهى را عرضه کند؛ یعنى همه قوانین و پاسخ همه نیازها در نزد عقل بدون نیاز به منبع خارجى موجود باشد. در این روش، هیچ کس به لحاظ فطرت، بر دیگرى ممتاز نیست و خداوند نیز با همه به لحاظ فطرى یکسان عمل کرده است.
همچنین خداوند مى‌تواند به هر فرد به صورت شخصى و مستقیم یا توسّط فرشته، وحى کند یا نهایتاً کتاب الاهى مستقیماً و بى‌واسطه، در اختیار تمامى ابناى بشر قرار گیرد. این روش هم، از جهت مواجهه یکسان با افراد ممتاز است؛ زیرا هیچ‌کس برترى خاصّى نسبت به دیگرى ندارد و در نهایت، تنها عمل شخصى افراد آنان را از یکدیگر ممتاز مى‌کند.
خداوند عقل را به عنوان حجّت باطنى (کلینى، ج 1، ص 16) قرار داد که در موارد فروانى، راهنماى ماست. آن‌کس که از عقل بى‌بهره ماند، دیوانه نامیده شد و آنکه بهره برد، خوب و بد امور خویش را بدان سنجید. خداوند مى‌توانست با گسترش گزاره‌هاى عقلى و فطرى، ما را بر تمام نیازهاى دینى خود آگاه سازد و نیاز به رسولان برگزیده را پیشاپیش منتفى کند. روشن است که انجام این روش و روش قبل، براى خداوند متعال قطعاً هیچ سختى ندارد؛ امّا خدا به این دو روش عمل نکرده است.
شکل دیگر همین نحوه ابلاغ احکام است که انجام شده است. نه خداوند در فطرت ما شرایع را قرار داده و نه به خود ما وحى کرده است؛ بلکه افرادى را برگزیده و مخاطب اختصاصى وحى خویش قرار داده است. با این روش، به یک‌باره، شخصى که به لحاظ بدنى و جسمى بشرى مانند ماست، به هزاران درجه ممتاز گشته و مخاطب وحى شده است. از این‌رو، با اینکه خداوند مى‌توانست بدون هیچ گونه امتیاز دادن خاصّى پیامهاى نبوّت را به همه وحى کنید، در عمل مى‌بینیم که چنین نکرده و طریق برگزیدن، اصطفا، را انتخاب کرده است. سنّت خدا در طول
تاریخ چنین بوده که وحى را از طریق فرستادگان خاص خویش القا نماید. (آل عمران (3) / 179 ؛ حج (22) / 75)
3ـ2) نمونه‌هاى فراوان اصطفا
نگاهى گذرا به آیات قرآن، ما را به سنّت اصطفا رهنمون مى‌کند. پیامبران یک یک اختیار مى‌شوند و حتّى فرشتگانى که حامل بار رسالت‌اند، برگزیده حق متعال‌اند. (حج (22) / 75) خداوند حضرت آدم 7 را از میان دیگر خلایق انتخاب مى‌کند (آل عمران (3) / 33) و برترین مخلوق خود در زمین قرار مى‌دهد. (سیّد رضى، خطبه 91، ص 133) قرآن گاه به صورت کلّى (حج (22) / 75) و گاه به اختصاص، به برگزیدگى پیامبران و اولیا اشاره کرده است. حضرت نوح 7 (آل عمران (3) / 33)، حضرت ابراهیم7 (بقره (2) / 130)، حضرت یوسف7 (یوسف (12) / 6) و حضرت موسى7 (اعراف (7) / 144) از این جمله‌اند. خداوند برگزیدگى موساى کلیم را به‌گونه ویژه‌اى به او یادآور مى‌شود و مى‌گوید که اصلاً او را براى خود ساخته است. (طه (20) / 41)
حضرت مریم مادر عیساى پیامبر 7 نیز مورد انتخاب است (آل عمران (3) / 42)؛ همان طور که طالوت نیز برگزیده است. (بقره (2) / 247) اقوام نیز از نظام اصطفا بى‌نصیب نیستند؛ چنان که قرآن از برگزیدگى آل ابراهیم و آل عمران (آل عمران (3) / 33) خبر مى‌دهد. از برکات این برگزیدگى همین بس که خداوند، آنان را هم دستچین مى‌کند و هم با سلام خویش مزیّن مى‌سازد (نمل (27) / 59) و در پىِ آن، از کمالات و امور فرابشرى یا پشتیبانى ویژه خود نیز بهره‌مند مى‌کند که به تفصیل از آن سخن خواهیم گفت.
کوتاه سخن آنکه سنّت خدا را باید از همو و راهنمایان به او آموخت و قرآن، سنّت و کلام اهل بیت : طریق رهیافت ما به این سنّت الاهى است.

3ـ3) نظام کلامى اصطفا
ادّعاى نبوّت ادّعاى ارتباط با ماوراست.
اصولاً ادّعاى پیامبران ادّعایى خلاف عادت و به اصطلاح، ادّعایى ماورایى است. اوّلین ادّعاى پیامبران، خود بزرگ‌ترین ادّعاى ماورایى است. آنان مدّعى‌اند که با خدا ارتباط ویژه دارند و پیامها و اوامر و نواهى او را دریافت مى‌کنند. این بزرگ‌ترین ادّعاى ماورایى است. اینکه کسى ادّعاى دانستن نمونه‌هایى از اخبار غیبى را داشته باشد یا بگوید داراى قدرتى فراتر از دیگران است، بسیار پایین‌تر و خردتر از آن است که مدّعى شود با خدا ارتباط ویژه دارد و به واسطه فرشته یا حتّى بى‌واسطه، از خدا براى مردم پیام نقل مى‌کند.
اعجاز نیز امرى ماورایى است.
داشتن معجزات نیز امرى ماورایى است. واژه معجزه و آیه و بیّنه به امرى گفته مى‌شود که نبى ارائه مى‌دهد و ابناى بشر با مشاهده آن به الاهى بودن نبى اذعان مى‌کنند و آن را از دسترس خود و مردم عادى دور مى‌بینند. (محمّدى رى‌شهرى، ج 3، ص 492) ساحران مصر که عمرى را در آموزش و به‌کارگیرى سحر و جادو به کار برده بودند، آن قدر در کار خود استاد بودند که حتّى موساى پیامبر 7 در مواجهه با آنان از چوبها و ریسمانهاى سحر شده ترسید. (طه (20) / 60) البتّه نگرانى حضرت موسى 7 این بود که مردم نتوانند بین این ریسمانهاى سحر شده و معجزات الاهى، تفاوت قائل شوند و لذا از ایمان خوددارى کنند. (سیّد رضى، خطبه 4، ص 51) در عین حال، چون این ساحران معجزات حضرت موسى را دیدند، جملگى اعتراف کردند که این امر جز به خواست و اراده پروردگار ممکن نیست و با آموخته‌هاى آنان ـکه علمى بشرى و قابل دسترس است ـ تفاوت دارد. حضرت عیسى مردگان را زنده مى‌کرد، بیماران را شفا مى‌داد و از ذخایر خانه‌ها خبر مى‌داد. (مائده (5) / 110) حضرت صالح براى اطمینان‌بخشى نبوّتش شترى را از دل کوه بیرون آورد. (اعراف
(7) / 73 ؛ هود (11) / 64) قرآن نیز معجزه جاوید پیامبر اکرم 6 است. (بقره (2) / 23 ؛ هود (11) / 13) رسول خدا6 علاوه بر قرآن، معجزات عدیده‌اى نظیر دو نیمه کردن ماه و حرکت درخت و گواهى بر نبوّتش داشته است. (سیّد رضى، خطبه 192، ص 301) نیم نگاهى به معجزات و نحوه ارائه آن به خوبى، روشنگر آن است که داشتن معجزات و ادّعاى ارائه آن، خود، ادّعایى فرابشرى است.
استفاده از معجزه در اختیار رسول است.
گاه گفته مى‌شود که معجزات در واقع کار خداست و انبیا هیچ اختیارى در ارائه آن ندارند. اگر مقصود از این سخن، این باشد که تنها خداوند نوع معجزه پیامبران را تعیین مى‌کند و آنان از پیش خود اختیارى در این خصوص ندارند، البتّه این سخن درست است؛ امّا اگر مقصود از این کلام آن باشد که انبیا حتّى در استفاده از معجزه خود اختیارى ندارند، این سخن درستى به نظر نمى‌رسد. در واقع، پیامبران مدّعى ارتباط با خدا هستند و براى اثبات ادّعاى خویش معجزه ارائه مى‌دهند. حضرت عیسى7 به عنوان معجزه، مى‌گوید که من مى‌توانم مرده را زنده کنم، بیمارى را شفا دهم و از ذخایر خانه‌هایتان، به شما خبر دهم. (مائده (5) / 110) چنین گویشى، در عرف، سخن گفتن از یک توانایى اختیارى است. ادبیات نیز در اینجا استفاده از فعل مضارع را نشانه استمرار مى‌داند و این بدان معناست که رسول هرگاه صلاح بداند، از معجزاتى از این دست استفاده مى‌کند. اینکه او بگوید من مى‌توانم این کار را انجام دهم و آن‌گاه انجام دهد، براى اختیارى دانستن آن فعل کافى است و ما جز این، فارق دیگرى نداریم که به واسطه آن فعل اختیارى را محک بزنیم. در واقع، گروهى ابتدا منکر هرگونه توانایى فرابشرى انبیا مى‌شوند و چون با معجزات و ادّعاى انبیا مواجه مى‌شوند بدون آنکه به دلیلى بیش از ادّعاى خود متمسّک شوند، آن را خارج از اختیار پیامبر تأویل مى‌کنند.
همچنین هرکس که به پیامبران ایمان مى‌آورد و در مقابل معجزات آنان تسلیم
مى‌گردد، به ناچار، ماورایى بودن آنان را پذیرفته است و آن کس که ایمان نمى‌آورد، نمى‌تواند ادّعاى پیامبران و توانایى‌هاى ویژه آنان را امرى عادى و فراگیر بداند.
معجزات و کرامات انبیا
خداوند در موارد فراوانى، در عرصه‌هایى فراتر از حدّ نبوّت و لزومِ اعجاز، امورى را به انبیا داده یا به دست آنان جارى کرده است که جاى بسى تأمّل دارد. نیاز به معجزه صرفاً در حدّى است که مردم به الاهى بودن پیامبر الاهى اطمینان کنند. لذا لزومى ندارد که یک پیامبر پس از ارائه معجزه و اتمام حجّت، معجزه را تکرار کند یا بر تعداد معجزات خویش بیفزاید. امّا در عملکرد برخى از انبیا مى‌بینیم که آنان حتّى پس از اتمام حجّت، معجزات فراوان و مکرر عرضه کرده‌اند.
پاسداشت خداوند از انبیا و در مواردى مومنان نیز ویژه است. خداوند آتش را براى حضرت ابراهیم سرد و بى‌آسیب مى‌گرداند (انبیاء (21) / 69) بنى‌اسرائیل را در کشتن حضرت عیسى، به اشتباه مى‌افکند و او را به سوى خویش بالا مى‌برد (نساء (4) / 157ـ158) و از وى به نحو ویژه‌اى حمایت مى‌کند. سنخ این تکریمها نیز در موارد فراوانى، لازمه قطعى نبوّت آنان نبوده و تنها به لطف و فضل خدا باز مى‌گردد. در اینجا مناسب است که افزون بر دو مورد فوق، به موارد فراوانى از آموزه‌هاى قرآنى در این خصوص توجّه کنیم :
حضرت موسى 7
موساى کلیم به نُه آیه مزین مى‌گردد و در طول دوره نبوّت خویش، فراوان، به بنى‌اسرائیل کرامات و خوارق عادات ارائه مى‌دهد. روشن است که براى اثبات نبوّت او یک معجزه کافى بود؛ امّا خداوند از همان ابتدا به او نُه معجزه عطا مى‌کند. (اسراء (17) / 101 ؛ نمل (27) / 12) اگر قرار باشد که پیامبران فقط و فقط بشرى مانند ما باشند و خداوند به جز حقیقت نبوّت هیچ امر ماورایى دیگرى را به آنان عطا نکند، چرا براى حضرت موسى یکى از بالاترین انواع وحى را مقدّر مى‌کند و با او سخن
مى‌گوید؟ خداوند مى‌تواند براى ابلاغ وحى خویش به کسى الهام کند یا فرشته بفرستد یا بى‌واسطه با او سخن بگوید (شورى (42) / 52)؛ لیکن خداوند یکى از پرفضیلت‌ترین روشها را براى حضرت موسى برمى‌گزیند و او را به مقام کلیم‌اللّهى مفتخر مى‌کند. (اعراف (7) / 143ـ144 ؛ طه (20) / 21ـ47) البتّه مراتب فضیلت براى همگان حتّى انبیا مطرح است، امّا سخن در آن است که این فضیلت را، موساى پیامبر 7 خود کسب نکرده و خدا به او تفضّل نموده است. سرّ پرسش در این است که اگر قرار نیست خداوند ویژگى خاصّى افزون بر نبوّت عطا کند، چرا به او مقام الاهىِ کلیم پیامبران را عطا کرده است؟!
حضرت عزیر 7
قرآن از واقعه‌اى عجیب حکایت مى‌کند که معمولاً آن را به عزیر پیامبر 7
نسبت مى‌دهند. (صدوق، ج 1، ص 226، ح 20) جریان این بود که عزیر بر قریه مخروبه‌اى عبور مى‌کند و مى‌پرسد که خداوند چگونه این مردگان را زنده مى‌کند؟ خداوند براى نشان دادن قدرت خویش و نیز عبرت‌گیرى مردم، عزیر را یک‌صد سال مى‌میراند و سپس زنده مى‌کند. در پى این بیدارى ـ که برانگیختن دوباره و زنده‌شدنى پس از مرگ است ـ هاتفى الاهى ـ که ظاهراً فرشته‌اى بوده ـ از وى مى‌پرسد که چه مدّت را چنین سپرى کرده است؟ او مى‌گوید روزى یا نیم‌روزى. فرشته مى‌گوید که بر تو یک‌صد سال گذشته است؛ ببین چگونه غذا و نوشیدنى‌ات به سلامت است و به مرکَبَت نگاه کن که چگونه استخوانهایش را به هم متّصل مى‌کنیم و چگونه بر آنها گوشت مى‌پوشانیم. (بقره (2) / 259) اکنون جاى این پرسش باقى است که اگر روش خداوند، امتیاز دادن برخى نسبت به برخى دیگر نیست، چرا عزیر را با این کرامت ممتاز مى‌کند؟! آیا این سنّت الاهى است که خداوند با هر پرسشگرى چنین عمل کند؟!

حضرت یونس 7
ما نباید تصوّر کنیم که مواجهه خداوند با پیامبران، همواره نظیر مواجهه‌اش با دیگران بوده است؛ چرا که در عمل، مى‌بینیم که هرچند آنان نیز به لحاظ جسمانى بشر و داراى گوشت و پوست‌اند، امّا خداوند با آنان به مانند دیگر انسانها عمل نکرده است و آنان را به نحوى ممتاز کرده است. هنگامى که حضرت یونس مخالفت قوم خویش با خدا را دید، تحمّل نکرد و آنان را ترک کرد. از آن‌جایى که یونس در رها کردن قوم عجله کرده بود، خداوند او را به امتحان سختى مبتلا کرد. امتحان این بود که به هنگام سفر دریایى، به قرعه مسافران، به دریاى طوفانى افکنده شد و ماهى بزرگى او را بلعید و بر خلاف سنّت معمول الاهى و بدون آنکه گوشت و پوست او هضم شود، مدّتى طولانى در بدن وى زنده ماند. خداوند مى‌فرماید که اگر یونس از تسبیح‌گویان نبود، تا روز قیامت در شکم ماهى مى‌ماند؛ امّا چون خداوند خواست بر او منّت گذارَد، ماهى جسم بیمارش را به خشکى افکند؛ خداوند کدو بُنى را بر او رویانید (صافّات (37) / 139ـ146) و طرفه آن که بار دیگر او را برگزید و به سوى قومى فرستاد. (قلم (68) / 48ـ50) روشن است که این‌گونه زیستن در دل ماهى، افکنده شدن به خشکى، رویاندن کدو و انتخاب و اجتباى مجدّد یونس امرى ماورایى و کرامتى عجیب است که به یونس پیامبر 7 ارزانى شده است. اعطاى چنین کرامتى نه براى اتمام حجّت خلق بود و نه معجزه. اگر قرار است که خداوند به انبیا هیچ ویژگى خاصّى جز نبوّت عطا نکند و اگر قرار باشد آنان جز در وحى، بشرى مثل ما باشند، پس چرا خداوند به این پیامبر الاهى چنین ویژگیهایى عطا مى‌کند؟
حضرت داوود 7
پیامبرىِ حضرت داوود 7 کرامتى بس بزرگ است؛ امّا اینکه خداوند آهن را در دستان او نرم گرداند و او به واسطه این تعلیم الاهى زره ببافد، امرى ماورایى و
خلاف سنّت معمول است. حتّى اگر چنین چیزى معجزه حضرت داوود هم باشد، خداوند به دست داوود، مردم را با روشى خلاف امور عادى از دشمنان حفظ کرده است. چنین روشى، قطعاً سنّت معمول الاهى در حفظ جان مردم نیست. (انبیاء (21) / 80) این در حالى است که حضرت داوود به علم خدادادى‌اش تصریح مى‌کند و مى‌فرماید که خدا ما ـ او و سلیمان ـ را بر بسیارى از بندگان مومنش برترى داده است. (نمل (27) / 15) خدا به داوود پیامبر 7 از هر چیزى عطا کرده و به او سخن گفتن با پرندگان را آموخته است. (نمل (27) / 16)
حضرت سلیمان 7
پیامبرىِ حضرت سلیمان 7 با پیامبرى دیگر انبیا تفاوت فراوانى داشت. حضرت سلیمان 7 بر خلاف دیگر انبیا به ملک و پادشاهى ویژه‌اى رسید که دیگر انبیا از آن بى‌بهره بودند. (ص (38) / 35) امّا این سلطنت به مانند دیگر حکومتها اداره نمى‌شد و مالامال از امور غیر عادى و ماورایى بود. سلطنتى بود که کارگزاران اقتصادى و نیز سازندگان قصرها و ساختمانهایش را جنّیان تشکیل مى‌دادند (ص (38) / 37ـ38 ؛ سبأ (34) / 12ـ13 ؛ انبیاء (21) / 82). او لشکریانى از جنّ و پرنده داشت (نمل (27) / 17) و باد به امر او حرکت مى‌کرد (انبیا (21) / 82 ؛ ص (38) / 36 ؛ (سبأ (34) / 12) و در اندک زمانى، او را به اندازه مسیر یک ماه حرکت مى‌داد. کارگران جنّ او برایش مس گداخته مهیّا مى‌کردند. (سبأ (34) / 12) چون خواست که تخت ملکه سبا را از یمن به مقرّ حکومتش (منطقه فلسطین) بیاورد، یکى از کارگزارانش گفت که پیش از ترک جایگاهش آن را خواهد آورد؛ امّا دیگرى به چشم بر هم زدنى، تخت را حاضر کرد. گویا کارگزاران بر سر خوارق عادات با یکدیگر به رقابت پرداخته بودند. (نمل (27) / 38ـ40)
اینها که گفتیم، گوشه‌اى از توانایى‌هاى ماورایى سلیمان نبى است. روشن است که چنین توانایى آشکارى بسیار فراتر از یک معجزه عادى براى اثبات نبوّت است.
زیرا جایگاه اصطلاحى اعجاز، اثبات نبوّت و در حد اثبات نبوّت است. سخن گفتن با پرندگان (نمل (27) / 15ـ16) چیزى نیست که براى مردم قابل فهم باشد تا مدّعى راستین و دروغین را تمیز دهند و از این طریق، نبوّت مدّعى پیامبرى اثبات گردد. این که سلیمان 7 با لشکریان از مسیرى بگذرد، با مورى مواجه گردد، بخندد و بگوید که این مور چنین و چنان گفته است، امرى قابل اثبات نیست. امّا خداوند چنین قدرتى را به سلیمان مى‌دهد. (نمل (27) / 19) پس چگونه است که گروهى ادّعا مى‌کنند که خداوند هیچ قدرت ماورایى را به پیامبران و اولیایش نداده است و چنین ادّعاهایى غلو در حق انبیا و اولیاست؟! داشتن علوم و قدرتهاى ماورایى نه تنها غلو و زیاده‌روى نیست؛ بلکه صریح آموزه‌هاى قرآنى است. گفتنى است که حتّى مردن سلیمان نبى نیز به‌سان دیگر انسانها نیست. او ایستاده مى‌میرد و بدنش مدّت طولانى سالم و طبیعى مى‌مانَد. (قمى، ج 1، ص 54ـ55) کارگرانش به تصور اینکه او بر کارشان نظارت مى‌کند، پیوسته کار مى‌کنند. اگر نبودند موجودات خردى که به امر خدا عصایش را خوردند، شاید هیچ‌گاه کسى از مرگش آگاه نمى‌شد. (سبأ (34) / 14) آیا چنین مردن و حفظ بدنى، امرى طبیعى و عادى است یا خلاف سنن عرفى بشرى است؟
حضرت عیسى 7
شکّى نیست که داشتن علم به حوادث آینده یکى از بزرگ‌ترین کرامتهاى انسان است و در این میان، خبر داشتن از عاقبت به خیرى یکى از مهم‌ترین شاخه‌هاى این علم است، بدین علّت که علم به حوادث آینده، علم به مقدّرات دنیاست، امّا اطلاع از عاقبت به خیرى، خبر دادن از نجات در عالم آخرت است. خداوند در قرآن دو مورد را ـ علم به اینکه انسان در آینده چه مى‌کند و چه مى‌اندوزد ـ به خود اختصاص داده است. (لقمان (34) / 31) در عین حال، خداوند عیساى پیامبر 7 را از حسن عاقبت خویش آگاه مى‌کند و بر او در عالم آخرت سلام مى‌فرستد. (مریم (19) / 33)

در میان قوم بنى اسرائیل، بعثت پیامبران امرى بى‌سابقه نبود. قرآن یهود را به واسطه کشتن پیامبران مورد عتاب قرار مى‌دهد. (بقره (2) 91 ؛ آل عمران (3) / 81 ؛ نساء (4) / 155) خود این امر از کثرت انبیا در میان یهود حکایت مى‌کند. هرگاه خداوند اراده مى‌کرد، مى‌توانست براى آنان پیامبرى بفرستد و با معجزه حجّت او را تمام کند؛ امّا ولادت بدون پدر، اصولاً از سنخ معجزه اصطلاحى نبوده و نیست؛ چرا که چنین امرى از سنخ مشاهدات نیست تا مردم ببینند و بر آن گواهى دهند. مثلا مرده زنده‌کردن حضرت عیسى و شفاى بیماران به دست او امرى قابل مشاهده است؛ با این حال خداوند عیسى را به‌سان حضرت آدم به کرامتى نادیدنى مفتخر کرد (آل عمران (3) / 59) و از مردم خواست آن را بدون هیچ‌گونه تردیدى باور کنند. (بقره (2) / 2) افزون بر این، اگر حضرت مریم ولادت فرزندى بى‌پدر را تجربه نمى‌کرد، چه بسا لازم نبود از قوم فاصله گیرد و زیر نخلى خشک فرزند بزاید و لازم نبود که خداوند در کنارش چشمه‌اى جارى کند (مریم (19) / 22ـ25) و از درختى خشک (قمى، ج 2، ص 49 ؛ مجلسى، ج 14، ص 209، ش 6) برایش خرماى تازه فروریزد و نیز نیازى نبود که طفل شیرخوار در گاهواره سخن گوید. (آل عمران (3) / 46 ؛ مریم (19) / 30) بلکه به نظر مى‌رسد سنّت پروردگار، گزینش افرادى خاص و اعطاى کمالاتى ویژه به آنان است. طرفه آنکه به این مقدار هم بسنده نمى‌کند و او را همواره مایه برکت قرار مى‌دهد (مریم (19) / 31) و معجزاتى بسیار فراتر از اثبات نبوّت به او عطا مى‌کند (آل عمران (3) / 49 ؛ مائده (5) / 110) و در آخر کار نیز امرش را بر مردم مشتبه مى‌کند. (نساء (4) / 157ـ158)
پیامبر اکرم 6
رسول خدا 6 نیز به امورى تأیید شده است که امور عادى بشرى نیست و نمى‌توان آن را به حساب عادى نبوّت قرار داد. اگر قرار باشد پیامبران صرفاً پیام‌رسان به مردم باشند و جز پیام‌آورى هیچ شأن ویژه‌اى نداشته باشند، چرا خداوند رسول خاتم را از مسجد الحرام به مسجد الاقصى حرکت مى‌دهد (اسراء
(17) / 1) و تا افق اعلا بالا مى‌برد و چرا از بهشت عبور مى‌دهد؟! (نجم (53) / 5ـ18) اصولاً چنین مقاماتى چرا فقط به انسانهایى خاص داده مى‌شود؟!
رسول خدا 6 تنها رسول انسانها نیست، بلکه رسول جنیان نیز هست. (جن (72) / 1ـ18) پیامبرى و رفع اختلاف دینى بر جنّیان مستلزم ارتباط با آنان و پاسخگویى به آنان است. خداوند مى‌توانست بر جنّیان پیامبرى از جنس خودشان قرار دهد، امّا چنین نکرد. چرا خداوند از روشى استفاده مى‌کند که مستلزم اعطاى توانایى ویژه ماورایى به رسول است و او را از دیگر مردمان ممتاز مى‌کند؟
برخى تصوّر مى‌کنند از آن‌جایى که رسول خدا 6 اسوه است، خدا نباید هیچ ویژگى خاصّى به او عطا کند. آنان گمان مى‌کنند که در غیر این صورت، ما انسانها حقّ اعتراض خواهیم داشت که خدایا اگر به ما نیز چنین امور ماورایى را نشان مى‌دادى یا چنین قدرتهاى ویژه‌اى را در اختیار ما نیز مى‌گذاشتى، ما هم به مانند پیامبر و اولیایت عمل مى‌کردیم؛ یعنى به گمان آنان، اسوه بودن نبى با داشتن ویژگیهاى ماورایى منافات دارد.
ما در اینجا به بحث تنافى یا عدم تنافى اسوه بودن با داشتن ویژگیهاى ماورایى نمى‌پردازیم و معتقدیم که وقوع تاریخى و اشارات قرآنى به روشنى، پاسخ را روشن مى‌کند. آیات فوق نشان مى‌دهد که قرآن چنین استدلالى را قبول ندارد و به‌صراحت، علاوه بر پذیرش اسوه بودن مقام پیامبر، از بخششهاى خاص پروردگار نسبت به بندگان خاص به خصوص رسول خدا 6 سخن گفته است. اینکه خداوند بى‌واسطه یا به واسطه ملک، با رسولش سخن مى‌گوید و رسولش را از بیت الحرام تا بیت الاقصى سیر مى‌دهد، به آسمان مى‌برد و به او امورى را نشان مى‌دهد که در عالم پس از مرگ و تنها براى برخى از بندگان قابل مشاهده است، به هیچ وجه، با دعوى یاد شده همخوانى ندارد و آنچه خداوند انجام داده، بهترین دلیل بر نادرستى این سخن است.

او خاتم الانبیاء 6 را از طفولیّت در حمایت خویش قرار مى‌دهد و در حالى‌که یتیم است، پناهش مى‌دهد و هدایتش مى‌کند و امور زندگانى‌اش را به عهده مى‌گیرد. (ضحى (93) / 6ـ8) روشن است که وقتى خداوند این لطف الاهى را در قرآن و به طور عام ذکر مى‌کند، در واقع، از اختصاصى بودن لطف بر رسولش سخن گفته است. آرى اوست که شرح صدر بر رسولش ارزانى داشته، بار مشکلات کمر شکن را از دوش پیامبرش برداشته وصیتش را بر گوش تمامى جهانیان رسانده است. (انشراح (94) / 1ـ4) خیرى کثیر که هیچ هماوردى ندارد به او داده (کوثر (108) / 1) و نهایتاً به او وعده داده است که آن‌قدر بر او ببخشاید تا راضیش کند.
«اى رسول، خداوندگارت به زودى آن‌قدر عطایت مى‌کند تا راضى شوى.» (ضحى (93) / 5)
خداوند او را شهید و گواه بر امّت مى‌نامد (نساء (4) / 41) و به مردم اعلام مى‌کند که وجود پیامبر مانع ریزش عذاب بر آنان (انفال (8) / 33)، و اخراج رسول موجب فرود بلا بر آنان است. این سنّت خداست که اگر مردم رسولى را از شهر اخراج کنند، به عذاب الاهى دچار شوند. (اسراء (17) / 76ـ77)
خداوند، پیامبر اکرم 6 را به فراوانى و دفعات، به صورت غیر طبیعى از شرّ مردم و مشرکان حفظ کرده است. چنین یاریگرى امرى ساده و فراگیر نیست. این خدا است که بر او آرامشى ویژه نازل مى‌کند و آن زمانى که دشمنان احاطه‌اش کرده‌اند و هیچ‌یک از یاورانش در کنارش نیستند و در همان زمانى که تنها همراهش نیز نسبت به گذشته متأسّف و محزون است، با سپاهیانى که دیده نمى‌شوند یارى‌اش مى‌کند. (توبه (9) / 40) در جنگ بدر با ایجاد ترس، دلهاى جنگاوران قریش را به لرزه درمى‌آورد (آل عمران (3) / 151) و با سه هزار فرشته مومنان را یارى مى‌کند. (آل عمران (3) / 124) یاوران رسول خدا6 تنها هزاران ملک نیستند؛ چرا که حتّى رعب و ترس در دل دشمنان نیز، از لشکریان پروردگار قهّار است. قرآن به مردم
مى‌آموزد که خواست خدا بوده است که کفّار از استیلاى بر شما منع شدند. (فتح (48) / 20 و 24)
خداوند آن‌قدر رسولش را دوست مى‌دارد که نه فقط خود و ملائکه‌اش بر او صلوات (رحمت) مى‌فرستند، بلکه مومنان را موظّف مى‌کند که بر رسول ـ که درود خدا بر او و آلش باد ـ صلوات و سلام بفرستند. (احزاب (33) / 56) نه تنها مواجهه خدا با پیامبر اکرم 6 سرشار از فضل و رحمت است؛ (نساء (4) / 113) بلکه ملاک و مبناى بسیارى از رضا و سخطهاى خویش را نیز به عملکرد مومنان نسبت به پیامبر اکرم6 وابسته کرده است. حضور پیامبر در بین مردم، مانع نزول عذاب بر مردم است. (انفال (8) / 33) استغفار رسول براى مردم به طور جد، غفران خدا را به دنبال خواهد داشت (نساء (4) / 64) و آزار رسول موجب لعنت در دنیا و آخرت شده و عذاب الاهى را به دنبال خواهد آورد. (احزاب (33) / 56)
تمامى آیات فوق به روشنى، نشان‌دهنده این است که خداوند در عین امتیازدهى ویژه‌اش به پیامبر، او را اسوه نیز قرار داده است. در نمونه‌اى دیگر، رسول خدا6 سرّى به همسرش مى‌گوید. هنگامى‌که این همسر به افشاى سرّ مى‌پردازد، خداوند رسول را آگاه مى‌سازد و با نقل در قرآن، افشایش را آوازه هر کوى و برزن مى‌کند. (تحریم (66) / 1) اکنون جاى این پرسش است که اگر قرار نیست خداوند به رسولش کمالى ویژه و بیش از عرف مردم عطا کند، پس چرا دیگران را به وحى، از افشاى اسرار افشا شده شخصى خودشان آگاه نمى‌سازد؟ آیا این لطف ویژه به رسول در امور شخصى وى نیست؟!
4. مقامات غیر انبیا
اعطاى کمالات ماورایى منحصر به پیامبران الاهى نیست و خداوند هرگاه که صلاح بداند، گروهى را به این کمالات غیر عادى و ماورایى مفتخر مى‌کند. در این خصوص نیز مواردى را ذکر مى‌کنیم :

4ـ1) سخن گفتن با فرشتگان
مریم عذرا نمونه کم‌نظیر الطاف الاهى است. هربار که پیام‌آور الاهى زکریّا، مریم را در محراب عبادت مى‌بیند، رزق و روزى آسمانى‌اش را در کنارش مى‌یابد و چون از آن مى‌پرسد، پاسخ مى‌شنود که خداوند هر کس را که بخواهد، بى‌حساب، روزى خواهد داد. (آل عمران (3) / 37) گزینش حضرت مریم (اصطفا)، مطهّر دانستنش و بلکه برترى دادنش بر تمامى زنان عالم، از نوعى کمال ویژه و غیر عادى حکایت مى‌کند. (آل عمران (3) / 42) ایشان برترین زنان زمان خود بوده است. به‌راستى، اینکه ملائکه با مریم سخن مى‌گویند، به او خبر غیبى ولادت فرزند پاکیزه‌اش، عیسى، را مى‌دهند و بعد فرزندى را که تنها مادرى پاکیزه چون مریم دارد، در رحم او قرار مى‌دهند، از کدامین امر عادى بشرى حکایت دارد؟! (مریم (19) / 17ـ21 ؛ آل عمران (3) / 45) به‌راستى، چرا باید مریم فرزندى چنین بزاید؟ چرا باید نداى غیبى آرامش‌بخش او باشد و با تکان دادن درختى خشک (قمى، ج 2، ص 48 ؛ مجلسى، ج 14، ص 209، ش 6) خرماى تازه بر او فروبارد؟! (مریم (19) / 24ـ25)
خداوند به مریم مى‌فرماید که از خرماى تازه تناول کند و از این آبى که برایش جارى کرده، بیاشامد و چشم خویش را به فرزندش عیسى روشن بدارد. حتّى خداوند به مریم نحوه مواجهه با مردم را یاد مى‌دهد و مى‌گوید که چون با اعتراض و بازخواستشان روبه‌رو شدى، به اشارت، بگو که روزه سکوت گرفته‌اى و به طفلت اشاره کن (مریم (19) / 26ـ29) که برایت در گهواره سخن خواهد گفت. (آل عمران (3) / 46)
امّا دیدن ملائکه و سخن گفتن با آنها خود حکایتى بس شنیدنى دارد. اگر حضرت مریم با ملائکه سخن مى‌گوید، بشارت مى‌شنود و حامل عیسى مى‌شود. همسر ابراهیم (ساره) با اینکه خود مخاطب فرشتگان نیست، گفت و شنود فرشتگان با ابراهیمِ پیامبر 7 را مى‌شنود. آن‌گاه فرشتگان به دو فرزند ـ اسحاق و
یعقوب 8 ـ بشارتش مى‌دهند و از آن‌جایى که شویش پیر و خودش پیرزنى نازاست، تعجب هم مى‌کند. (هود (11) / 71) به همین سبب است که باید پذیرفت،
لزوماً سنّت الاهى این نیست که بین مردمان عادى و اولیاى خود، یکسان عمل کند. چنین ادّعایى به روشنى با آموزه‌هاى قرآنى منافات دارد.
4ـ2) وحى به مادر موسى
خداوند به مادر موسى وحى مى‌کند (طه (20) / 38) که فرزندت را شیر بده و هرگاه بر جانش ترسیدى، او را در دریا (رود نیل) بینداز. از جانش مترس و بر گذشته حسرت مخور که ما او را به تو باز مى‌گردانیم و او را از پیامبران قرار خواهیم داد. (قصص (28) / 7) این‌گونه خبر دادن به مادر موسى نیز خبر دادنى شایع و نوعى الهام به مانند آنچه ما در خود مى‌بینیم نیست؛ بلکه از لطف ویژه خداوند به او حکایت مى‌کند. جالب آنکه خداوند، نه تنها راه نجات فرزند را به او مى‌آموزد؛ بلکه از اینکه او را به مادر باز مى‌گرداند و در آینده به پیامبرى مى‌رساند، آگاهش مى‌کند؛ امرى که خود به تفاوت این اِخبارات وحیانى با الهامات عرفى دلالت مى‌کند.
4ـ3) اصحاب کهف و خضر
به راستى اگر سنّت خدا این نیست که برخى را به صورت ویژه کمال دهد و اگر خداوند مى‌خواهد با تمامى افراد یکسان بر خورد کند، پس چرا به حکمتش اصحاب کهف را سیصد واندى سال به خواب مى‌برد؟ (کهف (18) / 9ـ25) چرا مأموریّتى خاص به خضر مى‌دهد و علم ویژه‌اى در اختیارش مى‌گذارد که حتّى
موساى کلیم نیز استطاعت تحملّش را ندارد؟! (کهف (18) / 60ـ82)

4ـ4) ذوالقرنین
خداوند در قرآن به‌صراحت، ذوالقرنین را مخاطب خویش معرّفى مى‌کند (کهف (18) / 86) در حالى که او نیز پیامبر نبوده است. (کلینى، ج 1، ص 269، ح 4ـ5 ؛ مجلسى، ج 26، ص 73، ح 21ـ24) خداوند به ذوالقرنین توان مادّى و علمى ویژه‌اى مى‌دهد که به واسطه آن، مى‌تواند بین مردم و یأجوج و مأجوج سدّى آهنین بکشد و راه عبور آنان را به مدّت بسیار طولانى سدّ کند؛ به طورى که هیچ گاه نتوانند در آن رخنه کنند. قرآن از توانایى فراگیرى بسیار بیش از آنچه ذکر شد، حکایت دارد؛ چنان‌که خداوند مى‌فرماید ما از هر چیزى سببى در اختیارش گذاردیم. قرآن از زبان ذوالقرنین
تصریح مى‌کند که این رحمت پروردگار بر اوست. (کهف (18) / 83ـ98)
4ـ5) آصف‌بن برخیا
خداوند به آصف بن برخیا علمى آموخت که به سبب آن توانست تخت پادشاهى بلقیس ـ ملکه سبا ـ را در پلک زدنى حاضر کند. (نمل(27) / 40) حتّى امروز نیز با تمامى پیشرفتهایى که در تکنولوژى حاصل شده است، انجام این امر ممکن نیست.
خلاصه کلام آنکه اعطاى کمالات ویژه و ماورایى به افراد خاص اعم از انبیا و اولیا یک سنّت الاهى است و خداوند همواره به حکمتهایى که گاه آن را بیان کرده، گروهى را بر گروهى دیگر برترى داده است.
... ادامه دارد ...

برای مطالعه‌ٔ ادامه و متن کامل این مقاله شما می‌توانید نسخهٔ PDF این مقاله را با کلیک بر روی اینجا دانلود کنید.


جستجو  

کاربران حاضر  
فعلا:
6 مهمان و 0 کاربران ثبت نام شده حاضر.

شما می‌توانید از اینجا وارد سایت شده یا ثبت نام کنید.