Welcome to تراث
منوی کاربری  
ورود کاربران  




 


 برای ورود مشکل دارید؟
 ثبت نام کاربران جدید

بررسى چهار نکته درباره زندگى امام صادق (ع)‏ از کتاب دکتر حسین مدرّسى

(6766 مجموع کلمات موجود در متن)
(2268 بار مطالعه شده است)  نسخه چاپی

بررسى چهار نکته درباره زندگى امام صادق (ع)‏ از کتاب دکتر حسین مدرّسى
سیّد محمّدرضا موسوى ‏ ‏
فصلنامه سفینه
سال نهم، شماره 33، زمستان 1390

برای گرفتن نسخه‌ی PDF لطفاً اینجا را کلیک کنید


چکیده :

این مقاله به بررسى چهار نکته کوتاه درباره زندگى امام صادق مى‌پردازد که در کتاب مکتب در فرآیند تکامل ‏ ، اثر دکتر ‏
حسین مدرّسى مطرح شده‌اند. این چهار نکته به طور خلاصه، ناظر به عدم قیام امام با وجود آمادگى شیعیان، عدم قبول خلافت با وجود ‏پیشنهاد عبّاسیان، نهى از خواندن ایشان با عنوان امام و نهى از تبلیغ و گسترش تشیّع است. در این مقاله، ضمن بررسى صحّت این اقوال، سازگارى ‏این اقوال با عقاید شیعى بررسى مى‌شود.‏


کلیدواژه‌ها :

امام صادق / امامت / تبیلغ تشیّع / دکتر مدرّسى.‏


مقدمه

ترجمه کتاب آقاى دکتر سیّد حسین مدرّسى طباطبایى به زبان فارسى موجب بروز واکنشهاى گوناگون در ‏میان جامعه فارسى‌زبان شده است. به طور خاص، این کتاب که اصولاً جنبه تاریخى (و جامعه‌شناسانه) داشته، ‏موجب واکنشهاى اعتقادى و کلامى شده؛ برخى نکات مطرح‌شده در این کتاب را منافى اعتقادات حقّه شیعى ‏دانستند و به پاسخگویى در مقابل آن برخاستند و برخى آن را مبنا و مؤیّد ردّ برخى اعتقادات شیعى قرار ‏دادند. در این مقاله کوتاه، بر آنیم تا چند نکته از نکات مطرح شده در این کتاب را مورد نقد قرار دهیم. این ‏نکات همگى برگرفته از صفحات 7 تا 8 متن انگلیسى کتاب است. (اصل متن مربوط به این نکات در پى ‏نوشت این مقاله مى‌آید.) هدف از این نوشتار ابتدا بررسى صحّت مدّعاى آقاى دکتر مدرّسى و سپس ‏سازگارى آن با اعتقاد شیعى است.‏
پیش از آغاز بررسى این نکات، شایسته است دقّت شود که از نظر روش‌شناسى، تفاوتى بنیادى بین روش ‏دین‌شناسى غربیان و روش مطالعه و کسب معرفت دینى در میان مسلمانان و به طور کلّى معتقدان به ادیان ‏هست. از نظر ما (به عنوان انسان معتقد) هدف از مطالعه متون دینى، بررسى حقّانیّت و بطلان نظریات و ‏سازگارى آنها با اعتقادات فعلى ماست. ولى هدف دین‌شناسان شناخت جریانهاى مختلف فکرى (از نظر ‏تاریخى، اجتماعى و ساختار اعتقادى) مستقل از حقّانیّت و بطلان است. به طور خلاصه، بحث کلامى به ‏منطور اثبات یا ردّ یک اعتقاد، اصولاً جایى در متون دین‌شناسى غربى ندارد. چه بسا کثیرى از دین‌شناسان ‏اعتقاد و تعلّق به هیچ دینى ندارند، امّا اگر معدودى از آنان معتقد به دینى نیز هستند باید اعتقاد خود را هنگام ‏تحقیق کنار بگذارند. بر این اساس، گاه، نقیض برخى از بدیهیّات اعتقادى در نظریّات دین‌شناسانه مبنا قرار ‏مى‌گیرند.‏
همچنین شایسته است دقّت کنیم که یکى از بنیادى‌ترین مفاهیم روش دین‌شناسى غربى مفهوم تئورى یا نظریّه ‏است. یک نظریّه تاریخى ـ جامعه‌شناسانه باید بتواند در عین اختصار، مجموعه وسیعى از روایات تاریخى را ‏به شکلى سازگار و منسجم تفسیر نماید. این اختصار و تفسیر منسجم و جامع، معیار رایج «درستى» ‏نظریّه‌هاى تاریخى ـ اجتماعى است که با مفهوم برهان و حجّت (معیار درستى در مباحث کلامى) متفاوت ‏است. از این رو، بسیارى از «شبهات» آنان، اصلا مفهومى در متن اعتقادات اسلامى و شیعى ندارند. امّا گاه ‏نتایج تحقیق کارشناسان غربى در متن اسلامى نیز معنادار و گاه معناى آن با اعتقاد فعلى ما ناسازگار است.‏
دکتر مدرّسى طباطبایى در فصل اوّل کتاب خود به مرورى گذرا به زندگى دوازده امام شیعه اثناعشرى ‏مى‌پردازد. در ضمن این بررسى، ایشان نکات ذیل را درباره دوره امامت امام صادق ذکر مى‌کند :‏
‏1. امام صادق با وجود شیعیان فراوان (تا صد هزار نفر) و آمادگى کوفیان، از پذیرش دعوت آنان براى قیام ‏سرباز زدند و همین امر موجب اعتراض شیعیان به ایشان شد. (کلینى، ج 1، ص 307 و ج 2، ص 242 و ج 8، ص 331؛ ‏کشّى، ص 158 و 353 ـ 354 و 398؛ ابن‌شهرآشوب ج 3، ص 362)‏ ‏ ‏
‏2. عبّاسیان آماده تسلیم حکومت به امام صادق بودند؛ امّا امام تقاضاى آنان براى قبول خلافت را نپذیرفتند. ‏‏(کلینى، ج 8، ص 274؛ ابن‌شهرآشوب، ج 3، ص 355 ـ 356؛ شهرستانى، ج 1، ص 179)‏ ‏ ‏
‏3. امام خود را در مواردى امام نمى خواندند. (برقى، ج 1، ص 288 ـ 289؛ عیّاشى، ج 1، ص 327؛ کلینى، ج 1، ص 181 و ‏‏189؛ کشّى، ص 281 و 289 و 349 و 419 و 421 ـ 423 و 427)‏ ‏ ‏
‏4. امام مردم را از تبلیغات شیعى نهى مى‌فرمودند و اجازه نمى‌دانند که شیعیان سنّیان را به تشیّع دعوت کنند. ‏‏(کلینى، ج 1، ص 165 ـ 167 و ج 2، ص 212 ـ 214 و 221 ـ 226 و 369 ـ 372؛ برقى، ج 1، ص 200 ـ 201؛ حمیرى، ص 37)‏ ‏ ‏
از میان چهار دعوى فوق همگى (به نظر نویسنده) مبتنى بر متون شیعه و در ساختار شیعى معنادار هستند. امّا ‏به نظر نویسنده این سطور دو مورد آخر ممکن است با اعتقادات ما ناسازگارى داشته باشند و تنها دو مورد ‏اوّل، چنان‌که خواهدآمد، پذیراى تفسیرى سازگار با اعتقاد شیعى است.‏


بررسى نکات مطرح‌شده

الف) دو مورد اوّل، حکایت از ادّعاى دو گروه (عدّه‌اى از شیعیان و عبّاسیان) براى تصاحب و واگذارى ‏خلافت به امام دارند؛ امّا این ادعّایى است که توسّط امام به عنوان مرجع اعتفادى شیعه نفى شده و شواهد ‏تاریخى نیز از دلایلى موجّه براى ردّ این ادعّاها حکایت مى‌کند؛ به نحوى که فرد معترض نیز ظاهراً از دلایل ‏ارائه شده توسّط امام قانع مى‌شود.‏


احادیث مربوط به نخستین دعوى

در مورد ادعّاى آمادگى شیعیان، به عنوان مثال، به دو حدیث ذیل اشاره مى‌کنیم که مورد استناد آقاى مدرّسى ‏نیز قرار گرفته‌اند :‏
مُحَمَّدُبْنُ الْحَسَنِ وَ عَلِیُّبْنُ مُحَمَّدِبْنِ بُنْدَارَ عَنْ إِبْرَاهِیمَبْنِ إِسْحَاقَ عَنْ عَبْدِاللهِبْنِ حَمَّادٍ الْأَنْصَارِیِّ عَنْ سَدِیرٍ ‏الصَّیْرَفِیِّ، قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى أَبِى‌عَبْدِاللهِ فَقُلْتُ لَهُ: وَ اللهِ مَا یَسَعُکَ الْقُعُودُ.‏
فَقَالَ: وَ لِمَ یَا سَدِیرُ؟
قُلْتُ: لِکَثْرَةِ مَوَالِیکَ وَ شِیعَتِکَ وَ أَنْصَارِکَ. وَ اللهِ لَوْ کَانَ لِأَمِیرِالْمُوْمِنِینَ مَا لَکَ مِنَ الشِّیعَةِ وَ الْأَنْصَارِ وَ ‏الْمَوَالِى مَا طَمِعَ فِیهِ تَیْمٌ وَ لَا عَدِیٌّ.‏
فَقَالَ: یَا سَدِیرُ، وَ کَمْ عَسَى أَنْ یَکُونُوا؟
قُلْتُ: مِائَةَ أَلْفٍ.‏
قَالَ: مِائَةَ أَلْفٍ!‏
قُلْتُ: نَعَمْ وَ مِائَتَیْ أَلْفٍ.‏
قَالَ مِائَتَیْ أَلْفٍ!‏
قُلْتُ: نَعَمْ وَ نِصْفَ الدُّنْیَا. قَالَ: فَسَکَتَ عَنِّی ثُمَّ قَالَ: ‏
یَخِفُّ عَلَیْکَ أَنْ تَبْلُغَ مَعَنَا إِلَى یَنْبُعَ؟
قُلْتُ: نَعَمْ. فَأَمَرَ بِحِمَارٍ وَ بَغْلٍ أَنْ یُسْرَجَا. فَبَادَرْتُ فَرَکِبْتُ الْحِمَارَ. فَقَالَ :‏
یَا سَدِیرُ، أَ تَرَى أَنْ تُوْثِرَنِی بِالْحِمَارِ؟
قُلْتُ: الْبَغْلُ أَزْیَنُ وَ أَنْبَلُ.‏
قَالَ: الْحِمَارُ أَرْفَقُ بِی. فَنَزَلْتُ فَرَکِبَ الْحِمَارَ وَ رَکِبْتُ الْبَغْلَ. فَمَضَیْنَا فَحَانَتِ الصَّلَاةُ. فَقَالَ :‏
یَا سَدِیرُ، انْزِلْ بِنَا نُصَلِّ. ثُمَّ قَالَ: هَذِهِ أَرْضٌ سَبِخَةٌ لَا تَجُوزُ الصَّلَاةُ فِیهَا. فَسِرْنَا حَتَّى صِرْنَا إِلَى أَرْضٍ ‏حَمْرَاءَ وَ نَظَرَ إِلَى غُلَامٍ یَرْعَى جِدَاءً، فَقَالَ :‏
وَ اللهِ، یَا سَدِیرُ، لَوْ کَانَ لِی شِیعَةٌ بِعَدَدِ هَذِهِ الْجِدَاءِ، مَا وَسِعَنِی الْقُعُودُ. وَ نَزَلْنَا وَصَلَّیْنَا. فَلَمَّا فَرَغْنَا مِنَ ‏الصَّلَاةِ، عَطَفْتُ عَلَى الْجِدَاءِ فَعَدَدْتُهَا فَإِذَا هِیَ سَبْعَةَعَشَرَ. (کلینى، ج 2، ص 243)‏
سدیر صیرفى مى‌گوید: روزى بر امام صادق وارد شدم و به ایشان عرض کردم: به خدا، نشستن بر شما جایز نیست. ‏
فرمود: چرا ‏‎]‎چنین مى‌پندارى‎[‎‏ اى سدیر؟ ‏
عرض کردم: به دلیل فراوانى دوستان و شیعیان و یارانتان. به خدا اگر امیرالمومنین شیعیان و یاران و دوستانى داشت که ‏شما دارید، هرگز تَیم و عدى (کنایه از خلفاى اول و دوم) در او طمع نمى کردند. ‏
فرمود: اى سدیر، ‏‎]‎این شیعیان‎[‎‏ چه تعداد ممکن است باشند؟ ‏
گفتم: صدهزار نفر. ‏
فرمود: صدهزار نفر! ‏
عرض کردم: بله و ‏‎]‎شاید‎[‎‏ دویست هزار نفر. ‏
فرمود: دویست هزار نفر! ‏
گفتم: بله ‏‎]‎بلکه شاید‎[‎‏ نیمى از دنیا. پس ایشان از گفتگو با من ساکت شد و سپس فرمود: ‏
آیا براى تو آسان است که با من به سرچشمه بیایى؟ عرض کردم: بلى. پس فرمود تا الاغى و استرى آمده کردند. پس من ‏ابتدا سوار الاغ شدم. فرمود :‏
اى سدیر، ممکن است که الاغ را براى من واگذارى. گفتم: ولى استر براى شما زیباتر و شایسته تر است. فرمود: ولى الاغ ‏براى من راحت تر است. پس من از الاغ پایین آمدم و بر استر سوار شدم. پس رفتیم تا وقت نماز شد. فرمود: نزد ما پایین بیا ‏تا نماز بگزاریم. سپس فرمود: ‏‎]‎امّا‎[‎‏ این زمین نرم است و نماز بر آن جایز نیست. پس پیشتر رفتیم تا به زمین سرخى ‏رسیدیم. و امام به جوانى نظر افکندند که رمه‌اى را چوپانى مى‌کرد. پس فرمود: به خدا اى سدیر، اگر من به تعداد ‏‎]‎گوسفندان‎[‎‏ این رمه شیعه داشتم، بر من نشستن جایز نبود. پس فرود آمدیم و نماز گزاردیم. پس چون از نماز فارغ شدیم، ‏به سوى رمه متوجّه شدم و (چارپایان) آن را شمردم و (یافتم که) 17 رأس بودند.‏
متن حدیث فوق نشان مى‌دهد که امام به عنوان مرجع و رهبر شیعیان، وضعیّت را مناسب قیام نمى‌دیدند و ‏تعداد یاران راستین و استوار خود را براى این منظور کافى نمى‌دانستند. جالب اینجاست که سدیر صیرفى نیز ‏از پاسخ امام قانع شده و دیگر جوابى نداده است؛ اگر چه حتّى اگر قانع نیز نشده بود، گفته امام براى ما ‏راهگشا و حجّت بود.‏
حدیث ذیل نمونه دیگرى از استنادات آقاى مدرّسى بر عدم قیام امام با وجود یاران فراوان و اعتراض شیعیان ‏بدین سبب است :‏
حدّث إبراهیم عن أبیحمزة، عن مأمون الرقّیّ، قال کنت عند سیّدی الصادق إذ دخل سهل‌بن حسن ‏الخراسانیّ فسلّم علیه. ثمّ جلس فقال له : یابن رسول‌الله، لکم الرأفة و الرحمة و أنتم أهل بیت الإمامة. ما ‏الذی یمنعک أن یکون لک حقّ تقعد عنه و أنت تجد من شیعتک مائة ألف یضربون بین یدیک بالسیف؟
فقال له : اجلس یا خراسانیّ، رعى الله حقّک. ثمّ قال: یا حنفیّة، اسجری التنّور. فسجرته حتّى صار ‏کالجمرة و ابیضّ علوّه. ثم قال: یا خراسانیّ، قم فاجلس فی التنّور. فقال الخراسانیّ: یا سیّدى، یابن ‏رسول‌الله، لَاتعذّبنی بالنار. أقلنی، أقالک الله.‏
قال: قد أقلتک. فبینما نحن کذلک، إذ أقبل هارون المکّیّ و نعله فی سبابته. فقال: السلام علیک یابن ‏رسول‌الله. فقال له الصادق : ألق النعل من یدک و اجلس فی التنّور.‏
قال فألقى النعل من سبابته، ثمّ جلس فیالتنّور. و أقبل الإمام یحدّث الخراسانیّ حدیث خراسان حتّى کأنّه ‏شاهد لها. ثم قال: قم یا خراسانیّ و انظر ما فی التنّور. قال: فقمت إلیه فرأیته متربّعا فخرج إلینا و سلّم ‏علینا. فقال له الإمام : کم تجد بخراسان مثل هذا؟ فقلت: و الله و لا واحدآ. فقال : لا و الله و لَا واحدآ. ‏أما إنّا لانخرج فی زمان لانجد فیه خمسة معاضدین لنا. نحن أعلم بالوقت. (ابن‌شهرآشوب، ج 4، ص 237)‏
مأمون رقّى مى‌گوید: در خدمت آقایم صادق بودم که سهل‌بن حسن خراسانى وارد شد، سلام کرد و نشست. گفت: اى ‏پور پیامبر خدا، شما مهربانى و بخششگر و شما خاندان امامت هستید؛ چه چیزى شما را باز مى دارد که از ‏‎]‎گرفتن‎[‎‏ حقّى ‏که از آن شماست، از پاى نشینید؛ حال آنکه شما صد هزار از شیعیانتان مى‌یابید که در پیش روى شما ‏‎]‎آماده اند تا‎[ ‎شمشیر ‏بزنند؟
امام او را فرمود: بنشین اى خراسانى، خدا حقّت را حفاظت کند. سپس فرمود: اى حنفیّه، تنور را روشن کن. پس آن را ‏روشن کرد تا آنکه برافروخته شد و حرارتش به سفیدى گرایید. ‏
سپس فرمود: اى خراسانى، برخیز و در تنور بنشین. خراسانى گفت: اى سرورم، اى پور پیامبر خدا، مرا به آتش عذاب ‏مکن. از من درگذر، خدا از تو درگذرد. فرمود: از تو گذشتم. ‏
در این گیر و دار بودیم که هارون مکّى رسید، در حالى که کفشش بر انگشت اشاره‌اش بود، و گفت: سلام بر تو اى پور ‏پیامبر خدا. صادق او را فرمود: کفش را از دستت فروگذار و در تنور بنشین. پس کفشش را از انگشتش فروگذاشت و در ‏تنور نشست. و امام رو به خراسانى کرد و با او از خراسان چنان سخن مى‌گفت که گویا خود در آنجا حاضر است. سپس ‏فرمود: خراسانى برخیز و به آنچه در تنور است بنگر. ‏
‎]‎خراسانى‎[‎‏ گوید: پس برخاستم و دیدم او (هارون) چهارزانو نشسته، پس خارج شد و بر ما سلام گفت. پس امام فرمود: ‏چند نفر مانند این در خراسان مى‌یابى؟ گفتم: به خدا یکى هم نیست. گفت: نه، به خدا، یکى هم نیست. هان که ما در زمانى ‏که پنج همراه نداشته باشیم، بر نمى‌خیزیم. ‏‎]‎همانا‎[‎‏ ما به زمانه آگاه‌تریم.‏
باز هم حدیث فوق حاکى از درک نادرست یکى از شیعیان خراسان از اوضاع زمانه و اتّکاى وى به تعداد ‏یاران (و نه استواراى و پایدارى آنان) است؛ امّا امام با تصحیح این درک نادرست خراسانى، وى را متذکّر این ‏حقیقت مى‌کنند که در میان صدهزار نفر ادّعایى وى، حتّى یک یار پایدار و استوار وجود ندارد. بار دیگر ‏متذکّر مى شویم که فارغ از استدلال امام و قبول این استدلال توسّط خراسانى، تلقّى امام از وضعیّت زمانه ‏براى شیعیانشان حجّیّت دارد و از این رو، این احادیث تنها حاکى از وجود یا رواج بینش نادرستى در مورد ‏تعداد و کمّیّت شیعیان است که با تذکّر امام تصحیح مى‌گردید.‏


احادیث مربوط به دومین دعوى

در مورد دعوى درخواست عبّاسیان از امام براى پذیرش حکومت، نخست متن حدیث مورد استناد دکتر ‏مدرّسى را نقل و سپس میزان سازگارى آن را با دعوى ایشان بررسى مى‌کنیم. بنگرید :‏
لمّا بلغ أبامسلم موت إبراهیم الإمام، وجّه بکتبه إلى الحجاز إلى جعفربن محمّد و عبدالله‌بن الحسن و ‏محمّدبن علیّبن الحسین یدعو کلّ واحد منهم إلى الخلافة. فبدأ بجعفر. فلمّا قرأ الکتاب أحرقه و قال: هذا ‏الجواب.‏
فأتى عبد الله‌بن الحسن. فلمّا قرأ الکتاب، قال: أنا شیخ و لکن ابنی محمّدآ مهدیّ هذه الأمّة. فرکب و أتى ‏جعفرآ. فخرج إلیه و وضع یده على عنق حماره و قال: یا أبامحمّد، ما جاء بک فی هذه الساعة؟ ‏فأخبره. فقال: لَاتفعلوا؛ فإنّ الأمر لم یأت بعد. فغضب عبدالله‌بن الحسن و قال: لقد علمت خلاف ما تقول و ‏لکنّه یحملک على ذلک الحسد لابنی.‏
فقال: لا و الله، ما ذلک یحملنى و لکن هذا و إخوته و أبناءه دونک. و ضرب بیده على ظهر أبى‌العبّاس ‏السفّاح. ثم نهض فاتّبعه عبدالصمدبن علیّ و أبوجعفر محمّدبن علیّبن عبدالله‌بن العبّاس فقالَا له: أ تقول ‏ذلک؟ قال: نعم والله أقول ذلک و أعلمه. (ابن‌شهرآشوب، ج 4، ص 229)‏
زمانى که خبر مرگ ابراهیم امام (رهبر جنبش عبّاسیان) به ابومسلم ‏‎]‎خراسانى‎[‎‏ رسید، نامه‌هایى به حجاز به سوى جعفربن ‏محمّد (امام صادق)، عبدالله‌بن حسن (نوه امام حسن مجتبى) و محمّدبن على‌بن حسین فرستاد و هر یک از آنان را به ‏خلافت دعوت کرد. پس با ‏‎]‎فرستادن نامه به‎[‎‏ جعفر (امام صادق) آغاز کرد. پس آن‌گاه ‏‎]‎که امام صادق نامه را خواند، آن را ‏سوزاند و گفت: این جواب ‏‎]‎نامه‎ [‎است. ‏
پس آن گاه که نامه به عبدالله‌بن حسن رسید و او نامه را خواند، گفت: من مردى پیرم؛ ولى این پسرم مهدى این امّت است. ‏پس بر مرکبش سوار شد و به سوى جعفر آمد. چون امام بر وى خارج شدند، دست بر گردن الاغش گذاشتند و فرمودند: ‏اى ابامحمّد، چه چیزى تو را این موقع به اینجا کشانده است؟ ‏
پس ‏‎]‎عبدالله امام را‎[‎‏ خبر داد. پس امام فرمود: این کار را نکنید که ‏‎]‎زمان این‎[ ‎امر هنوز فرا نرسیده است. پس عبدالله‌بن ‏حسن خشمگین شد و گفت : اعتقاد تو خلاف آن چیزى است که بر زبان مى‌آورى؛ امّا رشک تو به فرزندم تو را وا مى‌دارد ‏که چنین سخن بگویى. امام فرمود: نه، به خدا سوگند، این مرا وادار ‏‎]‎به خلافگویى‎[‎‏ نمى‌کند؛ ولى این و برادران و ‏فرزندانش به جاى شما وارث خلافت خواهند بود. و با دست بر پشت ابوعبّاس سفاح زد. سپس برخاست و عبدالصمدبن ‏على و ابوجعفر محمدبن على‌بن عبدالله‌بن عبّاس او را دنبال کردند و گفتند: آیا چنین مى‌گویى (چنین معتقدى)؟ فرمود: به ‏خدا سوگند چنین مى‌گویم و بر آن معتقدم.‏
در این حدیث نیز، مشابه احادیث قبلى، امام درک متفاوتى از اوضاع زمانه دارند. ایشان نامه عبّاسیان و ‏دعوت آنان را تنها بخشى از نقشه کلّى آنان براى به دست گرفتن خلافت و پیروزى در قیام در برابر ‏مى‌دانند. امام ضمن تذکّر به عبدالله‌بن حسن وى را از نقشه پشت پرده عبّاسیان در ارسال این دعوت‌نامه‌ها ‏آگاه مى‌سازند. ‏
جالب است که بعدها تاریخ از نقشه پیچیده عبّاسیان براى تصاحب قدرت خبر مى دهد. عبّاسیان سعى ‏داشتند تا از عناصر قومى (اختلافات قومى میان اعراب، مخالفت با اعراب در میان ایرانیان) و اعتقادى ‏‏(دوستى اهل‌بیت) در میان شیعیان و تازه مسلمانان براى به قدرت رسیدن حداکثر استفاده را بکنند؛ امّاپس از ‏تثبیت قدرت، هم آنان بسیارى از مهره‌هاى اصلى حرکت خود را کشتند. (طبرى، ج 7، ص 449 ـ 450)‏
از دلایل دیگر عبّاسیان براى ارسال دعوت‌نامه فوق، پنهان نگه داشتن هویّت رهبران اصلى قیام خود بود که از ‏تاکتیکهاى مهم قیام آنان به شمار مى‌رفت. (مسعودى، ج 3، ص 244). در همین راستا، شایسته دقّت است که ‏ابراهیم امام قبل از مرگ خود ابوالعبّاس سفاح را به عنوان وصىّ خود معرّفى کرده بود. (طبرى، ج 7، ص 423)‏


احادیث مربوط به سومین دعوى

دعوى سوم را به دو مفهوم مى‌توان تعبیر کرد: 1. نفى مقام امامت به طور کلّى، یا عدم اعتقاد امام به امامت ‏خویش؛ 2. عدم اشاره مستقیم به این مقام براى حفظ جان.‏
همه احادیث مورد نظر آقاى دکتر مدرّسى، ناظر به مقام دوم هستند و تکافوى پشتیبانى از ادّعاى اول را ‏نمى‌کنند. به عنوان نمونه احادیث تفسیر عیّاشى، رجال کشّى و کافى کلینى را در ذیل نقل مى‌کنیم :‏
عن ابن‌أبییعفور قال: قلت لأبیعبدالله : أعرض علیک دینى الذی أدین الله به. قال: هاته. قلت: أشهد أن لا ‏إله إلّا الله و أشهد أنّ محمّدآ 9 رسول‌الله، و أقرّ بما جاء به من عندالله. قال: ثمّ وصفت له الأئمّة حتّى ‏انتهیت إلى أبى جعفر. قلت: و أقرّ بک ما أقول فیهم. فقال: أنهاک أن تذهب باسمی فی الناس.‏
قال أبان: قال ابن‌أبییعفور: قلت له مع الکلام الأول: و أزعم أنّهم الذین قال الله فی القرآن: (أَطِیعُوا اللهَ وَ ‏أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِیالْأَمْرِ مِنْکُمْ). فقال أبوعبدالله: و الآیة الأخرى فاقرأ. قال: قلت له: جعلت فداک، أی ‏آیة؟ قال : (إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُوْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ). ‏قال فقال: رحمک الله. قال قلت: تقول رحمک الله على هذا الأمر؟ قال فقال: رحمک الله على هذا الأمر. ‏‏(عیّاشى، ج 1، ص 327)‏
ابن‌ابى‌یعفور مى‌گوید: به امام صادق عرض کردم: ‏‎]‎آیا‎[‎‏ آیینم را که بر آن خدا را فرمانبرى مى‌کنم بر شما ‏عرضه کنم؟ فرمود: بیاور (آیین خود را برمن عرضه کن). گفتم: گواهى مى‌دهم که خدایى جز الله نیست و ‏گواهى مى‌دهم که محمّد 9 پیامبر خداست. و به آنچه او از جانب خدا آورده اذعان مى‌کنم. سپس امامان را ‏شمرد تا در نهایت به امام باقر رسید. سپس گفت: و در مورد شما ‏‎]‎نیز‎[‎‏ اقرار دارم به آنچه در مورد آنان ‏‏(امامان پیشین) اقرار داشتم. امام فرمود: من تو را نهى مى‌کنم که نام مرا در میان مردم ببرى.‏
ابن ابى‌یعفور گفت: پس از گفته پیشین خود به امام گفتم: و معتقدم که آنان کسانى هستند که خداوند در قرآن ‏‎]‎درباره آنان‎[‎‏ مى‌فرماید: خدا را فرمان برید و پیامبر را فرمان برید و صاحبان امر خود را.‏
امام صادق فرمود: آیه دیگرى (نیز) بخوان. عرض کردم: کدامین آیه؟ فرمود: همانا ولىّ شما خداست و ‏پیامبرش و کسانى که ایمان آوردند و نماز مى‌گزاردند و در حال رکوع، زکات مى‌دهند.‏
سپس فرمود: خدا تو را بیامرزد. گفتم: بفرمایید خدا تو را بیامرزد در حالى که تو) به این امر معتقدى . فرمود: ‏خدا تو را بیامرزد بر این امر.‏
دقّت در حدیث فوق، بر ما روشن مى‌سازد که امام نه تنها مقام امامت را از خود نفى نکردند، بلکه با تأیید ‏ضمنى ابن‌ابى‌یعفور را بر وجوهى از مقامات معنوى خویش آگاه ساختند. نفى / نهى امام متوجّه مقام امامت ‏خویش نیست؛ بلکه متوجّه فاش ساختن این اعتقاد است. این نهى به هر دلیل که باشد، نافى مقام امامت ‏ایشان نیست؛ امّا از جوّ تعقیب و تقیّه در آن زمان بر مى‌آید که فاش ساختن این اعتقاد احتمالا به ضررى ‏جدّى براى معتقدان امامت و وابستگان آنها منجر مى‌شده است. در مورد عبدالله‌بن ابى‌یعفور این امر شواهدى ‏ویژه دارد: به عنوان مثال نگاه کنید به (کلینى، ج 3، ص 134 و ج 1، ص 376 و ج 2، ص 218 و ج 7، ص 404) که در آن از ‏رفت و آمد ابن‌ابى‌یعفور با دشمنان اهل‌بیت و صاحب منصبان دربار و خطرات متوجّه وى سخن رفته است. ‏اینک متن دومین حدیث از احادیث مورد نظر آقاى دکتر مدرّسى :‏
جعفربن أحمد، عن جعفربن بشیر، عن أبیسلمة الجمّال، قال: دخل خالد البجلّیّ على أبیعبدالله و أنا ‏عنده، فقال له: جعلت فداک، إنّی أرید أن أصف لک دینی الذی أدین الله به. و قد قال له قبل ذلک أنّی ‏أرید أن أسألک، فقال له، سلنی، فو الله لَا تسألنی عن شىء، إلّا حدّثتک به على حدّه لاأکتمک.‏
قال: إنّ أوّل ما أبدأ أنّی أشهد أن لا إله إلَّ الله وحده لیس إله غیره. قال فقال أبوعبدالله : کذلک ربّنا ‏لیس معه إله غیره. ثمّ قال: و أشهد أنّ محمّدآ عبده و رسوله. قال فقال أبوعبدالله : کذلک محمّد عبد ‏الله مقرّ له بالعبودیّة و رسوله إلى خلقه. ثمّ قال: و أشهد أنّ علیّآ کان له من الطاعة المفروضة على ‏العباد مثل ما کان لمحمّد 9 على الناس. قال: کذلک کان .‏
قال: و أشهد أنّه کان للحسن‌بن علی بعد علیّ 8 من الطاعة الواجبة على الخلق مثل ما کان لمحمّد و على ‏‏8. فقال: کذلک کان الحسن. قال: و أشهد أنّه کان للحسین من الطاعة الواجبة على الخلق بعد الحسن ما ‏کان لمحمّد و علیّ و الحسن . قال: فکذلک کان الحسین. قال: و أشهد أنّ علیّبن الحسین کان له من ‏الطاعة الواجبة على جمیع الخلق کما کان للحسین . قال فقال: کذلک کان علیّبن الحسین. ‏
قال: و أشهد أنّ محمّدبن علیّ کان له من الطاعة الواجبة على الخلق مثل ما کان لعلیّبن الحسین. قال ‏فقال: کذلک کان محمّدبن علیّ. قال: و أشهد أنّک أورثک الله ذلک کله. قال فقال أبوعبدالله : حسبک، ‏اسکت الآن؛ فقد قلت حقّآ.‏
فسکت فحمد الله و أثنى علیه. ثمّ قال: ما بعث الله نبیّآ له عقب و ذرّیّة إلَّا أجرى لآخرهم مثل ما أجرى ‏لأوّلهم. و إنّا لحق ذرّیّة محمّد9 أجرى لآخرنا مثل ما أجرى لأوّلنا. و نحن على منهاج نبیّنا لنا مثل ما ‏له من الطاعة الواجبة. (کشّى، ص 422)‏
ابوسلمه جمّال مى‌گوید: خالد بجلّى بر امام صادق وارد شد، در حالى که من در خدمتشان بودم. به ایشان عرض کرد: ‏فدایت شوم، مى‌خواهم دینم را که بر آن خدا را اطاعت مى‌کنم، براى شما وصف کنم. قبل از آن ‏‎]‎خالد به امام‎[‎‏ گفته بود که ‏مى‌خواهم از شما ‏‎]‎چیزى‎ [‎بپرسم. امام فرمود: بپرس که از من چیزى نمى‌پرسى، مگر آنکه در حدّش به تو مى‌گویم و از ‏تو پنهان نمى‌کنم.‏
عرض کرد: نخستین چیزى که بدان آغاز مى‌کنم، ‏‎]‎آن است‎[‎‏ که گواهى‌دهم که خدایى جز الله نیست، یکتاست و جز او ‏خدایى نیست. امام فرمود : پروردگار ما همین گونه است: یکتاست و خدایى با او نیست.‏
عرض کرد: گواهى مى‌دهم که محمّد بنده و پیامبر اوست. امام صادق فرمود: چنان است محمّد، بنده خدا، اقرارکننده به ‏بندگى او و پیامبر او براى آفریدگانش.‏
سپس گفت: گواهى مى‌دهم که فرمانبردارى از على بر مردم واجب بود، همان گونه که فرمانبردارى از محمّد9 ‏‎]‎واجب ‏بود‎[‎‏. فرمود: همان گونه بود...‏
گفتم: گواهى مى‌دهم که شما نیز کلّ آن فرمانبردارى واجب را به میراث برده‌اید. فرمود: بر توست که اینجا سکوت کنى که ‏راست گفتى. پس ساکت شد.‏
پس خدا را شکر گزارد و او را ثنا گفت. سپس گفت: خدا پیامبرى را نفرستاد مگر آنکه برایش نسلى قرار داد که بر آخرین ‏آنان همان ‏‎]‎حکم‎[ ‎جارى بود که بر نخستین آنها جارى بود. و ما به راستى ذرّیّه محمّد 9 هستیم بر آخرین ما همان ‏‎]‎حکم‎[‎‏ ‏جارى است که بر نخستین ما جارى بود. و ما بر راه پیامبرمان هستیم؛ از ما همان فرمانبرى ‏‎]‎واجب‎[‎‏ است که از او ‏‎]‎واجب ‏است‎[‎‏.‏
در حدیث فوق نیز امام سخن خالد بجلى را به صراحت تأیید کرده و بر امامت خویش تأکید نموده‌اند؛ امّا ‏او را امر به سکوت نموند. پس از آن، امام به‌تفصیل، از مقام خود سخن گفته‌اند تا جایى براى ناباورى باقى ‏نماند.‏
اینک سومین حدیث از احادیث مورد نظر آقاى دکتر مدرّسى :‏
عَنْ مَنْصُورِبْنِ حَازِمٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِیعَبْدِاللهِ :... إِنَّ عَلِیّاً لَمْیَذْهَبْ حَتَّى تَرَکَ حُجَّةً مِنْ بَعْدِهِ کَمَا تَرَکَ ‏رَسُولُاللهِ 9 وَ أَنَّ الْحُجَّةَ بَعْدَ عَلِیٍّ الْحَسَنُبْنُ عَلِیٍّ وَ أَشْهَدُ عَلَى الْحَسَنِ أَنَّهُ لَمْیَذْهَبْ حَتَّى تَرَکَ حُجَّةً مِنْ بَعْدِهِ ‏کَمَا تَرَکَ أَبُوهُ وَجَدُّهُ. وَ أَنَّ الْحُجَّةَ بَعْدَ الْحَسَنِ الْحُسَیْنُ وَ کَانَتْ طَاعَتُهُ مُفْتَرَضَةً. فَقَالَ: رَحِمَکَ اللهُ. فَقَبَّلْتُ ‏رَأْسَهُ. ‏
وَ قُلْتُ: وَ أَشْهَدُ عَلَى الْحُسَیْنِ أَنَّهُ لَمْیَذْهَبْ حَتَّى تَرَکَ حُجَّةً مِنْ بَعْدِهِ عَلِیَّبْنَ الْحُسَیْنِ وَ کَانَتْ طَاعَتُهُ ‏مُفْتَرَضَةً. فَقَالَ: رَحِمَکَ اللهُ. فَقَبَّلْتُ رَأْسَهُ.‏
وَ قُلْتُ: وَ أَشْهَدُ عَلَى عَلِیِّبْنِ الْحُسَیْنِ أَنَّهُ لَمْیَذْهَبْ حَتَّى تَرَکَ حُجَّةً مِنْ بَعْدِهِ مُحَمَّدَبْنَ عَلِیٍّ أَبَاجَعْفَرٍ وَ کَانَتْ ‏طَاعَتُهُ مُفْتَرَضَةً. فَقَالَ رَحِمَکَ اللهُ. قُلْتُ: أَعْطِنِی رَأْسَکَ حَتَّى أُقَبِّلَهُ. فَضَحِکَ. ‏
قُلْتُ: أَصْلَحَکَ اللهُ قَدْ عَلِمْتُ أَنَّ أَبَاکَ لَمْیَذْهَبْ حَتَّى تَرَکَ حُجَّةً مِنْ بَعْدِهِ کَمَا تَرَکَ أَبُوهُ. وَ أَشْهَدُ بِاللَّهِ أَنَّکَ ‏أَنْتَ الْحُجَّةُ وَ أَنَّ طَاعَتَکَ مُفْتَرَضَةٌ. فَقَالَ: کُفَّ رَحِمَکَ اللهُ. قُلْتُ: أَعْطِنِى رَأْسَکَ أُقَبِّلْهُ، فَقَبَّلْتُ رَأْسَهُ. ‏فَضَحِکَ وَ قَالَ: سَلْنِی عَمَّا شِئْتَ فَلَا أُنْکِرُکَ بَعْدَ الْیَوْمِ أَبَدا. (کلینى، ج 1، ص 189؛ کشّى، ص 420)‏
منصوربن حازم مى‌گوید: به امام صادق عرض کردم:... همانا على ‏‎]‎از دنیا‎[‎‏ نرفت، مگر آنکه حجّتى پس از خود باقى ‏گذاشت، همان گونه که پیامبر خدا باقى گذاشت... پس (امام) فرمود: خدا تو را بیامرزد. پس من سر ایشان را بوسیدم و ‏گفتم: گواهى مى‌دهم که على‌بن حسین (از دنیا) نرفت مگر آنکه حجّت بعد از خود اباجعفر محمدبن على را باقى ‏گذاشت... پس امام فرمود: خدا تو را بیامرزد. گفتم: سرتان را بیاورید تا ببوسمش. پس امام خندید.‏
گفتم: خدا ‏‎]‎امر‎[‎‏ شما را سامان دهد، مى‌دانم که پدرتان ‏‎]‎از دنیا‎[‎‏ نرفت تا آنکه حجّت پس از خود را باقى گذاشت، همان ‏گونه که پدرش باقى گذاشت. و خدا را گواه مى‌گیرم که شما حجّت هستید و فرمانبردارى شما واجب شده است. فرمودند: ‏بس کن، خدا تو را بیامرزد. گفتم: سرتان را بیاورید تا ببوسمش. پس سرش را آورد و سرش را بوسیدم. خندید و فرمود: هر ‏چه مى‌خواهى بپرس که پس از این، هرگز تو را ناشناس نمى‌دارم.‏
همچنان که از حدیث فوق نیز پیداست، امام نه تنها در مقام نفى امامت خویش نبودند، بلکه به طور ضمنى، ‏گفته پرسشگر را درباره امامت خود تأیید کرده‌اند.‏


احادیث مربوط به چهارمین دعوى

احادیث دالّ بر نهى از تبلیغ تشیّع را مى‌توان به دو دسته تقسیم کرد: ‏
الف) نهى از تبلیغ تشیّع در مواردى که این تبلیغ جان مبلّغ را به خطر مى‌انداخته یا باعث انکار و نافرمانى ‏شنونده کم‌تحمّل یا کم‌بینش مى‌شده‌است. احادیث منقول در کتاب الکافى (کلینى، ج 2، ص 222 ـ 226 و 367 ـ 369) ‏ناظر به این مقام‌اند.‏
ب) نهى از تبلیغ تشیّع به طور کلّى و سپردن امر هدایت به خداوند. (کلینى، ج 1، ص 165 ـ 167، باب الهدایه أنّها من ‏الله عزّ و جلّ؛ همو، ج 2، ص 212 ـ 214، باب ترک دعاء الناس؛ برقى، ج 1، ص 200 ـ 201، باب الهدایه من الله عزّ و جلّ)‏
در این میان، احادیث دالّ بر مقام اوّل، کاملا سازگار با روش و اعتقاد شیعى‌اند. به عنوان مثال، یک حدیث از ‏احادیث کافى در مقام اوّل را در ذیل مى‌آوریم :‏
عَنْ مُعَلَّى‌بْنِ خُنَیْسٍ، قَالَ: قَالَ أَبُوعَبْدِاللهِ : یَا مُعَلَّى، اکْتُمْ أَمْرَنَا وَ لَا تُذِعْهُ؛ فَإِنَّهُ مَنْ کَتَمَ أَمْرَنَا وَ لَمْ یُذِعْهُ، ‏أَعَزَّهُ اللهُ بِهِ فِی الدُّنْیَا وَ جَعَلَهُ نُوراً بَیْنَ عَیْنَیْهِ فِی الآْخِرَةِ یَقُودُهُ إِلَى الْجَنَّةِ. یَا مُعَلَّى، مَنْ أَذَاعَ أَمْرَنَا وَ لَمْ ‏یَکْتُمْهُ، أَذَلَّهُ اللهُ بِهِ فِی الدُّنْیَا وَ نَزَعَ النُّورَ مِنْ بَیْنِ عَیْنَیْهِ فِی الآْخِرَةِ وَ جَعَلَهُ ظُلْمَةً تَقُودُهُ إِلَى النَّارِ. یَا مُعَلَّى، ‏إِنَّ التَّقِیَّةَ مِنْ دِینِى وَ دِینِ آبَائِى وَ لَا دِینَ لِمَنْ لَا تَقِیَّةَ لَهُ. یَا مُعَلَّى، إِنَّ اللهَ یُحِبُّ أَنْ یُعْبَدَ فِی السِّرِّ کَمَا یُحِبُّ ‏أَنْ یُعْبَدَ فِی الْعَلَانِیَةِ. یَا مُعَلَّى، إِنَّ الْمُذِیعَ لِأَمْرِنَا کَالْجَاحِدِ لَهُ. (کلینى، ج 2، ص 223 ـ 224)‏
معلّى‌بن خنیس روایت مى‌کند که امام صادق فرمود: اى معلّى، امر ما را پنهان کن و آن را افشا مکن؛ پس هر آن که امر ما ‏را پنهان کند و آشکار نسازد، خدا وى را در دنیا عزّت مى‌دهد و آن را نورى در میان چشمانش قرار مى‌دهد که وى را ‏بهشت رهنمون مى‌سازد.‏
اى معلّى، هر که امر ما را افشا کند و مخفى ندارد، خدا وى را در دنیا ذلیل مى‌نماید و در آخرت نور میان چشمانش را بر ‏مى‌دارد و ‏‎]‎به جاى آن‎[ ‎تاریکى قرار مى‌دهد که وى را به سوى‌آتش رهنمون مى‌شود.‏
اى معلّى، تقیّه از دین من و از دین پدران من است و کسى که تقیّه ندارد دین ندارد. اى معلّى، خدا همان سان دوست دارد ‏که در پنهانى عبادت شود که دوست دارد آشکارا عبادت گردد. اى معلّى، افشاکننده امر ما چون منکر آن است.‏
این حدیث به‌روشنى به نهى از افشاى امر ائمّه در جایگاه تقیّه مى‌پردازد. روشن است که با توجّه به تعریف ‏تقیّه، جایگاه آن تنها در مواردى است که ضررى جدّى متوجّه مبلّغ و مدافع امر خاندان پیامبر گردد.‏ ‏ ‏
امّااحادیث مربوط به مقام دوم شایسته دقّت افزون‌ترى‌اند. این احادیث ظاهراً شیعیان را از دعوت و مجادله با ‏سنّیان بر حذر مى‌دارند. براى مثال، در روایتى آمده‌است :‏
عَنْ فُضَیْلِبْنِ یَسَارٍ، قَالَ: قُلْتُ لِأَبِیعَبْدِاللهِ : نَدْعُو النَّاسَ إِلَى هَذَا الْأَمْرِ؟ فَقَالَ: لَا یَا فُضَیْلُ؛ إِنَّ اللهَ إِذَا أَرَادَ ‏بِعَبْدٍ خَیْراً أَمَرَ مَلَکاً فَأَخَذَ بِعُنُقِهِ فَأَدْخَلَهُ فِی هَذَا الْأَمْرِ طَائِعاً أَوْ کَارِهاً. (کلینى، ج 1، ص 167؛ نیز ر.ک: برقى، ج 1، ص ‏‏202)‏
فضیل‌بن یسار گوید: به امام صادق عرض کردم: آیا مردم را به این امر بخوانیم؟ فرمود: نه اى فضیل، هر گاه خدا براى ‏بنده‌اى نیکى بخواهد، فرشته‌اى را فرمان مى‌دهد تا گردن او را بگیرد و او را در این امر وارد کند؛ خواه با خشنودى و خواه ‏با کراهت.‏
هرچند مفاد ظاهرى این گونه احادیث متوجّه نوعى نهى از دعوت اهل تسنّن به سوى تشیّع است؛ لیکن دقّت ‏در مجموعه احادیثى که در این موضوع وارد شده، نشان مى‌دهد که مراد از این گونه احادیث، نهى از مجادله ‏لفظى با اهل تسنّن است و دعوت به تشیّع، در جایى که بیم مجادله لفظى نمى‌رود، یا دعوت ضعفاى شیعه ‏ظاهراً از مفاد این احادیث خارج است. شاهد این ادعّا احادیثى چون حدیث زیر است که شیعیان را از ‏مجادله لفظى برحذر داشته، امّا دعوت عملى را توصیه نموده‌است :‏
امام صادق فرمود: مردم را با کردارتان به سوى ما بخوانید و دعوت‌کننده زبانى نباشید؛ زیرا امر آن گونه نیست که مردم ‏پنداشته‌اند. هر کس از او پیمان گرفته شده که با ما باشد، از آن پیمان خارج نمى‌شود، حتّى اگر بینى وى را با شمشیر بزنند؛ ‏و هر کس از ما نباشد، اگر دنیا را به او ببخشیم، ما را دوست نخواهد داشت. (حمیرى، ص 38)‏
حدیث فوق دعوت عملى به تشیّع را جایز شمرده و از دعوت زبانى باز داشته‌است. بنابراین نهى فوق ظاهراً ‏مقیّد به قیودى است که در احادیث دیگر ذکر شده است. جالب اینجاست که صاحب قرب الاسناد یکى از این ‏احادیث نهى کلّى را نقل مى‌کند و بلافاصله پس از آن حدیثى به همان سند، در باب تقیّه و حفظ جان مى ‏آورد. (حمیرى، ص 17) همه اینها حاکى از آن است که نهى کلّیّت نداشته و ناظر به زمان و موارد معینى ‏بوده‌است.‏
حدیث ذیل حاکى از اجازه امام جواد بر نشر مطالبى است که در زمان صادقین 8 اجازه نشر نداشته‌اند :‏
عَنْ مُحَمَّدِبْنِ الْحَسَنِبْنِ أَبِى خَالِدٍ شَیْنُولَةَ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِى جَعْفَرٍ الثَّانِى : جُعِلْتُ فِدَاکَ، إِنَّ مَشَایِخَنَا رَوَوْا عَنْ ‏أَبِى جَعْفَرٍ وَ أَبِى عَبْدِاللهِ8 وَ کَانَتِ التَّقِیَّةُ شَدِیدَةً فَکَتَمُوا کُتُبَهُمْ وَ لَمْ تُرْوَ عَنْهُمْ. فَلَمَّا مَاتُوا صَارَتِ الْکُتُبُ ‏إِلَیْنَا. فَقَالَ : حَدِّثُوا بِهَا فَإِنَّهَا حَقٌّ. (کلینى، ج 1، ص 53)‏
محمّدبن حسن مى‌گوید: به امام جواد عرض کردم: فدایت شوم، بزرگان ما از امام باقر و امام صادق : روایت مى‌نمودند، ‏امّا چون به شدّت تقیّه مى‌کردند، کتابهاى خود را پنهان کردند و از آنها روایتى نقل نشد. آن گاه که از دنیا رفتند، کتب آنان ‏به ما رسید. امام فرمود: از آن کتابها حدیث بگویید که راست هستند.‏
تمرکز شیعه در حجاز و عراق در زمان این دو امام و بیم از شناسایى و نابودى کامل راویان روایات ائمّه ‏مى‌توانند از حکمتهاى روایات مورد بحث باشند.‏
افزون بر این، عدم تبلیغ شیعه و اشاعه امر ائمّه به طور مطلق، ظاهراً با روش پیامبر اکرم و ائمّه : ناسازگار ‏است. به عنوان مثال به دو حدیث ذیل نگاه کنید :‏
عَنْ سُلَیَْمانَبْنِ خَالِدٍ، قَالَ: قُلْتُ لِأَبِى‌عَبْدِاللهِ : إِنَّ لِى أَهْلَ بَیْتٍ وَ هُمْ یَسْمَعُونَ مِنِّی. أَ فَأَدْعُوهُمْ إِلَى هَذَا ‏الْأَمْرِ؟ فَقَالَ: نَعَمْ؛ إِنَّ اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ فِی کِتَابِهِ: (یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ ناراً وَقُودُهَا ‏النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ). (کلینى، ج 2، ص 212، بَابٌ فِی الدُّعَاءِ لِلْأَهْلِ إِلَى الْإِیمَانِ؛ نیز نک : فرات کوفى، ص 202)‏
سلیمان‌بن خالد مى‌گوید: به امام صادق عرض کردم: مرا خانواده‌اى است که از من حرف‌شنوى دارند. آیا آنان را به این ‏امر فرا بخوانم؟ فرمود : آرى، خداوند بزرگ‌مرتبه در کتابش مى‌فرماید: «اى کسانى که ایمان آوردید، خود و خانواده خود ‏را از آتشى نگه دارید که هیزمش مردمان و سنگ است.»‏
براین اساس است که مرحوم مجلسى (در شرح حدیث مذکور از قرب الاسناد، وجه جمع این احادیث با ‏روش پیامبر و ائمّه : را نهى از مجادله منجر به ضرر و مشقّت مى‌دانند. بنگرید :‏
شاید هم مقصود از این روایات نهى شیعه از رودررویى و مجادله با مخالفان است به صورتى که آسیبى به آنان رسد؛ زیرا ‏آنان (شیعیان) در این کار زیاده‌روى مى‌کردند به گمان آنکه به این وسیله مى‌توانند مردمان را هدایت کنند. پس هدف ‏بازداشتن مردم از هدایت (دعوت) مردم نیست در جایى که گمان سودمندى مى‌رود و احتمال ضرر نیست؛ زیرا آن از ‏بزرگ‌ترین واجبات است. (مجلسى، ج 5، ص 199)‏
علاوه بر این، در موارد گوناگونى، امام صادق به گفتگو با سران عامّه پرداخته‌اند (کلینى، ج 1، ص 58 و ج 8، ص ‏‏311) و جدال احسن یاران خویش را ستوده‌اند. نمونه روشن آن ماجراى مناظره کلامى هشام‌بن حکم با ‏عمروبن عبید دانشمند معتزلى آن عصر است که امام پس از شنیدن گزارش هشام از مناظره‌اش با عمرو، ‏وى را تصدیق و تأیید و تحسین مى‌فرماید. (نک: کلینى، ج، ص 169 ـ 170)‏


نتایج

در این مقاله، چهار نکته از نکات مطرح شده درباره زندگى امام صادق در کتاب آقاى دکتر مدرّسى ‏طباطبایى را از دیدگاه صحّت و سازگارى با آموزه‌هاى شیعى بررسى کردیم.‏
در مورد فراوانى یاران امام و عدم قیام ایشان با وجود تعداد یاران، با نقل مستندات آقاى مدرّسى نشان ‏دادیم که در همان مستندات امام پرسشگر را متوجّه ایمان و استقامت این تعداد یاران مى‌کند و او را متنبّه ‏مى‌سازد که این کیفیّتِ یاران، قیامى همه جانبه را تکافو نمى‌کند.‏
در مورد دعوت بنى‌عبّاس از امام براى پذیرش خلافت، متذکّر شدیم که بر اساس مستندات روایى و تاریخى، ‏هدف بنى‌عبّاس از این دعوتها مخفى ساختن هویّت رهبران واقعى قیامشان بود؛ در حالى که آنان جانشین ‏مورد نظر خود را براى خلافت (ابوالعبّاس سفّاح) از قبل تعیین کرده بودند.‏
در مورد نهى امام از خواندن ایشان با لقب امام، دیدیم که امام در چنین مواردى مخاطب را متوجّه مقام امامت ‏خود کرده‌اند، امّا او را از به خطر انداختن جان خویش به‌سبب اظهار عقاید خود بر حذر داشته‌اند.‏
آخرین مورد از موارد مورد بررسى ما نهى امام از تبلیغ تشیّع بود. در این مورد، نشان دادیم که امام خود به ‏تبلیغ تشیّع پرداخته‌اند و تبلیغ یاران خود را نیز ستوده‌اند. علاوه بر این، در بسیارى از موارد نهى، امام صریحآ ‏نهى خود را معلّل به مخاطره‌آمیز بودن این تبلیغ کرده‌اند. به چنین قرائنى، پیداست که نهى امام از تبلیغ تشیّع ‏در موارد دیگر نیز متوجّه امر تقیّه و حفظ جان است.‏
این موارد تنها نمونه‌هاى کوچکى از موارد شایسته دقّت و تحقیق در کتاب آقاى دکتر مدرّسى طباطبایى است. ‏امیدواریم که به توفیق الاهى و به همّت محقّقان، نقد و بررسى منصفانه این کتاب ادامه یابد. باشد که نور ‏حقیقت از این میانه بتابد و با تعامل سازنده با موّلّف محترم و کتاب وى، سره از ناسره جدا گردد.‏ ‏ ‏



منابع

‏ ‏
‏. ابن‌شهرآشوب، محمّدبن على. مناقب آل ابى‌طالب :. قم: انتشارات علامه، 1379 ق.‏
‏. برقى، احمدبن محمد (حدود 274 ق). قم: دارالکتب الاسلامیّة. 1371 ق.‏
‏. حمیرى، عبدالله‌بن جعفر (قرن 3 ق). قرب الإسناد. قم: موسّسة آل البیت :، 1413 ق.‏
‏. عیّاشى، محمّدبن مسعود. (320 ق). تفسیر العیّاشى. تهران: المطبعة العلمیّة، 1380 ق.‏
‏. فرات‌بن ابراهیم کوفى (307 ق). تفسیر فرات الکوفى. تهران: موسسة الطبع النشر فى وزارة‌الإرشاد الإسلامى، 1410 ق.‏
‏. کشّى، محمّدبن عمر (قرن 4 ق). اختیار معرفة الرّجال. مشهد: دانشگاه مشهد، 1409 ق.‏
‏. کلینى، محمّدبن یعقوب (329 ق). الکافى. تهران: دار الکتب الاسلامیّة، 1407 ق.‏
‏. مجلسى، محمّدباقربن محمّدتقى (1110 ق). بحارالانوار الجامعة لدرر أخبار الائمة الاطهار.بیروت: دار إحیاء تراث العربى، 1403 ق.‏


جستجو  

کاربران حاضر  
فعلا:
18 مهمان و 0 کاربران ثبت نام شده حاضر.

شما می‌توانید از اینجا وارد سایت شده یا ثبت نام کنید.