Welcome to تراث
منوی کاربری  
ورود کاربران  




 


 برای ورود مشکل دارید؟
 ثبت نام کاربران جدید

نقدی بر فرضیه تطور امامت شیعی بررسی استنادهای کتاب «مکتب در فرایند تکامل»، بخش مربوط به دوران امامت حضرت امام باقر علیه السلام (۱)

(7333 مجموع کلمات موجود در متن)
(2934 بار مطالعه شده است)  نسخه چاپی

نقدی بر فرضیه تطور امامت شیعی بررسی استنادهای کتاب «مکتب در فرایند تکامل»، بخش مربوط به دوران امامت حضرت امام باقر علیه السلام (۱)
جواد علاء المحدثین
فصلنامه امامت پژوهی شماره 7 - پاییز 91
برای دانلود نسخهٔ PDF مقاله بر روی اینجا کلیک کنید.


چکیده :
این نوشتار به بررسی بخشی از «کتاب مکتب در فرایند تکامل» می پردازد. موضوع این بخش کتاب، تحلیلی تاریخی دربارۀ «باور شیعیان نسبت به ضرورت قیام مسلحانه توسط امامان علیه السلام» و زوایایی از «عقیده به مهدویت در جامعه تشیع» است و نهایتاً تأثیر این امور، در تطور «امام شناسی شیعیان» نتیجه گرفته ـ یا به طور غیر مستقیم القاـ شده است.
در این بررسی، به مواردی همچون عدم تطبیق دلیل و مدعی در کتاب می پردازیم و با بازخوانی مدارک ذکر شده در پاورقی بخشی از کتاب (صفحات 33 تا 43، بخش مربوط به دوران امامت حضرت امام باقر علیه السلام)، عدم تطابق آنها با مدعای مطرح شده در کتاب را نشان خواهیم داد، سپس برخی خطاهای روشی در تألیف کتاب را به تفکیک بازگو می کنیم.
کلیدواژه‌ها: شیعه شناسی تاریخی؛ مدرسی طباطبایی، سیدحسین؛ مکتب در فرایند تکامل (کتاب)؛ تطور تاریخی شیعه

کتاب مکتب در فرایند تکامل تألیف آقای سیدحسین مدرسی طباطبایی، به قصد «نظری بر تطور مبانی فکری تشیع در سه قرن نخستین» نگاشته شده است؛ و البته آن گونه که در عنوان نسخه اصلی کتاب (بحران و تثبیت، در دوران شکل گیری اسلام شیعی) (1) به صراحت بیشتر تبلور یافته، «امام شناسی شیعی» را متأثر از تغییرات و تطورات بسیار مبنایی، در طول این سه قرن معرفی می کند.
در مقدمه کتاب مکتب در فرایند تکامل، هدف از تألیف آن، ارائه دسته بندی شده ی حکایات و منقولات تاریخی، جهت حصول دیدگاهی صحیح از روند تاریخی تشیع اعلام شده است.
مؤلف در مقدمه، تأکید می ورزد که: «آن چه در این دفتر آمده، تاریخ فکر است، نه تجزیه و تحلیل مبانی عقیدتی، یا نقد و بررسی باورهای مذهبی. این که چگونه جامعه بر حقایق آگاه و واقعیت ها در تضارب آراء و مباحثات فکری و کلامی آشکار می شود، ربطی به حقانیت آن معتقدات و مبانی ندارد.»
ایشان در عبارات فوق پیشاپیش هشدار می دهد که مخاطب کتاب، اختلافات و اضطراباتی را که در روند تاریخی شکل گیری یک اعتقاد مشاهده می کند، به حساب عدم حقانیت آن عقیده نگذارد. وی در پاورقی صفحه 129 کتاب نیز، «اساس الهی و واقعی امامت» را بسیار برتر از تطورات تاریخی دانسته است.
نویسنده در مقدمه، با اظهار نگرانی از رواج برخی تفسیرها دربارۀ تشیع، که آن ها را غیرقابل دفاع در مجامع علمی می داند، تمام کاری را که این کتاب درصدد انجام آن بوده را «پیش نهادن طرحی برای دسته بندی مواد موجود [یعنی حکایات و منقولات تاریخی]، به امید روشن ساختن یک «پازل» تاریخی از راه یافتن قطعات گمشده آن [جهت ارائه تعریفی صحیح از تشیع]» دانسته است.
ولی چنان که خواهیم دید، ضعف هایی به کتاب راه یافته که درست چیده شدن پازل تاریخی مورد نظر نویسندۀ کتاب را در معرض تردید قرار داده است. از همین رو برخی از ضعف های راه یافته در کتاب را ذکر و بخشی از کتاب را ـ به عنوان نمونه ـ بررسی خواهیم کرد :
«عدم انطباق موضوع متن با مدرک ارجاع شده در پاورقی، و گاهی مغایرت آن در برخی موارد»؛
«عدم ارائه مدرک در برخی مباحث و موضوعات مهم ـ علیرغم انبوه مدارک ارائه شده در مقدمات موضوع»؛
«ارائه برخی جمع بندی های غیر منطبق با مدارک و محتوای پاورقی ها»؛
«عدم تناسب برخی مدارک با موضوع متناظر با آن»؛
برای بررسی موارد اشاره شده، مطالب صفحات 33 تا 43 کتاب را که مربوط به دورۀ امام باقر علیه السلام است، انتخاب کردیم که در قالب تحلیلی تاریخی، مطالبی دربارۀ «باور شیعیان نسبت به ضرورت قیام مسلحانه توسط امامان علیه السلام» و زوایایی از «عقیده به مهدویت در جامعه تشیع» مطرح و تأثیر آن در تطور «امام شناسی شیعیان» نتیجه گرفته شده است.
چکیده تحلیل ارائه شده از سوی مؤلف، بدین شرح است :
انتظار دائمیِ «قیام مسلحانه امام» و امیدِ مستمر به «قیام هر امام به مصداقِ منجی موعود (امام قائم علیه السلام)» موجب شکل گیری تعریفی سیاسی و مبارزاتی از منصب امامت شده بود، اما از طرفی به مرور زمان و با محقق نشدن قیام « قائم آل محمدصلی الله علیه و آله» این «دیدگاه امام شناسی» تطور یافت و به سوی دیدگاهی پیش رفت که امامت را مقامی «علمی و ارشادی» می شناخت.
با این مقدمه، در واقع مسیر بحث مؤلف، در نمایاندن «تطور عقیده به امامت» باز می شود و ادامه می یابد.
در ادامه، به طرح تفصیلی و نقد اولین قسمت از مطالب این بخش، که دربارۀ « تطور عقیده امامت، در دوران امام باقرعلیه السلام» مطرح شده می پردازیم:
1ـ موضوع «عقیده شیعیان درباره قیام مسلحانه امامان»
در ابتدای این بحث مؤلف می نویسد :
صفحه33/ شیعیان اعتقاد داشتند که هر وقت شرایط و مقتضیات فراهم شود و زمان مناسب فرا رسد امام آن دوره شمشیر برگرفته و قیام خواهد کرد و غاصبین مقام خلافت را رانده، حق تضییع شده خود را باز پس خواهد گرفت(2).
معمولاً شیعیان در هر دوره امید داشتند که این موضوع در روزگار آنان روى /صفحه 34/ داده و پیروان اهل بیت سرانجام از رنج و عذاب و سرکوب و فشارهاى سیاسى که براى سالیان دراز تحمل کرده بودند آسوده خواهند شد.
آیا مؤلف ـ که عباراتش دچار دوگانگی شده ـ «قیام امام در زمان مقتضی» را «اعتقاد شیعیان» می داند یا «امید شیعیان»؟
اهمیت این اختلاف و اثرگذاری این نوع مغایرت تعابیر را، در دنباله مباحث بررسی خواهیم کرد، اما همین جا اشاره می کنیم که مؤلف در ادامه، از تعبیر «امید» به سمت «اعتقاد» میل می کند و آن را چنان پررنگ جلوه می دهد که گویا یکی از ارکان ضروری امامت محسوب می شده است. بدین ترتیب زمینه این فرضیه فراهم می شود که «محقق نشدن این اعتقادِ مبنایی درباره امامت» موجب دگرگونی در«مبانی عقیده امامت» شد.
1ـ1ـ بررسی مدارک «اعتقاد شیعیان به قیام مسلحانه امامان علیه السلام»(3)
مدارک ارائه شده در پاورقی1 ازصفحه34 (شیعیان اعتقاد داشتند که هر وقت شرایط و مقتضیات فراهم شود... امام آن دوره شمشیر برگرفته و قیام خواهد کرد... معمولاً شیعیان در هر دوره امید داشتند که این موضوع در روزگار آنان روى داده... و آسوده خواهند شد) بدین شرح است: غیبت نعمانى:287 و288 و266 و295؛ کافى69:1 و 81:8 [80:8صحیح.]
1ـ1ـ1ـ روایات غیبت نعمانی: ص287 و 288:
1ـ1ـ1ـ1ـ در اولین حدیث4 امام صادق علیه السلام از مفضل، دلیل مغموم بودنش را می پرسد و او قدرت و شوکت بنی عباس را که از امامعلیه السلام روی گردان است، ذکر می کند. امام علیه السلام ـ گویا برای دلداری او ـ مى‏فرماید: «اگر حکومت در اختیار ما بود، موظف به زندگی بسیار سخت مانند امیرالمؤمنین علیه السلام بودیم و اکنون این وظیفه از ما ساقط گردیده است».
این حدیث صرفاً دلسوزی راوی بر فقدان قدرت حکومتی اهل بیت علیهم السلام را می رساند و نه بیشتر. هیچ نشانه ای از انتظار راوی بر شمشیر برگرفتن و قیام کردن امام علیه السلام در وقتی که شرایط و مقتضیات فراهم شود و زمان مناسب فرا رسد، در این حدیث نیست. در نتیجه باید گفت که این روایت، با فرضیه مطرح شده در متن کتاب، بی ارتباط است.
2ـ1ـ1ـ1ـ در حدیث دوم(5) آمده است که امام علیه السلام از راوی دلیل گریه کردنش را می پرسد و او ـ که شاهد قدرت علمی حضرت در پاسخ گویی به سیل جمعیت حاضر بوده ـ عرض می کند: چطور گریه نکنم حال آن که در این امت مانند شما وجود ندارد، اما درِ خانه تان بسته است و در انزوا قرار دارید؟! امامعلیه السلام نیز پاسخی عیناً مشابه حدیث قبل به وی می دهد. حدیث که حاکی از دلسوزی راوی به انزوای امام علیه السلام است و ارتباطی با فرضیه نویسنده ندارد.
3ـ1ـ1ـ1ـ در حدیث سوم(6)، ابو بصیر از امام صادق علیه السلام می پرسد: آیا این وضعیت (حکومت مخالفان) پایانی دارد که ما آسوده شویم؟ و حضرت پاسخ می دهد: «بله سرآمدی دارد (که باید پیش از این واقع می شد) اما شما مطلب را برملا ساختید و خداوند فرج را به تأخیر انداخت».
از این حدیث نیز، امید راوی به گشایش در وضعیت شیعیان فهمیده می شود ـ که امری طبیعی برای هر انسان گرفتاری است ـ ولی نشانه ای از اعتقاد وی به «قیام نمودن و شمشیر برگرفتن امام علیه السلام در هر وقت مقتضی» وجود ندارد. بنابراین در این حدیث نیز هیچ گونه تصریحی درباره اعتقاد شیعیان به «قیام مسلحانه امام وقت» وجود ندارد.
4ـ1ـ1ـ1ـ در حدیث چهارم(7) راوی (ابوخالد کابلی) می گوید: پس از درگذشت امام سجادعلیه السلام به حضور امام باقرعلیه السلام رسیدم و مراتب ارادت خود را به امام چهارم علیه السلام یادآور شده، عرض کردم: آن حضرت «صاحب هذا الامر» را به من معرفی فرموده طوری که اگر ایشان را در جایی ببینم می شناسم. سپس وی از حضرت درخواست می کند که نام «صاحب الامرعلیه السلام» را به وی تعلیم دهد؛ اما امام علیه السلام پاسخ نمی دهد و خطیر بودن موضوع و ضرورت اخفای نام حضرت صاحب الامرعلیه السلام را یادآور می شود، ضمن آن که تصریح مى‏فرماید این نام را تا کنون به کسی نگفته است.
به کار بردن تعبیر «صاحب هذا الامرعلیه السلام» خود کنایه ای رسا است به کسی که قرار است حکومت را به دست گیرد.
این حدیث نه تنها در تأیید ادعای مؤلف مبنی بر این که «معمولاً شیعیان در هر دوره امید داشتند که این موضوع در روزگار آنان روى دهد» نیست، بلکه برخلاف آن، نشان می دهد که راوی ـ گرچه مصداق «صاحب الامر» را نمی شناسد ولی ـ امام وقت را مصداق حضرت صاحب الامر نمی داند، حتی این را احتمال هم نمی دهد؛ زیرا بیان می کند که با راهنمایی های امام چهارم علیه السلام، اگر«صاحب الامرعلیه السلام» را در جایی ببیند می شناسد؛ و با این وصف، امام باقرعلیه السلام را مصداق «صاحب الامرعلیه السلام» نیافته، بلکه از امام می خواهد که نام «صاحب الامرعلیه السلام» را به وی بگوید، ولی حضرت نمی پذیرد.
مضمون این روایت، مخالف ادعای مؤلف کتاب است.
2ـ1ـ1ـ روایت غیبت نعمانی/ 266: دو حدیث(8) با مضمونی مشابه
1ـ2ـ1ـ1ـ بنابر یکی از احادیث امام صادقعلیه السلام فرموده است: «منادی از آسمان به نام «صاحب هذا الامر» ندا درخواهد داد که «امر [حکومت] از آن او است» پس جنگ برای چه؟»
در حدیث دوم نیز امامعلیه السلام مى‏فرماید: «این امر که به سوی آن گردن می کشید (و چشم انتظار آن هستید) واقع نخواهد شد تا این که منادیی از آسمان به نام «صاحب هذا الامر» ندا دردهد «امر [حکومت] از آنِ «صاحب الامر» است» پس جنگ بر چه اساس؟»
مؤلف، روایات فوق را به عنوان شاهد بر این ادعا آورده است: «شیعیان اعتقاد داشتند که هر وقت شرایط و مقتضیات فراهم شود ... امام آن دوره شمشیر برگرفته و قیام خواهد کرد ... معمولاً شیعیان در هر دوره امید داشتند که این موضوع در روزگار آنان روى دهد» در صورتی که دو حدیث فوق هیچ دلالت ضروری بر اعتقاد خاصی ندارد. از این احادیث فهمیده می شود که امام علیه السلام از عجله ورزی گروهی از مسلمانان برای در اختیارگرفتن حکومت از راه جنگیدن با حکومت وقت، ناخشنود است و تأکید مى‏فرماید که این موضوع به دست «صاحب این امر» که نامش از آسمان اعلام خواهد شد تحقق می یابد و نه قبل از آن.
ملاحظه این احادیث بیانگر این است که مخاطبین حضرت، از ایشان توقع یا امید قیام ندارند چه رسد به وجود یک اعتقاد، مبنی بر«شمشیر برگرفتن و قیام کردن امام».
این نکته نیز قابل ذکر است که سؤال امامعلیه السلام در آخر هر دو روایت، که می پرسد: «ففیم القتال؟» و «فعلی ما القتال؟» یا نشان از وقوع یک قتال دارد، مانند قیام سادات بنی الحسنعلیه السلام، که در این فرض امام صادقعلیه السلام به این اقدام معترض است و به نشانه اعتراض مى‏فرماید: «بر چه اساس جنگ به راه انداخته اند؟» ویا ممکن است به این معنی باشد که «بر چه مبنایی به دنبال جنگ هستید (یا هستند)؟» در فرض اول، قتال از سوی دیگران رخ داده و اساساً توقع قیام امام علیه السلام مطرح نیست. در فرض دوم نیز سخن از این است که افراد مورد نظر حضرت، خواهان جنگ هستند، اما نه الزاماً از سوی امام علیه السلام و حتی در آن فرض، نه به عنوان یک اعتقاد.
3ـ1ـ1ـ روایت غیبت نعمانی /295
1ـ3ـ1ـ1ـ در این حدیث از علی بن یقطین نقل شده که می گوید: «حضرت موسی بن جعفرعلیه السلام به من فرمود: ای علی! شیعیان دویست سال است که با آرزوها پرورده شده اند.» و یقطین به پسرش علی گفت: چگونه است که به ما گفته شد [وعده داده شد] و محقق گردید (یعنی تشکیل حکومت بنی عباس) و به شما گفته شد و محقق نگردید؟ ابن یقطین پاسخ داد: آن چه به شما و ما گفته شده، از یک منبع بوده، الّا این که زمان امر شما دررسید پس چنان که گفته شده بود محقق گشت و زمان امر ما نرسیده، لذا ما را با امیدها دل مشغول ساختند، چرا که اگر گفته می شد این امر جز با گذشت دویست، سیصد سال محقق نمی شود، دل ها سخت می شد و عموم مردم از ایمان به اسلام برمی گشتند، از این رو به ما گفته شد که این امر بسیار زود و نزدیک خواهد بود تا دل های مردم بدان انس گیرد و همین مطلب مایه نزدیک شدن فرج گردد.» (9)
در مقام بررسی، ابتدا یادآور می شویم که بخش عمده این نقل، کلام علی بن یقطین (و نه کلام امام) و مخاطب وی، پدرش، از اتباع بنی عباس بوده است(10)، هم چنین متن حدیث و اظهار نظر علی راجع به وعده حکومت بنی عباس نیز حکایت از سخن گفتن همراه با نوعی تقیه دارد. در مجموع، در برداشت از متن حدیث، باید قواعد استنباط، لحاظ گردد.
اما درباره آن چه که به بحث جاری کتاب مربوط می شود، باید گفت که بر اساس این حدیث، امام مى‏فرماید از ابتدا به شیعیان امیدواری داده می شده است.
سؤال این جا است که چه امیدی مورد نظر بوده که در کل دوره نزدیک به دویست ساله امامت، در بین شیعیان برقرار بوده است؟ قطعاً کسی نمی تواند ادعا کند توقع قیام از یکایک ائمه طاهرین علیه السلام بوده است؛ زیرا قرینه ای وجود ندارد که در طول بیست و پنج سال خانه نشینی امیرالمؤمنین علیه السلام، یا ده سال امامت حضرت مجتبی علیه السلام، یا حتی ده سال امامت حضرت سیدالشهداءعلیه السلام و هم چنین دوران امام سجادعلیه السلام، چنین توقعی از آنان می رفته است!
باید گفت که استناد به مضمون مجمل این حدیث، آن هم بدون هیچ شرح و توضیح، کمکی به روشن ساختن پازل تاریخی، که مقصود مؤلف کتاب بود، نمی کند. در نتیجه این حدیث هم، دلالت روشنی بر مدعای مؤلف ندارد.
4ـ1ـ1ـ روایت کافی/ 369:1 همان روایت اخیر غیبت نعمانی است.
1ـ 4ـ1ـ1ـ راوی می گوید: «در محضر امام صادقعلیه السلام سخن از ملوک آل فلان به میان آمد، حضرت فرمود: «مردم به دلیل عجله ورزیدن شان نسبت به این امر [که طبعاً منظور، امر حکومت است] هلاک شدند. خداوند به دلیل عجله بندگان، شتاب نمی کند. این امر سرآمدی دارد که بدان منتهی خواهد شد و وقتی آن زمان برسد، لحظه ای از آن پس یا پیش نخواهند افتاد».(11)
حدیث بیان می کند که امامعلیه السلام، تعجیل در اصلاح امور را رد می کند و این امر را به سرآمد مقدّر آن ارجاع می دهد. نیز به عده ای که در اقدام جهت تصاحب حکومت عجله می ورزیده اند معترض است؛ اما حدیث گویای این نیست که آن افراد مورد اعتراض، گروهی از شیعیان بوده اند که عقیده یا حتی امید داشته اند امام صادقعلیه السلام قیام کند. بلکه قرائن تاریخی، خلاف این مسئله را ثابت می کند.
در نتیجه، این حدیث هم تأییدی بر ادعای مؤلف نیست.
5ـ1ـ1ـ روایت کافی/ 80:8
1ـ5ـ1ـ1ـ راوی به امام باقرعلیه السلام عرض می کند: «لَقَدْ تَرَکْنَا أَسْوَاقَنَا انْتِظَاراً لِهَذَا الْأَمْرِ حَتَّى لَیُوشِکُ الرَّجُلُ مِنَّا أَنْ یَسْأَلَ فِی یَدِهِ؛12 ما کسب و کارمان را در انتظار این امر رها کرده ایم تا جایی که نزدیک است برخی از ما به فقر بیفتد.» این روایت، بر خلاف موارد قبلی، تناسبی ظاهری با ادعای کتاب دارد ولی با قدری تأمل فرو می ریزد. این روایت بیان می کند که عده ای چشم انتظار رخدادی منجر به تغییر وضعیت بوده اند، اما مؤلف کتاب، این حدیث را برای این ادعا سند آورده است: «شیعیان اعتقاد داشتند که هر وقت شرایط و مقتضیات فراهم شود...امام آن دوره شمشیر برگرفته و قیام خواهد کرد.»
راوی روایت فوق در ادامه از امام علیه السلام پرسیده: «اگر قبل از درک کردن قائم عجل الله تعالی از دنیا بروم چطور می شود؟» و حضرت در پاسخ می فرماید: «هر که از شما بر این قصد باشد که در صورت درک کردن «قائم آل محمدصلی الله علیه و آله» او را یاری کند، مانند جنگاوری است که با شمشیرش همراه او می جنگد...».
بدین ترتیب، گرچه این روایت نشانه شدت چشم انتظاری عده ای برای تغییر وضعیت است، اما اولاً از تتمه روایت، عقیده راوی، مبنی بر این که قیام و اصلاح به عهده «قائم آل محمدصلی الله علیه و آله» است و ایشان شخصی غیر از امام باقرعلیه السلام هستند معلوم می شود.
ثانیاً این که وی انتظار وقوع «هَذَا الْأَمْر» را مطرح کرده ممکن است به معانی مختلفی باشد، همچنان که در روایت 3/14 خواهد آمد که راوی به امام رضاعلیه السلام می گوید ما امیدواریم شما «صاحبُ هَذَا الْأَمْرِ» باشید در صورتی که اصلاً منظور قدرت گرفتن از طریق قیام نیست.
ثالثاً مؤلف که روایت را به عنوان شاهد ذکر کرده باید توضیح دهد که منظور راوی از «هَذَا الْأَمْر» و از این سخن که: «ما کسب و کارمان را در انتظار این امر رها کرده ایم ...» چیست و اگر قیام قریب الوقوعی مورد نظرش بوده ـ چنان که ادعای کتاب این است ـ چرا می پرسد: «اگر قبل از درک کردن قائمf از دنیا بروم چطور می شود؟»
ایشان نباید به صرف هم سویی ظاهری در ابتدای حدیث با ادعای مطرح در کتاب، آن را به عنوان شاهد ذکر می کردند.
نهایت این که راوی فوق، اعتقاد به ضرورت قیام امام وقت ندارد. در نتیجه این روایت نیز، ادعای متن کتاب را ثابت نمی کند.
نویسنده تا این جا، فرضیه «اعتقاد» شیعیان به این امر را مطرح کرد که «هر وقت شرایط و مقتضیات فراهم شود و زمان مناسب فرا رسد امام آن دوره شمشیر برگرفته و قیام خواهد کرد.» اما در مدارک ارائه شده، این موضوع ثابت نشد و حتی یکی از روایات فوق هم مؤید این ادعا نبود.
روایات مذکور در مجموع بیش از این را نمی رساند که شیعیان از وضع دشوار موجود و مهجور بودن ائمه علیه السلام ناخشنود، و چشم انتظار فرج نسبی یا کلی بودند، اما نه الزاماً از رهگذر قیام امام وقت، تا چه رسد به این که چنین امری، یک اعتقاد شیعی بوده باشد. برخی از این روایات نشان می داد که راوی، دقیقاً معتقد است فرج کلی باید به دست «قائم آل محمدصلی الله علیه و آله» محقق شود ـ و بر خلاف فرضیه نویسنده ـ می داند که آن حضرت، فردی غیر از امام وقت است.
2ـ ارتباط دادن موضوع، با عقیده «قائمیت»
نویسنده در ادامه، «عقیده» یا «امید» یادشده را با «اعتقاد به قائمیت» گره زده و نوشته است :
صفحه 34/ دست کم از اواخر قرن اول هجری2، انتظار و اعتقاد به ظهور یک منجی و رهایی بخش انقلابی از دودمان پیامبرصلی الله علیه و آله که در آینده ظهور کرده و نظام فاسد ظلم و ستم را در هم ریخته و حکومت عدل و قسط را پی ریزی خواهد نمود، در همه قشرهای جامعه اسلامی وجود داشته است. این منجی رهایی بخش را شیعیان با نام قائم می شناختند.
عبارت اخیر درباره پیشینه عقیده به مهدویت، دست کم مضمونی غلط انداز دارد؛ زیرا القا می کند که این اعتقاد، متأخر از دوران حیات رسول خداصلی الله علیه و آله است. البته تعبیر «دست کم»، جای توجیه را بازمی گذارد و عبارت را به حالت «دو پهلو» در می آورد. به هر تقدیر از بررسی بیشتر این مطلب می گذریم.
1ـ2ـ توقع قیـــام از امام باقرعلیه السلام
در ادامه متن کتاب آمده:
صفحه34/ در نخستین سالهاى قرن دوم هجرى که نارضایتى عمومى از بنى‏امیّه بالا گرفته و نظام خلافت اموى رو به ضعف نهاده بود بسیارى از مردم امید داشتند که رئیس خاندان پیامبر در آن عصر، امام محمد باقرعلیه السلام رهبرى نهضت را به دست گرفته و قیام خواهد کرد.3 امّا امام به این انتظار و توقّع عمومى پاسخ مثبت نداد. این عکس العمل، شیعیان را که در ذهنیّت آنان، امام حقّ از خاندان پیامبر در صورت فراهم شدن شرایط مناسب باید بى‏درنگ براى احقاق حقّ خود و برپا کردن نظام عدل و قسط به پا مى‏خاست دچار حیرت کرد.
در این فراز هم دوگانگی تعابیر، درست مانند بخش قبل وجود دارد.
نویسنده، ابتدا از «امید» مردم به نهضت امام پنجم علیه السلام سخن گفته، اما بلافاصله شیعیان را چنین توصیف کرده است که ذهنیت آنان حکم می کرد که در شرایط مناسب، «امام باید بی درنگ قیام کند.» و این «باید» آن قدر پررنگ بود که محقق نشدنش، آنان را به «حیرت» می افکند و زمینه تغییر در رویکرد آنان به عقیده امامت را پیش می آورد.
2ـ2ـ بررسی مدارک «ذهنیت شیعیان درباره ضرورت قیام ضداموی امام باقرعلیه السلام»
درباره این ادعا، چهار حدیث در پاورقی به عنوان مدرک ارائه شده است: محاسن برقی:173؛ کافی 80: 8 و341؛ هدایه خصیبی: 242و243
1ـ2ـ2ـ روایت محاسن
روایت محاسن، متن خلاصه تری از همان روایت قبل (کافی 80:8) است که بررسی شد و بر اساس آن، راوی به قیام و اصلاح توسط «قائم آل محمدصلی الله علیه و آله» عقیده داشته است، و از امام باقرعلیه السلام می پرسید: «اگر قبل از درک حضور قائم علیه السلام بمیرم، چه می شود؟»
لذا بر خلاف ادعای مؤلف، این روایت ثابت نمی کند راوی به قیام امام باقرعلیه السلام اعتقادی که برآورده نشدنش منجر به حیرت گردد، داشته است.
2ـ2ـ2ـ روایات کافی/ 8: 341
2/9. زراره نقل می کند که در حضور امام باقرعلیه السلام سخن از دولت بنی امیه گفته شد، عده ای از اصحاب به ایشان عرض کردند: «إِنَّمَا نَرْجُو أَنْ تَکُونَ صَاحِبَهُمْ وَ أَنْ یُظْهِرَ اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ هَذَا الْأَمْرَ عَلَى یَدَیْکَ؛(13) ما امیدواریم که شما همراه آنان باشید و خداوند این امر را بر دستان شما آشکار سازد.» امام علیه السلام در پاسخ فرمود که نمی خواهد همراه آنان باشد که یاران آن ها زنازادگانند و ...
در مقام بررسی باید گفت: طبعاً فضای حاکم بر سخن، مربوط به زمانِ درگرفتنِ قیام هایی علیه بنی امیه است که در نهایت، به استقرار دولت بنی عباس منجر شد. در غیر این صورت معنا نداشت که اصحاب، اظهار امیدواری کنند تا امام علیه السلام همراه بنی امیه ـ شاید هم منظور، این است که همراه مخالفان بنی امیه ـ باشند (ان تکون صاحبهم)؛ پس آنان امیدوار بوده اند تا امام علیه السلام به نوعی در خلال این درگیری ها، شرکت نماید و نهایتاً در رأس حکومت قرار گیرد.(14)
بر این اساس، آن چه باعث شده افرادی به حضور امام علیه السلام در منازعات، امیدواری نشان دهند، حوادث خاص سیاسی، در کنار عقیده پیشینی شیعیان، مبنی بر حق حاکمیت امام بوده است، نه عقیده پیشینی آنان به «ضرورت قیام بی درنگ امام» که آن هم به شکلی که خودداری از این وظیفه، حیرت خیز، شوک دهنده و موجب تجدید نظر اعتقادی در امامت گردد.
توضیح آن که با توجه به اعتقاد شیعیان مبنی بر «تعلق حق الهی حکومت به ائمه معصومینعلیه السلام»، بسیار طبیعی بود که وقتی زمینه های اجتماعی برای تغییر حکومت فراهم شد، آنان (یا گروهی از آنان) امیدوار شوند تا جهت حوادث، به سمتی منجر به حاکمیت امام پیش رود، اعم از آن که این اتفاق، با دخالت مستقیم امام علیه السلام در منازعات رخ دهد یا بدون آن. به بیان دیگر، چنین دیدگاهی، اساساً ناظر به «حق حاکمیت امام» است و نه «وظیفه قیام توسط امام». این وضعیت، کاملاً متفاوت است با آن چه مؤلف کتاب ترسیم می کند، مبنی بر این که:
ـ این مسئله، انتظار و اعتقادی عمومی، ناظر به وظایف مقام امامت بوده است.
ـ انتظار بدین شکل بوده که امام علیه السلام باید «در صورت فراهم شدن شرایط مناسب، بى‏درنگ به پا مى‏خاست.»
ـ و از همه مهم تر این که انتظار یاد شده چنان بوده است که محقق نشدنش «موجب حیرت شیعیان» می گردید.
بنابراین، روایت یادشده، در جهت تأیید ادعای مؤلف کتاب نیست.
3ـ2ـ2ـ روایت هدایه خصیبی
1ـ3ـ2ـ2ـ در این روایت آمده است که راوی مصرّاً از امام باقرعلیه السلام سؤال می کند که آیا ایشان «قائم آل محمدصلی الله علیه و آله» هستند یا نه؟(15) و حضرت به نحوی که معلوم است چندان مایل به طرح این مسئله نیست، نهایتاً وی را متوجه می سازد که پاسخ منفی است.
این روایت حکایت می کند که مصداق «قائم آل محمدصلی الله علیه و آله» برای برخی شیعیان پوشیده بوده به طوری که امام علیه السلام، حتی همین مطلب را که ایشان مصداق «قائم آل محمدصلی الله علیه و آله» نیستند، به راحتی بیان نکرده اند، البته نهایت اختفای این موضوع، امری پنهان در تاریخ تشیع نیست و شواهد فراوانی دارد، اما در این روایت هیچ نشانه ای از حیرت راوی نسبت به اصل امامت (اعم از این که ناشی از ندانستن مصداق «قائم آل محمدصلی الله علیه و آله» یا هر مطلب دیگر باشد) وجود ندارد، ضمن آن که اساساً وی توقع قیام از حضرت نداشته، بلکه به این که امامعلیه السلام، مصداق «قائم آل محمدصلی الله علیه و آله» است یا خیر، سؤال داشته است. در نتیجه، این حدیث هم، دلالتی بر مدعای مؤلف ندارد.
3ـ2ـ بررسی موضوع «عقیده به قائمیت» در کتاب
چنان که گفته شد، نویسنده تا این جا، بحث را بدان سو برد که شیعیان همواره از امامان علیه السلام توقع قیام مسلحانه داشتند. ایشان سپس با طرح بی مقدمه این مطلب که «انتظار ظهور یک منجی انقلابی از دودمان پیامبرصلی الله علیه و آله، دست کم از اواخر قرن اول هجری رواج داشته و شیعیان این منجی را با نام قائم می شناختند»؛ بحث خود را به موضوع «قائمیت» گره زده است. در نتیجه ماحصل ادعا، به طور تلویحی این شده که شیعیان همواره چشم انتظار بودند تا امام وقت، دست به قیام بزند و چه بسا این انتظار به مصداقیت «امام قائم» بوده است.
ایشان می نویسد:
هنگامى که از امام [پنجمعلیه السلام] سؤال شد چرا وى علی رغم خیل عظیم طرفداران خود در عراق دست به قیام موعود و مورد انتظار عمومى نمى‏زند؟ حضرت پاسخ داد که وى قائم منتظر نیست و قائم/ص35/ در آینده هنگامى که زمانِ کاملاً مناسب فرارسد ظهور خواهد فرمود.1
ملاحظه می شود که در پاراگراف بالا، مطالبه شیعیان از امام علیه السلام، نه صرفاً «قیام»، بلکه «قیام موعود» شمرده شده است. در واقع مؤلف با عبارات فوق، گره میان «توقع شیعیان به قیام امام» را با «عقیده به قائمیت» محکم تر ساخته است ـ بدون آن که به مطلب تصریح نماید.
در نتیجه لازم است مؤلف در این جا، مدارکی ارائه نماید که ثابت کند شیعیان عقیده داشته اند امام علیه السلام باید در برابر بنی امیه قیام کند، تا حدی که امتناع حضرت از این کار آنان را حیرت زده می ساخت، ضمن این که آنان، امام را مصداق «قائم آل محمدصلی الله علیه و آله» می دانستند.

ادامه مطلب

پی نوشت ها :

1 . CRISI AND CONSOLIDATIONIN THE FORMATIVE PERIOD OF SHI›ITE ISLAM
21. شماره پاورقیهای متن کتاب را در نقلها ذکر کردیم، زیرا در نقد به این شمارهها اشاره خواهیم کرد.
3. نخستین مدرک ارائه شده (پاورقی 2 از صفحه33) چنین است: «ببینید رساله حسن بن محمد بن حنفیه را در باب ارجاء : 24»
درباره ارجاع دادن به رساله فوقالذکر، مطلبی را عیناً از مقاله نقد جناب حجةالاسلام حسن طارمی راد، از شماره نوزدهم فصلنامه سفینه نقل میکنیم. در مقاله مذکور، ذیل ارجاعی که در صفحه 32 کتاب «مکتب در فرایند تکامل» به رساله « حسن بن محمد بن حنفیه» داده شده، میخوانیم: « حسن بن محمد حنفیه کسی است که کیسانیه او را امام خود می دانستند. وی ظاهرا پس از شکست قیام مختار و سلطه مجدد امویان، با نگارش این رساله کوتاه پیوستگی خود را به جریان حاکم اعلام کرد، از شیعه ( بنا بر برخی نسخه ها : سبئیه) تبری جست و تقدم دو خلیفه نخست بر امام علی علیه السلام را به مثابه یک عقیده پذیرفت و آن را «ارجاء» نامید. لغت ارجاء به معنای تأخیر انداختن است. رساله ارجاء درباره این موضوع است که خداوند خلافت امیر المومنینعلیه السلام را علیرغم افضلیت آن حضرت، به تأخیر انداخت و خلافت ایشان را پس از خلافت ابوبکر، عمر و عثمان قرار داد. هدف این رساله در واقع رد اعتقاد شیعه به نص و منصوص بودن ائمه علیهم السلام است. از این رو، پیروان این دیدگاه در لسان ائمه علیهم السلام، به مرجئه معروف شدند؛ یعنی کسانی که قائل به عقب افتادن و تأخیر در خلافت امیرمؤمنان علیه السلام بودند و مرجئه در آن هنگام به معنای جریانی در مقابل شیعه بوده است. بنابراین، این گروه با گروه دیگری که بعد ها به مرجئه معروف شدند متفاوتند. در کتاب الزینة ابو حاتم رازی همین معنا شرح داده شده است: « والمرجئه هو لقب قد لزم کل من فضل ابابکر و عمر علی علی بن ابیطالب کما ان التشیع هو لقب قد لزم کل من فضل علیا علی ابی بکر و عمر». در کتاب کافی نیز از امام صادق علیه السلام نقل شده است که به جوانان خود اعتقادات دینی را آموزش دهید تا مرجئه آنها را منحرف نکنند؛ که منظور از مرجئه همین گروه است. حال باید از نویسنده سؤال کرد که آیا برای معرفی شیعه در قرن اول، منبعی بهتر از نامه یکی از مخالفان عقیدتی شیعه یعنی حسن بن محمد حنفیه در اختیار ایشان نبوده است؟
4. الغیبة للنعمانی، ص 287/ 7 :... عن المفضل بن عمر، قال: کنت عند أبی عبد الله علیه السلام بالطواف، فنظر إلیّ و قال لی: «یا مفضل ما لی أراک مهموماً متغیر اللون»؟ قال: فقلت له: جعلت فداک! نظری إلى بنی العباس و ما فی أیدیهم من هذا الملک و السلطان و الجبروت؟! فلو کان ذلک لکم لکنّا فیه معکم. فقال: «یا مفضل أما لو کان ذلک لم یکن إلا سیاسة اللیل و سباحة النهار و أکل الجشب و لبس الخشن شبه أمیر المؤمنین علیه السلام و إلا فالنار فزوی ذلک عنّا، فصرنا نأکل و نشرب و هل رأیت ظلامة جعلها الله نعمة مثل هذا»!
5. الغیبة للنعمانی، ص 288 / 8:... عن عمرو بن شمر، قال: کنت عند أبی عبد الله علیه السلام فی بیته و البیت غاص بأهله، فأقبل الناس یسألونه، فلا یسأل عن شی‏ء إلا أجاب فیه‏؛ فبکیتُ من ناحیة البیت. فقال: «ما یبکیک یا عمرو»؟ قلت: جعلت فداک، و کیف لا أبکی و هل فی هذه الأمة مثلک و الباب مغلق علیک و الستر مرخى علیک؟ فقال: «لا تبک یا عمرو، نأکل أکثر الطیب و نلبس اللین و لو کان الذی تقول لم یکن إلا أکل الجشب و لبس الخشن مثل أمیر المؤمنین علی بن أبی طالبعلیه السلام و إلا فمعالجة الأغلال فی النار».
6. 16ـ .. عن أبی بصیر عن أبی عبد الله علیه السلام ، قال: قلت له: ما لهذا الأمر أمد ینتهی إلیه و یریح أبداننا؟ قال: «بلى، و لکنکم أذعتم فأخره الله».
7. 2ـ .. عن أبی خالد الکابلی، قال: لما مضى علی بن الحسین علیه السلام، دخلت على محمد بن علی الباقرعلیه السلام، فقلت له: جعلت فداک، قد عرفت انقطاعی إلى أبیک و أنسی به و وحشتی من الناس! قال: «صدقت یا أبا خالد، فترید ما ذا»؟ قلت: جعلت فداک، لقد وصف لی أبوک صاحب هذا الأمر بصفة لو رأیته فی بعض الطریق لأخذت بیده. قال: «فترید ما ذا یا أبا خالد»؟ قلت: أرید أن تسمیه لی حتى أعرفه باسمه. فقال: «سألتنی و الله یا أبا خالد عن سؤال مجهد، و لقد سألتنی عن أمر ما کنت محدثاً به أحداً و لو کنت محدثاً به أحداً لحدثتک، و لقد سألتنی عن أمر لو أن بنی فاطمة عرفوه حرصوا على أن یقطعوه بضعة بضعة».
8. الغیبةللنعمانی ص : 266.. : 33ـ .. عن عبد الله بن سنان قال: سمعت أبا عبد الله علیه السلام یقول: «إنه ینادی باسم صاحب هذا الأمر مناد من السماء: ألا إن الأمر لفلان بن فلان؛ ففیم القتال؟»
34ـ .. عن عبد الله بن سنان قال: سمعت أبا عبد الله علیه السلام یقول: «لا یکون هذا الأمر الذی تمدون إلیه أعناقکم حتّى ینادی منادٍ من السماء: ألا إنّ فلاناً صاحب الأمر؛ فعلى م القتال؟».
9. الغیبةللنعمانی، ص : 295: 14ـ .. عن أبیه علی بن یقطین، قال: قال لی أبو الحسن موسى بن جعفر علیه السلام: «یا علی الشیعة تربى بالأمانی منذ مائتی سنة».
قال: و قال یقطین لابنه علی بن یقطین: ما بالنا قیل لنا فکان و قیل لکم فلم یکن یعنی أمر بنی العباس فقال له علی إن الذی قیل لکم و لنا کان من مخرج واحد غیر أن أمرکم حضر وقته فأعطیتم محضه فکان کما قیل لکم و إن أمرنا لم یحضر فعللنا بالأمانی فلو قیل لنا إن هذا الأمر لا یکون إلا إلى مائتی سنة أو ثلاثمائة سنة لقست القلوب و لرجع عامة الناس عن الإیمان إلى الإسلام و لکن قالوا ما أسرعه و ما أقربه تألفا لقلوب الناس و تقریبا للفرج.
10. بحارالأنوار، 52/102: بیان: قوله «تربى بالأمانی»؛ أی یربیهم و یصلحهم أئمتهم بأن یمنوهم تعجیل الفرج و قرب ظهور الحق لئلا یرتدوا و ییأسوا.... و یقطین کان من أتباع بنی العباس فقال لابنه علی، الذی کان من خواص الکاظم علیه السلام ما بالنا وعدنا دولة بنی العباس على لسان الرسول و الأئمة صلوات الله علیهم فظهر ما قالوا و وعدوا و أخبروا بظهور دولة أئمتکم فلم یحصل و الجواب متین ظاهر مأخوذ عن الإمام کما سیأتی.
11. 7ـ .. عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام، قَالَ: ذَکَرْنَا عِنْدَهُ مُلُوکَ آلِ فُلَانٍ؛ فَقَالَ: إِنَّمَا هَلَکَ النَّاسُ مِنِ اسْتِعْجَالِهِمْ لِهَذَا الْأَمْرِ إِنَّ اللهَ لَا یَعْجَلُ لِعَجَلَةِ الْعِبَادِ إِنَّ لِهَذَا الْأَمْرِ غَایَةً یَنْتَهِی إِلَیْهَا فَلَوْ قَدْ بَلَغُوهَا لَمْ یَسْتَقْدِمُوا سَاعَةً وَ لَمْ یَسْتَأْخِروا. این حدیث در غیبت نعمانی/266 نیز نقل شده است.
12. 37ـ ..عَنْهُ عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ عُقْبَةَ عَنْ عُمَرَ بْنِ أَبَانٍ الْکَلْبِیِّ عَنْ عَبْدِ الْحَمِیدِ الْوَاسِطِیِّ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ: قُلْتُ لَهُ: أَصْلَحَکَ اللهُ، لَقَدْ تَرَکْنَا أَسْوَاقَنَا انْتِظَاراً لِهَذَا الْأَمْرِ حَتَّى لَیُوشِکُ الرَّجُلُ مِنَّا أَنْ یَسْأَلَ فِی یَدِهِ. فَقَالَ: «یَا [أَبَا] عَبْدِ الْحَمِیدِ أَ تَرَى مَنْ حَبَسَ نَفْسَهُ عَلَى الله لَا یَجْعَلُ اللهُ لَهُ مَخْرَجاً بَلَى وَ اللَّهِ لَیَجْعَلَنَّ اللهُ لَهُ مَخْرَجاً رَحِمَ اللهُ عَبْداً أَحْیَا أَمْرَنَا قُلْتُ أَصْلَحَکَ اللهُ إِنَّ هَؤُلَاءِ الْمُرْجِئَةَ یَقُولُونَ مَا عَلَیْنَا أَنْ نَکُونَ عَلَى الَّذِی نَحْنُ عَلَیْهِ‏ حَتَّى إِذَا جَاءَ مَا تَقُولُونَ کُنَّا نَحْنُ وَ أَنْتُمْ سَوَاءً فَقَالَ یَا عَبْدَ الْحَمِیدِ صَدَقُوا مَنْ تَابَ تَابَ اللهُ عَلَیْهِ وَ مَنْ أَسَرَّ نِفَاقاً فَلَا یُرْغِمُ اللهُ إِلَّا بِأَنْفِهِ وَ مَنْ أَظْهَرَ أَمْرَنَا أَهْرَقَ اللهُ دَمَهُ یَذْبَحُهُمُ اللهُ عَلَى الْإِسْلَامِ کَمَا یَذْبَحُ الْقَصَّابُ شَاتَهُ قَالَ قُلْتُ فَنَحْنُ یَوْمَئِذٍ وَ النَّاسُ فِیهِ سَوَاءٌ قَالَ لَا أَنْتُمْ یَوْمَئِذٍ سَنَامُ الْأَرْضِ وَ حُکَّامُهَا لَا یَسَعُنَا فِی دِینِنَا إِلَّا ذَلِکَ [نقطه چین جای همین حذفیها است]...». قُلْتُ: فَإِنْ مِتُّ قَبْلَ أَنْ أُدْرِکَ الْقَائِمَ علیه السلام؟ قَالَ: «إِنَّ الْقَائِلَ مِنْکُمْ إِذَا قَالَ: إِنْ أَدْرَکْتُ قَائِمَ آلِ مُحَمَّدٍ نَصَرْتُهُ کَالْمُقَارِعِ مَعَهُ بِسَیْفِهِ وَ الشَّهَادَةُ مَعَهُ [له] شَهَادَتَانِ».
13. 538ـ .. عَنْ زُرَارَة،َ قَالَ: کَانَ أَبُو جَعْفَرٍ علیه السلام فِی الْمَسْجِدِ الْحَرَام،ِ فَذَکَرَ بَنِی أُمَیَّةَ وَ دَوْلَتَهُمْ؛ فَقَالَ لَهُ بَعْضُ أَصْحَابِهِ: إِنَّمَا نَرْجُو أَنْ تَکُونَ صَاحِبَهُمْ وَ أَنْ یُظْهِرَ اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ هَذَا الْأَمْرَ عَلَى یَدَیْکَ. فَقَالَ: «مَا أَنَا بِصَاحِبِهِمْ وَ لَا یَسُرُّنِی أَنْ أَکُونَ صَاحِبَهُمْ إِنَّ أَصْحَابَهُمْ أَوْلَادُ الزِّنَا؛ إِنَّ اللهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى لَمْ یَخْلُقْ مُنْذُ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ سِنِینَ وَ لَا أَیَّاماً أَقْصَرَ مِنْ سِنِینِهِمْ وَ أَیَّامِهِمْ. إِنَّ اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ یَأْمُرُ الْمَلَکَ الَّذِی فِی یَدِهِ الْفَلَکُ فَیَطْوِیهِ طَیّاً».
14. ممکن است در متن روایت، از نقطه نظر نشان دادن دیدگاه اصحاب، ابهام به نظر برسد و این سؤال به روشنی پاسخ نیابد که منظور کسی ـ یا کسانی ـ که امامعلیه السلام را مخاطب قرار داده اند؛ دقیقاً چیست. اما این ابهام نیز، مشکل را متوجه آقای مدرسی می کند که چگونه از نقلی که معنایش روشن نیست، به عنوان شاهد استفاده کرده است؟
15. عن الحکم بن أبی نعیم، قال: أتیت أبا جعفر علیه السلام وهو بالمدینة، فقلت له: علی نذر بین الرکن والمقام إن أنا لقیتک أن لا أخرج من المدینة حتى أعلم أنک قائم آل محمد أم لا؟ فلم یجبنی بشئ، فأقمت ثلاثین یوماً، ثم استقبلنی فی طریق فقال: «یا حکم وإنک له هنا بعد»، فقلت: نعم إنی أخبرتک بما جعلت لله علی، فلم تأمرنی ولم تنهنی عن شئ ولم تجبنی بشئ؟ فقال: «بکر علی غدوة المنزل»، فغدوت علیه فقال علیه السلام: «سل عن حاجتک»، فقلت: إنی جعلت لله علی نذراً وصیاماً وصدقة بین الرکن والمقام إن أنا لقیتک أن لا أخرج من المدینة حتى أعلم أنک قائم آل محمد أم لا، فإن کنت أنت رابطتک و إن لم تکن أنت، سرت فی الأرض فطلبت المعاش. فقال: «یا حکم، کلنا قائم بأمر الله». قلت: فأنت المهدی؟ قال: «کلنا نهدی إلى الله». قلت: فأنت صاحب السیف؟ قال: «کلنا صاحب السیف ووارث السیف». قلت: فأنت الذی تقتل أعداء الله ویعز بک أولیاء الله ویظهر بک دین الله؟ فقال: «یا حکم، کیف أکون أنا وقد بلغت خمسا وأربعین [سنة]؟ و إن صاحب هذا الامر أقرب عهدا باللبن منی وأخف على ظهر الدابة» .


جستجو  

کاربران حاضر  
فعلا:
4 مهمان و 0 کاربران ثبت نام شده حاضر.

شما می‌توانید از اینجا وارد سایت شده یا ثبت نام کنید.