Welcome to تراث
منوی کاربری  
ورود کاربران  




 


 برای ورود مشکل دارید؟
 ثبت نام کاربران جدید

نقدی بر فرضیه تطور امامت شیعی بررسی استنادهای کتاب «مکتب در فرایند تکامل»، بخش مربوط به دوران امامت حضرت امام باقر علیه السلام (۲)

(5659 مجموع کلمات موجود در متن)
(1716 بار مطالعه شده است)  نسخه چاپی

نقدی بر فرضیه تطور امامت شیعی بررسی استنادهای کتاب «مکتب در فرایند تکامل»، بخش مربوط به دوران امامت حضرت امام باقر علیه السلام (۲)
جواد علاء المحدثین
فصلنامه امامت پژوهی شماره 7 - پاییز 91
برای دانلود نسخهٔ PDF مقاله بر روی اینجا کلیک کنید.


4ـ2ـ بررسی مدارک «ذهنیت شیعیان درباره شکل گیری قیام موعود، از سوی امام باقرعلیه السلام»
آن چه در پاورقی متن فوق ذکر شده، به طور عمده این موارد است: کافی342:1و 536و 368؛ غیبت نعمانی:167و 168و169و215و216و 237؛ کمال الدین325
1ـ 4ـ2ـ روایت کافی 342:1؛ غیبت نعمانی/167 و کمال الدین/32516
3/11. راوی به امام باقرعلیه السلام عرض می کند: «شیعیان شما در عراق فراوانند و در اهل بیت شما مانند شما نیست، پس چرا قیام نمی کنید؟» حضرت پاسخ می دهد: «همانا گوش به نادانان سپرده ای. من صاحب شما نیستم.» وی می پرسد: «صاحب ما کیست؟» و امام مى‏فرماید: «بنگرید، آن کسی که ولادتش از مردم پوشیده است و ...».
ملاحظه می شود که در متن این روایت، راوی می پرسد چرا علی رغم وجود شرایط لازم ـ به زعم خود اوـ امامعلیه السلام قیام نمی کنند؟
اولاً از این حدیث فهمیده نمی شود که وی قیام را وظیفه امام و از لوازم مقام امامت می دانسته است، تا چه رسد به این که اگر حضرت چنین نکند، وی دچار حیرت شود ـ آن هم حیرت در تعریف امامت، که منجر به بازتعریف از آن گردد.
چنان که گفته شد، رو به ضعف نهادن بنی امیه در زمان امام باقرعلیه السلام و اقداماتی که علیه آنان شکل می گرفت، به طور طبیعی آن حضرت را در معرض این توقع ـ از سوی بعضی، و نه الزاماً همه شیعیان ـ قرار می داد که ایشان نیز حرکتی را در این جهت انجام دهند. این توقعات الزاماً، دیدگاه اعتقادی شیعیان، به جایگاه و وظایف مقام امامت را نشان نمی دهد و به طریق اولی، دلالت بر وجود حیرت ندارد.
ثانیاً امام علیه السلام به وی گوشزد مى‏کند که این کار برعهده موعود منتظر است، نه آن که وی ابتداءً حضرت را مصداق «قائم آل محمدصلی الله علیه و آله» دانسته و یا حتی چنین احتمالی داده باشد. این هم، روش متداول ائمه معصومین علیه السلام بوده است که جابه جا، و در هر موقعیت مقتضی، تلاش در ترویج فرهنگ «مهدویت» در میان شیعیان داشته اند، لذا این روایت، جهت دهی ذهن راوی به سوی مسئله «قائمیت» توسط امام علیه السلام را نشان می دهد و نه ذهنیت قبلی وی را به این موضوع. بنابراین، این حدیث دلالتی بر مدعای مؤلف ندارد.
2ـ 4ـ2ـ روایت کافی 536:1
حدیثی است که مؤلف، قبلاً از هدایه خصیبی نقل کرده بود و در شماره 2/10 بررسی شد.
3ـ 4ـ2ـ روایت کافی 368:1
1ـ3ـ 4ـ2ـ سخنی از امام باقرعلیه السلام به ابو حمزه ثمالی بدین مضمون نقل شده که: خداوند فرجی را برای شیعیان تقدیر کرده بود ـ البته تعبیر روایت «هذا الامر» است که گفتیم معانی متفاوتی می تواند داشته باشد، اما از سیاق به دست می آید که سخن از نوعی گشایش است ـ اما این تقدیر عوض شد و به تأخیر افتاد.17 البته موضوع این این حدیث قابل بحث و سؤال برانگیز است که منظور از گشایشِ مورد اشاره چیست، اما روایت، درباره دیدگاه راوی به عملکرد امام هیچ گزارشی نمی دهد، و ربطی به مباحث مؤلف ندارد.
4ـ 4ـ2ـ روایات غیبت نعمانی، ص 168و169
1ـ 4ـ 4ـ2ـ نخستین روایت(18)، مشابه حدیث کافی 342:1 است. (ر.ک. شماره3/10) راویِ هر دو روایت نیز مشترک است. تنها تفاوت دو روایت این است که در روایت قبل، راوی توقع خود را برای قیام امامعلیه السلام بیان می کرد و نظر می داد که شیعیان شما در عراق فراوانند، اما در این حدیث می گوید: «مردم به شما چشم دوخته اند تا قیام کنید.» پاسخ امامعلیه السلام همان جواب قبل است و توضیح ما نیز همان که به دنبال حدیث قبل گذشت، یعنی شرایط سیاسی موجود، به اضافه اعتقاد شیعیان، به حق حاکمیت امامان علیه السلام، توقع اقدامی از جانب امامعلیه السلام را شکل می داد، نه الزاماً دیدگاه خاص اعتقادی به وظایف مقام امامت. متن حدیث هم ابداً از چنین دیدگاهی خبر نمی دهد، تا چه رسد به تحیر راوی در برابر امتناع امامعلیه السلام.
2ـ 4ـ 4ـ2ـ ترجمه حدیث دوم غیبت نعمانی(19) این است: «راوی می گوید: به امام رضاعلیه السلام عرض کردم: ما امیدواریم که شما «صاحب این امر» باشید و خداوند بدون شمشیر، آن را به راحتی برای شما فراهم سازد، چه این که برایتان بیعت گرفته شده و سکه به نامتان زده شده است. امامعلیه السلام فرمود:
«کسی از ما نیست که نامه ها به سویش ارسال گردد و انگشتان اشاره به سویش نشانه رود و سؤالات از وی پرسیده شود و اموال برایش ارسال گردد، مگر آن که ترور می شود یا در رختخوابش از دنیا می رود (کشته می شود)، تا آن که خداوند فرزندی از ما را برای این امر برانگیزد که ولادت و رشدش مخفی و نسبش شناخته شده است».
این روایت کاملاً ناقض نظریه آقای مدرسی و مؤید نظریه جایگزینی است که بیان شد؛ زیرا اظهار امیدواری راوی جهت حکومت یافتن امام علیه السلام اصلاً از این نقطه نظر نیست که: «شیعیان اعتقاد داشتند هر وقت شرایط و مقتضیات فراهم شود و زمان مناسب فرا رسد امام آن دوره شمشیر برگرفته و قیام خواهد کرد». نیز چنین ذهنیّتی را از شیعیان گزارش نمی کند که «امام حقّ از خاندان پیامبر در صورت فراهم شدن شرایط مناسب باید بى‏درنگ براى احقاق حقّ خود و برپا کردن نظام عدل و قسط به پا مى‏خاست.» چرا که امام رضاعلیه السلام اصلاَ در چنین شرایطی قرار نگرفت، و مسئله شمشیر در میان نبوده است، بلکه برعکس، حضرت ولایتعهدی را پذیرفت، اما همین موضوع در دل برخی از شیعیان ـ که معتقد بودند حکومت حق الهی آن حضرت است ـ امید به حکومت یافتن ایشان را ایجاد کرده بود، که اتفاقی طبیعی و کاملاً قابل درک است.
البته امام علیه السلام همین اندیشه را هم مردود شمرده و تأکید مى‏کند که این امر به دست شخصی محقق خواهد شد که خداوند برای آن مقدر فرموده است.
به علاوه در این روایت نیز، نشانه ای از عقیده داشتن راوی به این که «امام علیه السلام باید به مصداق «قائم آل محمد»» دست به قیام بزند، نیست؛ بلکه بالاتر این که اساساً این راوی، از قیام ـ که وصفی قطعی برای «قائم آل محمد» شمرده می شدـ سخن نمی گوید، بلکه امیدوار است امام علیه السلام با فرصتی که به جهت ولایتعهدی مأمون برایش پیش آمده، بتواند بدون جنگ و خون ریزی، قدرت را به دست بگیرد.
مانند موارد دیگری که قبلاً هم ملاحظه شد، راوی از زاویه اندیشه «قائمیت» سخن نمی گوید، بلکه امام علیه السلام هستند که با رد ایده و توقع راوی، تأکید می ورزند که تشکیل حکومت «آل محمدصلی الله علیه و آله»، به عهده «قائم آل محمدصلی الله علیه و آله» است.
بنابراین روایت فوق، کاملاً مخالف ادعای نویسنده است.
از این روایت، نکته ای مهم و مؤثر در بحث به دست می آید. راوی به امامعلیه السلام عرض می کند که ما امیدواریم شما «صاحب هذا الامر» باشید و این تعبیر اشاره به «قائم آل محمدصلی الله علیه و آله» ندارد؛ چون اصلاً سخن از قیام بالسیف و امثال آن نیست، در حالی که همه معتقدان به ظهور آتی «قائم آل محمدصلی الله علیه و آله» ـ حتی اگر درباره مصداق و شخص آن حضرت ابهام داشتند ـ ایشان را به عنوان فردی می شناختند که حکومت ستمگران را با قیام و مبارزه به دست خواهد گرفت.
نکته مورد نظر ما این است که راوی، علیرغم انصراف ذهنش از «قائم آل محمدصلی الله علیه و آله»، تعبیر «صاحب هذا الامر» را به کار می برد. نتیجه این که تعبیر اخیر، در دوران ائمهعلیه السلام همیشه مشعر به «قائم آل محمدصلی الله علیه و آله» نبوده، بلکه این تعبیر گاهی، کنایه از حاکم جامعه اسلامی ـ به معنای اعم کلمه ـ بوده است.
3/15. در سومین روایت، عبدالله بن عطاء(20) از امام باقرعلیه السلام می خواهد که او را از قائمعلیه السلام خبر دهد. حضرت مى‏فرماید: «به خدا قسم، نه من اویم و نه آن که به سویش گردن می کشید. ولادت او آشکار نیست ....».(21)
این روایت، ابهام راوی در مصداق قائم علیه السلام را می رساند، مضاف بر این که وی، امام علیه السلام را مصداق قائمعلیه السلام و یا لااقل مصداق قطعی نمی داند. تأکید حضرت مبنی بر این که من و «کسی که به سویش گردن می کشید» هیچ کدام «قائم» نیستیم، می تواند نشانه این باشد که گروهی ـ شاید از شیعیان ـ خواهان تغییر در وضعیت حکومتی بودند، اما همین افراد نیز چشم به سوی شخص دیگری غیر از امام باقرعلیه السلام داشته اند و حضرت آنان را هشدار می دهد که اصلاح مورد نظر شما باید توسط «قائم آل محمدصلی الله علیه و آله» تحقق یابد.
این روایت، توقع راوی نسبت به قیام نمودن شخص امام علیه السلام را ثابت نمی کند، تا چه رسد به انتظاری که محقق نشدنش، منشأ حیرت باشد.
در نتیجه این حدیث هم، در جهت اثبات نظریه ارائه شده در کتاب نیست.
5ـ2ـ عدم ارائه مدرک در موضوعی مهم چون ایجاد «شوک» در شیعیان به دلیل خودداری امام ششم علیه السلام از قیام
مؤلف در ادامه، دو تعبیر بسیار اثرگذار را که در اثبات نظریه ایشان نقش مهمی ایفا می کند، بدون هیچ سندی به کار برده است.
وی پیش از این بیان کرد که خودداری امام پنجم علیه السلام از قیام علیه بنی امیه، موجب «حیرت» شیعیان شده بود و ملاحظه شد که مدارک متعدد ارائه شده به هیچ وجه حکایت از وقوع حیرت شیعیان نداشت.
نویسنده در ادامه، و این بار بدون هیچ مدرکی، ادعا می کند که خودداری امام ششمعلیه السلام از قیام علیه بنی امیه، موجب ایجاد «شوک» در میان شیعیان شد، طوری که موجب «تجدید نظر» آنان در اندیشه های گذشته گردید:
صفحه35/ دو دهه پس از این فرزند او امام صادق علیه السلام نیز در شرایطی که بسیاری آن را عالی ترین فرصت برای اقدام امام در راه به دست آوردن حق غصب شده خاندان پیامبرصلی الله علیه و آله می دانستند از هرگونه اقدامی خودداری فرمود. شوک ناشی حاصله از این سکوت و عدم اقدام موجب شد که شیعیان در نظرات و ذهنیات قدیم خود که برای سال های طولانی بدان اندیشیده بودند، تجدید نظر کنند.
از شیوۀ نویسندۀ در ارائۀ انبوه مدارک برای موضوعات مطرح شده در کتاب انتظار می رفت که در بیان موضوعی مهمی چون این مطلب به ارائۀ مدرک بپردازد که به هر دلیل، هیچ مدرکی ارائه نکرده است.
3ـ بررسی خطاهای روشی، در بخش مورد بحث از کتاب
یکی دیگر از عللی که باعث شده مؤلف به نتایجی در بیان فرضیات خود برسد نحوه چینش مطالب کتاب و استفاده از برخی تعابیر خاص است که با روش های علمی سازگار نیست. در این بخش برخی از خطاهای روشی رخ داده در متن کتاب را ذکر می کنیم:
1ـ3ـ دوگانــگی در تعابیــر
در نخستین بندی که از کتاب نقل شد، دوگانگی تعابیر مؤلف را که «اعتقاد شیعیان» و «امید شیعیان» نسبت به موضوع «قیام مسلحانه امامان» را درپی هم آورده است، یادآور شدیم.
مؤلف درصدد نشان دادن «سیر تاریخی تغییر در عقیده امامت» است. آن چه در سیر بحث مؤلف می تواند اثر بخش باشد، عقیده خاصی درباره «ارکان و مقومات مقام امامت» است، که به مرور زمان دچار تغییر و تطور شده باشد، مانند آن که شیعیان در دورانی «ضرورت قیام مسلحانه در وقت مقتضی» را به عنوان یکی از « ارکان و مقومات مقام امامت» «معتقد بوده باشند» و پس از مدتی، با عملی نشدن این اندیشه، «عقیده آنان در باب امامت» دچار تغییر و تحول گردیده باشد، اما صِرف «امید شیعیان به قیام یا قائمیت امامان علیه السلام» نمی تواند منظور مؤلف را در بحث مورد نظر برآورد و با نتیجه گیری بعدی وی همخوانی ندارد.
از سویی مدارک مورد استناد ایشان، حداکثر می تواند در برخی موارد، امیدواری شیعیان به اقدام امام در جهت تغییر وضعیت حکومت و یا اموری از این قبیل را ـ که تفصیلش گذشت ـ گزارش کند؛ یعنی مطلبی که به اثبات ادعای مؤلف کمکی نمی کند. لذا ایشان ـ گویا در مقام جبران ضعف مدارک ـ تعابیر را، از آن چه در واقعیت یافت می شود، به سوی آن چه مقصود و همسو با ادعایش است، سوق می دهد.
تکرار این دوگانگی تعابیر، در ادامه عبارات کتاب نیز قابل ملاحظه است.
طبعاً برای خواننده کتاب، دقت در چنین مغایرت هایی دشوار است در نتیجه این دوگانگی در بیان، مانعی بر تشخیص نارسایی مدارک کتاب می شود و مخاطب را به سوی پذیرش طرح مؤلف ـ بدون آن که مدارک از آن پشتیبانی کندـ سوق می دهد.
2ـ3ـ ابهام در کاربرد کلمه «اعتقاد»
چنانچه از خلط پیش گفته، درباره کاربرد توأم تعابیر «امید» و «اعتقاد» بگذریم، نهایت ادعای مؤلف در بخش اخیر، این بود که شیعیان اعتقاد داشته اند امام در هر زمانِ مقتضی قیام خواهد کرد.
اما حتی همین بیان نیز دچار ضعف و ابهام است. منشأ این امر، ابهامی است که در کاربرد کلمه «اعتقاد» از سوی مؤلف کتاب، وجود دارد.
توضیح این که تعبیر «اعتقاد راجع به منصبی چون امامت» به چند معنا (یا به تعبیری در چند حیطه) ممکن است به کار رود:
الف) اعتقاد به مبانی اصلی و مقومات مقام امامت: یعنی اعتقادی به اموری که امامت با آن ها شکل می گیرد و تعریف می شود. اگر این مبانی در شخصی جمع شود، او امام؛ و اگر همه یا برخی موجود نباشد، نخواهد بود. «نص»، «علم» و «عصمت» از مقومات منصب امامت هستند.
ب) اعتقاد به اوصاف غیر مقوّم: یعنی اعتقاد به اوصافی که بدون آن ها نیز امامت به قوت خود باقی است؛ مثلاً اعتقاد به ولایت تکوینی امام ـ در عین اهمیت فراوان ـ جزء این دسته است، بدین معنا که مقوّم مقام امامت نبوده و فرض عدم آن، اصل عقیده به امامت را مخدوش نمی کند.
البته عدم اعتقاد به چنین اوصافی، معرفت شخص به مراتب مقامات امام را کاهش می دهد ولی اصل اعتقاد را منتفی نمی سازد.
ج) اعتقاد راجع به وظایف امامان علیه السلام: پس از پذیرش آن که شخصی با انتصاب الهی، به امامت رسیده و به تبع، معتقد شدیم که دارای «علم» و «عصمت» است، در مرحله بعد، چه بسا باورها و اعتقاداتی راجع به وظایف امام داشته باشیم. ممکن است به ادله ای، فی المثل معتقد شویم که امام باید در امر هدایت پیشقدم باشد و با مراجعه به تک تک افراد، آنان را راهنمایی کند و یا برعکس، این که افراد موظفند با مراجعه به امام، هدایت را دریافت کنند.
این اعتقاد که امام باید در راه بیان حقیقت، تا پای جان بایستد و یا در مقابل، اعتقاد به وجود «تقیه» در روند تبلیغ امامان علیه السلام و فرض های دیگر از این قبیل است.
د) اعتقاد راجع به وظایف پیروان نسبت به امامانعلیه السلام: این که معتقد باشیم اطاعت از امام و محبت به وی وظیفه ما است و...
طبعاً محققی که درصدد بررسی سیر تطور اعتقادی در تاریخ تشیع است، باید مراحل تطور و تغییر را در هر یک از چهار حوزه یاد شده، به تفکیک بررسی کند و تأثیرات متقابل آن ها را نیز لحاظ نماید.
بحث از چنین ادعاهایی مانند این که «باور شیعی همواره بر مبنای منصوص بودن امام بوده» و یا «ابتدا بر پایه منصوصیت بوده و به مرور زمان به سمت دیگری رفته» و یا شبیه این ها، در محدوده حوزه نخست می گنجد. این حوزه، مبانی اساسی امامت را شامل می شود و هرگونه تطور در آن، به معنای تحول در مبانی اعتقاد امامت، در نزد شیعیان است.
اما اگر فرضاً شیعیانی معتقد بوده باشند «امام حتماً باید قیام کند»؛ و گروهی به استناد فرموده رسول خداصلی الله علیه و آله «الحسن و الحسین امامان قاما أو قعدا» ممکن دانسته باشند که «برخی امامان دست به قیام بزنند و برخی نه» و ...، این بحث در حیطه سوم (اعتقاد راجع به وظایف امامان علیه السلام) می گنجد. اگر بر فرض ثابت شود که شیعیانی در این حیطه اخیر، میان دو عقیده مذکور و امثال آن، تغییر موضع داده اند، این به منزله «تحوّل در مبانی اصلی اعتقاد آنان به امامت» نخواهد بود، تا چه رسد که ثابت شود شیعیان در این حیطه، امید به موضوعی داشته اند و در عمل، این امید و آرزو محقق نشده است(22).
مؤلف کتاب، مطالب خود را در حیطه های مذکور تفکیک نمی کند و این موجب خلط مباحث در نتایج می شود؛ چرا که گاه ادله را در حیطه سوم مطرح می کند و نتیجه را در حیطه اول می گیرد و... .
در این بحث، تمام مدارک و دلایل ایشان ـ صرف نظر از نارسایی در دلالت ـ حداکثر راجع به دیدگاه شیعیان راجع به یکی از وظایف امامانعلیه السلام است، اما ایشان نتیجه را در حوزه «اعتقاد شیعیان درباره مبانی اصلی و مقومات امامت» گرفته است.
باز یادآور می شویم که این حوزه ها تأثیرات متقابلی دارند، یعنی محقق نشدن یک باور در حیطه دوم یا سوم، ممکن است تأثیری را در حیطه نخست ایجاد کند، اما بررسی و ادعای چنین تأثیراتی، دقت ها و موشکافی های خاص خود و ارائه دلایل متناسب را می طلبد. اما مؤلف کتاب به جای بررسی استدلالی این تأثیرات، با به کار بردن اصطلاحاتی خاص(23) و یا چینش ویژه مطالب(24)، نتایج را از حوزه ای به حوزه دیگر کشانده است.
3ـ3ـ ترکیبی بدون سند، مرکب از دو ادعای با سند!
یک نکته بسیار مهم در روش مؤلف این است که وی در فرازهایی از کتاب، با طرح ادعاهایی به دنبال یکدیگر، فضایی ذهن مخاطب را در سمت و سوی خاصی هدایت می کند، در حالی که «ادعای ترکیبی» در واقع فاقد مدرک است.
در عباراتی که تا این جا نقل شد، مؤلف ابتدا «امید شیعیان به قیام مسلحانه و به دست گرفتن حکومت» و بلکه «اعتقاد شیعیان بدین امر» را مطرح کرد و این که «معمولاً شیعیان در هر دوره امید داشتند این موضوع در روزگار آنان روى دهد..»؛ سپس پیشینه اعتقاد اسلامی به ظهور یک منجی رهایی بخش (با عنوان قائم) را مطرح نمود که قیام می کند و حکومت عدل را برقرار می سازد.
گرچه مؤلف تصریح نکرده که «شیعیان در هر دوره امید و یا اعتقاد داشتند که «قیام قائم» در روزگار آنان روى می دهد..»، اما با دنبال هم آوردن دو مطلب فوق، به القا این موضوع دامن زد که «آنان در هر دوره امید و یا اعتقاد داشتند که امام وقت، مصداق امام قائم علیه السلام باشد». و سپس افزود: «هنگامى که از امام سؤال شد چرا ... به قیام موعود و مورد انتظار عمومى نمى‏زند؟ حضرت پاسخ داد که وى قائم منتظر نیست».
ملاحظه می شود ایشان، قیامی را که ادعا می کرد مورد انتظار و اعتقاد عمومی بوده است، بدون مقدمه و بی هیچ سندی، «قیام موعود» دانست.
ایشان در ادامه، مواردی را ذکر می کند که صادقین علیه السلام، صراحتاً به شیعیان خود می فرمودند: «قائم آل محمدصلی الله علیه و آله نیستند». مؤلف با این تکمله، «ادعای ترکیبی»(25) خود را ـ مبنی بر این که شیعیان همواره به دنبال قیام امامان و قائم آنان بودند و اعتقاد به ضرورت قیام و مصداقیت قائم را درباره یک یک حضرات ائمهعلیه السلام دنبال می کردند و البته در هر مورد مأیوس می شدندـ بیشتر سامان می دهد ـ و حال آنکه طرح مسئله قائمیت، در بسیاری از موارد ابتداءً از سوی امامانعلیه السلام و برای شکل گیری این اعتقاد انجام شده نه آن که در ذهن یا سؤال راوی مطرح بوده باشد.
این نحوه گزارشگری از فضای اعتقادی شیعی، القا کننده ی ابهام زیادی نسبت به مسئله «امامت» و «قائمیت» به شکل توأم است؛ یعنی اعتقاد به «قائمیت» طوری مطرح شده که ابهام هرچه بیشتر شیعیان در اصل مسئله امامت را القا کند.
به تعبیر دیگر، موضوع این طور مطرح شده که شیعیان از ابتدا، قیام مسلحانه را از لوازم امامت می شمردند، بلکه بالاتر این که هر امام را مصداق «قائم آل محمدصلی الله علیه و آله» فرض می کردند. طبعاً این نحوه گزارش، زمینه را چنین فراهم می سازد که در گذر زمان، شیعیان، پی در پی شاهد این بودند که امامان، نه «قائم آل محمدصلی الله علیه و آله» هستند و نه قیام مسلحانه می کنند، لذا نگرش آنان به امامت رو به تغییر نهاد.
در واقع مؤلف تا این جا سه مطلب را درپی هم آورد :
1ـ (امید یا) اعتقاد شیعیان به ضرورت قیام نمودن هر یک از ائمه طاهرین علیه السلام؛
2ـ اعتقاد شیعیان به مسئله قائمیت؛
3ـ انکار «قائمیت خود» از سوی صادقین علیهما السلام.
نکته مهم این که حتی اگر فرض کنیم هر دو ادعای 1و2 صحیح باشد، نتیجه منطقی این امر، آن نخواهد بود که شیعیان الزاماً درباره یکایک ائمهعلیه السلام، اعتقاد به مصداقیت «قائم آل محمدصلی الله علیه و آله» داشته اند، بلکه فرض های متعدد دیگری نیز قابل طرح خواهند بود؛ مانند این فرض که آنان حتی اگر «اعتقاد به ضرورت قیام هر امام» داشتند، مثلاً می دانستند که امام وقت یقیناً «قائم آل محمدصلی الله علیه و آله» نیست و آن حضرت در آینده ظهور خواهد کرد و یا این که به مصداق «قائم آل محمدصلی الله علیه و آله» ابهام داشته اند و نه اعتقادی خاص، چنان که برخی از مستندات روایی کتاب، همین فروض را ثابت می کرد. اما مؤلف با طرح مطلب سوم ـ بدون آن که تصریح کند ـ ذهن مخاطب را ناخودآگاه بدین سمت سوق می دهد که لابد شیعیان دائماً اعتقاد خود به قائمیت صادقین علیه السلام را مطرح می کرده اند که آنان این مطلب را انکار می نمودند.
4ـ3ـ استفاده از تعبیرات و الفاظ خاص، «بدون سند» و با «اثر القایی بالا»
مؤلف در تکمیل ادعای «عقیده شیعیان نسبت به قیام مسلحانه امامان» و توصیف «نحوه اعتقاد شیعیان درباره مصداق قائم آل محمدصلی الله علیه و آله» می نویسد:
بسیارى از مردم امید داشتند که .. امام محمد باقرعلیه السلام رهبرى نهضت را به دست گرفته و قیام خواهد کرد. امّا امام به این انتظار و توقّع عمومى پاسخ مثبت نداد. این عکس العمل، شیعیان را که در ذهنیّت آنان، امام .. باید بى‏درنگ .. به پا مى‏خاست دچار حیرت کرد.
دوگانگی موجود در عبارات قبلی ـ که ذیل تیتر «تعابیر دوگانه» بدان پرداختیم ـ این جا نیز عیناً تکرار شده است. مؤلف ابتدا از «امید شیعیان» به «رهبری نهضت ضد اموی از سوی امام باقرعلیه السلام» سخن گفته، اما در دو سطر بعد می نویسد:
«ذهنیّت شیعیان، در این که امام حقّ .. در صورت فراهم شدن شرایط مناسب باید بى‏درنگ براى احقاق حقّ خود و برپا کردن نظام عدل و قسط به پا مى‏خاست...»
پرواضح است که میان «امید» به یک موضوع و «ذهنیت» این که آن موضوع «باید» تحقق یابد، فاصله زیادی وجود دارد.
اما نکته مهم تر و یا به تعبیر دیگر، روش جدیدتری که مؤلف در دنباله مطلب آورده و ذهن مخاطب را به شدت در جهت فضاسازیِ پیش گفته سوق می دهد، این تعبیر عجیب است که می نویسد: شیعیان با خودداری امام از قیام، «دچار حیرت» شدند.
بدیهی است که محقق نشدن یک «امید و آرزو» حداکثر ممکن است موجب «دلسردی» و «سرخوردگی» شود اما با «حیرت» میانه ای ندارد. حتی اگر ثابت می شد که شیعیان، اعتقاد به «ضرورت قیام امامانعلیه السلام» به عنوان یکی از «وظایف الهی» داشته اند، باز هم عدم تحقق چنین باوری، الزاماً «حیرت آور» و «شوک دهنده» ـ چنان که در ادامه آورده ـ نیست.
در نتیجه نویسنده، با آن که مدارک و اسناد مورد استنادش دلالت بر چنین حیرتی ندارد، این ادعا را بیان کرده است. وی می نویسد:
امام .. از هرگونه اقدامی خودداری فرمود. شوک ناشی حاصله از این سکوت و عدم اقدام موجب شد که شیعیان در نظرات و ذهنیات قدیم خود که برای سال های طولانی بدان اندیشیده بودند، تجدید نظر کنند.
در این عبارت تعبیر«حیرت» به تعبیر«شوک» می رسد و نهایتاً نتیجه گرفته می شود که شیعیان به مرحله «تجدید نظر» در ذهنیات قدیم رسیدند. نتیجه ای که مقدمات آن با گزارش مدارکی که مؤلف ارائه کرده بود تطابق نداشت.
افزون بر آن مؤلف، در چنین بحث مهمی (ادعای «حیرت زدگی» و «شوک زدگی» شیعیان) هیچ مدرکی را ارائه نمی دهد. این در حالی است که از مقدمات قبلی هم چنین نتیجه ای حاصل نمی شود.
نتیجه :
آن چه در صفحات مورد بررسی از کتاب گذشت، تلاش کرد، ضعف های راه یافته در کتاب مکتب در فرایند تکامل و برخی خطاهای روشی رخ داده در آن را نشان دهد و بیان کند که لااقل در بخش مورد بحث (که به عنوان نمونه انتخاب گردیده)، دلالت مستندات ارائه شده، در بسیاری موارد، نارسا و بعضاً در نقطه مقابل ادعای متن کتاب است.

پی نوشت ها :

16. عن عبد الله بن عطاء، عن أبی جعفر علیه السلام، قال: قلت له: إن شیعتک بالعراق کثیرة والله ما فی أهل بیتک مثلک، فکیف لا تخرج؟ قال، فقال: «یا عبد الله بن عطاء، قد أخذت تفرش اذنیک للنوکى. إی والله ما أنا بصاحبکم». قال، قلت له: فمن صاحبنا؟ قال: «انظروا من عمی على الناس ولادته، فذاک صاحبکم إنه لیس منا أحد یشار إلیه بالإصبع ویمضغ بالألسن إلا مات غیظا أو رغم أنفه».
17. عن الحسن بن محبوب، عن أبی حمزة الثمالی، قال: سمعت أبا جعفر علیه السلام، یقول: «یا ثابت، إن الله تبارک و تعالى قد کان وقت هذا الامر فی السبعین، فلما أن قتل الحسین صلوات الله علیه اشتد غضب الله تعالى على أهل الأرض، فأخره إلى أربعین و مائة، فحدثناکم فأذعتم الحدیث فکشفتم قناع الستر و لم یجعل الله له بعد ذلک وقتا عندنا و یمحو الله ما یشاء و یثبت و عنده أم الکتاب» .
18. 8: ... عن عبد الله بن عطاء المکی، قال: خرجت حاجاً من واسط، فدخلت على أبی جعفر محمد بن علی علیه السلام؛ فسألنی عن الناس و الأسعار. فقلت: ترکت الناس مادین أعناقهم إلیک، لو خرجت لاتبعک الخلق. فقال: «یا ابن عطاء، قد أخذت تفرش أذنیک للنوکى لاوالله ما أنا بصاحبکم و لا یشار إلى رجل منا بالأصابع و یمط إلیه بالحواجب إلا مات قتیلا أو حتف أنفه». قلت: و ما حتف أنفه؟ قال: «یموت بغیظه على فراشه حتى یبعث الله من لا یؤبه لولادته». قلت: و من لا یؤبه لولادته؟ فقال: «انظر من لا یدری الناس أنه ولد أم لا فذاک صاحبکم».
19. الغیبة للنعمانی ص : 169/ 9ـ .. عن أیوب بن نوح، قال: قلت لأبی الحسن الرضا علیه السلام: إنا نرجو أن تکون صاحب هذا الأمر و أن یسوقه الله إلیک عفواً بغیر سیف؛ فقد بویع لک و قد ضربت الدراهم باسمک. فقال: «ما منا أحد اختلفت الکتب إلیه و أشیر إلیه بالأصابع و سئل عن المسائل و حملت إلیه الأموال إلا اغتیل أو مات على فراشه حتى یبعث الله لهذا الأمر غلاماً منّا خفی المولد و المنشأ غیر خفی فی نسبه».
20. وی همان کسی است که در دو مورد از روایات پیشین(3/10 و 3/13) به امامعلیه السلام عرض می کرد: چرا با وجود کثرت شیعیان و افرادی که حاضرند از شما پیروی کنند، قیام نمی کنید؟ «إن شیعتک بالعراق کثیرة والله ما فی أهل بیتک مثلک، فکیف لا تخرج؟» « ترکت الناس مادین أعناقهم إلیک لو خرجت لاتبعک الخلق »
21. 10ـ ..عن عبد الله بن عطاء، قال: قلت لأبی جعفر الباقر علیه السلام: أخبرنی عن القائم علیه السلام. فقال: «و الله ما هو أنا و لا الذی تمدون إلیه أعناقکم و لایعرف ولادته». قلت: بما یسیر؟ قال: «بما سار به رسول الله ص هدر ما قبله و استقبل».
22. یعنی اگر عده ای از شیعیان امیدوار بوده اند که امام قیام کند ولی در عمل با خودداری ایشان از این کار مواجه شده باشند، چنین پیشامدی؛ با تحول اعتقادی آنان در مبانی امامت فاصله ی بسیار دارد.
23. نمونه این روش، ذیل عنوان « استفاده از تعبیرات و الفاظ خاص، «بدون سند» و با «اثر القایی بالا»» خواهد آمد.
24. نمونه این روش؛ ذیل عنوان «تعابیر دوگانه» و نیز در توضیح گره زدن «عقیده شیعیان به قائمیت» با موضوع «عقیده شیعیان راجع به قیام مسلحانه امامان علیه السلام» نشان داده شد و در ذیل عنوان بعدی «ادعای ترکیبی بدون سند...» ... نیز نمونه های دیگر ارائه می شود.
25. مرکب از تک تک ادعاهای مطرح شده، به اضافه نتایج حاصل از فضاسازی صورت گرفته و مطالب القا شده.

فهرست منابع :
خصیبی، حسین بن حمدان، الهدایة الکبری، مؤسسة البلاغ، بیروت، 1411ق.
صدوق، ابو جعفر محمد بن علی، کمال الدین و تمام النعمة، دارالکتب اسلامیة، قم، 1395ق.
کلینی، محمد بن یعقوب، اصول کافی، دارالکتب الاسلامیه، تهران، 1365ش.
مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، دار الوفاء، بیروت، 1404ق.
مدرسی طباطبایی، سید حسین، مکتب در فرایند تکامل، تهران، انتشارات کویر، 1386 ش.
نعمانی، محمد بن ابراهیم، الغیبة، انتشارات صدوق، تهران، 1397ق.


جستجو  

کاربران حاضر  
فعلا:
7 مهمان و 0 کاربران ثبت نام شده حاضر.

شما می‌توانید از اینجا وارد سایت شده یا ثبت نام کنید.