Welcome to تراث
منوی کاربری  
ورود کاربران  




 


 برای ورود مشکل دارید؟
 ثبت نام کاربران جدید

نقدی بر فرضیهٔ تطور امامت شیعی بررسی استنادهای کتاب «مکتب در فرآیند تکامل» بخش مربوط به دوران امامت حضرت امام صادق علیه السلام (۱)

(8286 مجموع کلمات موجود در متن)
(2453 بار مطالعه شده است)  نسخه چاپی

نقدی بر فرضیهٔ تطور امامت شیعی
بررسی استنادهای کتاب «مکتب در فرآیند تکامل» بخش مربوط به دوران امامت حضرت امام صادق علیه السلام
جواد علاء المحدثین
برای دانلود نسخهٔ PDF مقاله بر روی اینجا کلیک کنید.
فصلنامه امامت پژوهی شماره 8 - پاییز 91

چکیده :
این نوشتار به بررسی بخشی از کتاب مکتب در فرایند تکامل می پردازد که در آن، به تحلیل تاریخیِ «باور شیعیان نسبت به ضرورت قیام مسلحانه توسط امامان علیهم السلام» و ابعادی از «عقیده به مهدویت» پرداخته شده است. در مباحث این بخش از کتاب، نهایتاً امور یاد شده، در تطور «امام شناسی شیعیان» تأثیرگذار دانسته (یا این گونه به مخاطب القا) می شود. در نقد حاضر، به مواردی همچون عدم تطبیق دلیل و مدعی در کتاب، و بازخوانی مدارک ذکر شده در بخشی از پاورقی ها (بخش مربوط به دوران امامت حضرت امام صادق علیه السلام، صفحات 35 تا 37 کتاب)، عدم تطابق آنها با مدعای مطرح در متن کتاب نشان داده خواهد شد.

کلید واژه ها: شیعه شناسی تاریخی؛ مدرسی طباطبایی، سیدحسین؛ مکتب در فرایند تکامل؛ تطور تاریخی شیعه

مقدمه (1) :
در کتاب مکتب در فرایند تکامل، انتظار دائمیِ «قیام مسلحانه هر یک از امامان»، به عنوان «امید» و «عقیده» شیعیان مطرح شده، اما روایات ارائه شده، هیچ یک بر وجود چنین «اعتقاد»ی دلالت ندارند؛ البته «امید» شیعیان به اصلاح اوضاع را می رساند، اما نه الزاماً از رهگذر قیام امام وقت؛ اگر هم در مواردی، چنین امیدی از روایت فهمیده می شود، از باب یک اعتقاد شیعی نیست.
از سوی دیگر مؤلف کتاب در ادامه، «عقیده» یا «امید» یادشده را با «اعتقاد به قائمیت» گره زده، به این شکل که ابتدا، پس از طرح «عقیده شیعیان به ضرورت قیام مسلحانه هر یک از امامان»، موضوع «پیشینۀ اعتقاد به ظهور یک منجی انقلابی از دودمان پیامبرصلی الله علیه وآله و سلم که به نام قائم علیه السلام شناخته می شد» را مطرح ساخته و سپس درباره توقع شیعیان از امام باقر علیه السلام، تعبیر «قیام موعود و مورد انتظار عمومی» را به کار برده است.
با طرح مباحث دیگر، نهایتاً ادعای مطرح، به سوی «انتظار و اعتقاد دائمیِ قیام مسلحانه امام و امیدِ مستمر به قیام هر امام به مصداقِ منجی موعود (امام قائم) علیه السلام» پیش رفته و سپس با فضاسازی هایی، این «انتظار و اعتقاد» تحقق نیافته، چنان پررنگ نشان داده شده که گویا برآورده نشدن مکرر آن، موجب ایجاد «حیرت»، «شوک» و نهایتاً «تجدید نظر» در اعتقادات شیعیان شده است.
در این مقاله، به بررسی پیرامون نارسایی های سندی و دلالی کتاب در این باره می پردازیم:

1ـ رویکرد ضروری در روش «راستی آزمایی مدارک کتاب» :
بررسی های مقاله قبل، روشن می ساخت که نتایج القایی در متن کتاب، چیزی فراتر از جمع بندی «علمی» و «فاقد جهت گیری»؛ از مدارک ارائه شده است، یعنی در کتاب چند مقدمه بیان و اسنادی را برای آن ها ذکر می کرد، اما به واسطه فضاسازی ها و روش های خاصی، ذهن مخاطب به سمت نتایجی فراتر از آنچه در مقدمات مطرح بود، سوق داده می شد.
به عنوان مثال در کتاب:
1ـ ادعا می شد شیعیان به ضرورت قیام نمودن هر امام، امید یا اعتقاد داشتند، و مدارکی ارائه می گردید.
2ـ ادعا می شد شیعیان به مسأله قائمیت اعتقاد داشتند، و مدارکی ارائه می گردید.
3ـ با ذکر تعبیر «قیام موعود و مورد انتظار عمومی» ـ بدون آن که تصریح شود ـ القا می شد که امید و اعتقاد مطرح در بند1، دربارۀ «ضرورت قیام نمودن هر امام» به مصداق «قائم آل محمدصلی الله علیه وآله و سلم» بوده است.
بدین ترتیب، تشویش و اضطراب ادعا شده در کتاب دربارۀ اعتقاد به «مبانی امامت»، به چهارچوب «اعتقاد به قائمیت» نیز تسری می یافت و موضوع در ذهن مخاطب کتاب تشدید می شد؛ یعنی این القا به ذهن مخاطب صورت می گرفت که: شیعیان نه تنها همواره اعتقاد داشته اند که امام وقت باید قیام کند، بلکه همواره ایشان را مصداق «قائم آل محمدصلی الله علیه وآله و سلم» می پنداشته اند. در نتیجه دائماً با این دغدغه مواجه بوده اند که اعتقاد آنان، در دو زمینه «ضرورت قیام امام وقت» و «قائمیت امام وقت» محقق نمی شود.
مثال دیگر اینکه ضمن ادعا پیرامون امید، انتظار و اعتقاد شیعیان درباره قیام امامان علیهم السلام، یک باره ادعای ایجاد «حیرت» و «شوک» ناشی از عدم برآورده شدن آن امید، انتظار و اعتقاد مطرح می شود، بدون آن که ذیل این تعابیر، پاورقی ای وجود داشته باشد؛ و این در حالی است که حتی مدارک ارائه شده برای اصل ادعای «امید، انتظار و اعتقادِ مذکور» نارسا و فاقد دلالت می باشند، تا چه رسد به ادعای بدون مدرکِ ایجاد «حیرت» و «شوک» ناشی از عدم برآورده شدن آن ها.
بدین ترتیب بخشی از نتایج نهایی، بیش از آن که مبتنی بر مدارک باشد، در سایۀ فضاسازی های ویژه و روش های خاص، در ذهن مخاطب شکل می گیرد.
این ویژگی کتاب، لازم می آورد که مدارک هر پاورقی، نه تنها با مطلب ذکر شده در همان شماره، بلکه با نتیجه گیری کلی کتاب در سیر بحث نیز سنجیده شود؛ یعنی از ابتدا که مدارک مورد استناد کتاب دربارۀ «امید، انتظار و اعتقاد شیعیان درباره قیام امامان علیهم السلام» بررسی می شود، یادآوری شود که این مدارک، دلالتی بر «اعتقاد شیعیان به قائمیتِ یکایک امامان علیه السلام» نیز ندارد، و به علاوه اثری از وجود «حیرت» و «شوک» در آن ها دیده نمی شود. در این نوشتار نیز لازم است چنین کنیم.

2ـ طرح موضوع «ذهنیت مسلمانان و شیعیان درباره ضرورت اقدام سیاسی از سوی امام صادق علیه السلام» :
مؤلف در ادامه همان روند پیشین، چنین ادامه می دهد:
در سال‏هاى اواخر دهه سوم قرن دوم که مسلمانان در سرزمین اسلامى علیه حکومت جائرانه یکصد ساله اموى برخاسته و جامعه شاهد یک انقلاب عظیم و قیام عمومى بود، امام صادق علیه السلام محترم‏ترین فرد از خاندان پیامبر در نظر تمامى مسلمانان از شیعه و سنّى بود. همه جامعه به وى به عنوان روشن‏ترین و شایسته‏ترین نامزد احراز خلافت مى‏نگریستند و بسیاری انتظار داشتندکه او برای به دست گرفتن آن و ایفای نقش سیاسی خود قدم پیش نهد. عراق مالامال از هواداران او بود. یک شیعه با حرارت به او خبر مى‏داد که «نیمى از جهان هوادار او هستند.» مردم کوفه تنها منتظر دستور او بودند تا شهر را از دست اردوى اموى مستقر در آنجا بگیرند و آنان را اخراج کنند. حتّى عبّاسیان که سرانجام قدرت را به دست گرفتند بر اساس روایات تاریخی در آغاز به او به مثابه اولویت نخست براى رهبرى معنوى قیام مى‏اندیشیدند. امتناع امام از دخالت و بهره بردارى از موقعیت، عکس العمل‏هاى گوناگونى را در میان مردم به وجود آورد: عده‏اى از هواداران وى بى‏مجامله مى‏گفتند که در آن وضعیت، سکوت و عدم قیام براى او حرام است. دیگران فقط اظهار یأس و ناامیدى مى‏کردند که با وجود چنین موقعیت مناسب، روزگار رهایى و دوران طلایى موعود شیعیان همچنان دور به نظر مى‏رسد.(2)
مجدداً یادآور می شویم که مؤلف، این عبارات را در جایی بیان می کند که پیش تر، عدم اقدام سیاسی امام پنجم را موجب «حیرت»، «ایجاد شوک» در شیعیان و زمینه «تجدید نظر نمودن» آنان در عقایدشان دانست. ایشان در ادامه نیز به تقویت همین فضای ترسیم شده می پردازد و توصیفات فوق راـ که نشان خواهیم داد بسیار اغراق آمیز است ـ زمینه ساز چرخش اعتقادی شیعیان می شمارد.
3ـ بررسی مدارک «ذهنیت‌ها درباره ضرورت اقدام سیاسی از سوی امام صادق علیه السلام» :
به تعبیر نویسندۀ کتاب، جامعه اسلامی در اواخر دهۀ سوم از قرن دوم، شاهد یک انقلاب عظیم و قیام عمومى علیه بنی امیه بوده است. طبعاً امام صادق علیه السلام شخصیتی هستند که در چنین شرایطی، چشم ها به سوی ایشان دوخته می شود، اما نکته مهم این است که آیا توجه شیعیان به آن حضرت، از همان زاویه اعتقادی است که مؤلف ترسیم می کند یا نه؟
اکنون مدارک ارائه شده برای مطالب اخیر را علاوه بر مطلب متناظر در متن کتاب، با فضای در حال تصویر از سوی مؤلف نیز می سنجیم.
در پاورقی3 (صفحه35) که سخن از«انتظار بسیاری افراد، جهت ایفای نقش سیاسی از سوی امام صادق علیه السلام» است، این مدارک ارائه شده است: کشی ص 158 و 398؛ مناقب ابن شهرآشوب 362:3؛ دعائم الاسلام 75:1؛ کافی331:8
1ـ3ـ روایت کشّی 158 و 398 :
4/16 3ـ نخستین روایت نقل شده از رجال کشی4، از جمله روایاتی است که مضمون آن موجب تنقیص مقام «زراره بن اعین» می باشد و لذا در جای خود؛ مورد بحث و مداقه فراوان واقع شده است.
مرحوم آیهالله خویی در معجم رجال، به تفصیل به بررسی سندی و متنی این روایات پرداخته اند،(5) و از جمله مواردی را که روایت مورد بحث ما نیز از آن جمله است، به دلیل وجود «جبرئیل بن احمد» ضعیف دانسته اند.
تأکید می کنیم که خدشۀ وارد بر این روایات، امری فراتر از ایراد سندی صرف است ـ که پرداختن به جزئیات بیشتر آن، از حوصلۀ بحث جاری بیرون است و جا دارد علاقه مندان به منبع اخیرالذکر مراجعه کنند.
مرحوم آیهالله خویی در ضمن بحث از روایات یاد شده می نویسند:
لا یکاد ینقضی تعجبی کیف یذکر الکشّی و الشیخ هذه الروایات التافهه الساقطه غیر المناسبه لمقام الزراره و جلالته المقطوعه فسادها لاسیما ان رواه الروایه باجمعهم مجاهیل.(6)
تعجبم پایان ندارد از این که چگونه کشی و شیخ، این روایات بی ارزش و ساقط شده را که با مقام زراره و عظمت او(7) تناسب ندارد و بطلان آن ها قطعی است، نقل کرده اند، به ویژه آن که همگی از نظر سندی مجهولند.
نابه جا نخواهد بود اگر ما نیز از جناب آقای مدرسی اظهار تعجب کنیم. ایشان که قطعاً از مناقشات جدیِ درگیر پیرامون شخصیت دینی زراره بن اعین و مباحث مطرح دربارۀ صحت و سقم روایات مربوط به این موضوع مطلعند، چگونه یکی از روایات ـ لااقل ـ مشکوک این باب را به عنوان شاهد بحث خود می آورند؟
البته بر فرضِ چشم پوشی از عدم اعتبار سندی حدیث فوق الذکر، هم سویی دلالی آن با سیر مطالب کتاب نیز قابل مناقشه است، اما با توجه به آنچه گذشت، از این بحث در می گذریم.
2ـ3ـ روایت مناقب ابن شهرآشوب 362:3 :
4/17: در روایت مناقب(8) ابن شهر آشوب ، راوی می گوید:
سهل بن حسن خراسانی به حضور امام صادق علیه السلام رسید و عرض کرد: یا ابن رسول الله شما اهل رأفت و رحمت و اهل بیت امامتید، چه چیزی مانع می شود تا از حقی که متعلق به شما است دست بکشید و حال آن که صد هزار شیعه شمشیر به دست دارید که حاضرند برایتان بجنگند؟
امام علیه السلام در پاسخ به مرد خراسانی دستور می دهند که وارد تنور روشن شود، و او درخواست عفو و بخشش می کند. در همین حال، هارون مکّی وارد می شود و حضرت به او دستور ورود به تنور می دهند. او بلافاصله اطاعت می کند. آن گاه حضرت به گفتگو با مرد خراسانی ادامه می دهند و پس از مدتی به او مى‏فرمایند داخل تنور را نگاه کن.(9)
راوی می گوید من نیز نگاه کردم و هارون را دیدم که چهار زانو داخل تنور نشسته بود، پس بیرون آمد و به ما سلام کرد. امام علیه السلام به خراسانی فرمودند که: « مانند این مرد؛ چند نفر دارید»؟ و او قسم خورد که «یکی هم نداریم.» حضرت فرمودند: «من در زمانی که (حتی) پنج یاور (این چنینی) ندارم، قیام نمی کنم. ما به زمان مناسب، آگاه تریم.»
از این حدیث، چند نکته را می توان دریافت:
1ـ مرد شیعه خراسانی، حکومت را ـ مطابق عقیده دیرین و همیشگی شیعه ـ حق «اهل بیت امامت علیهم السلام» می داند.
2ـ مرد خراسانی معتقد است که «صد هزار شیعه شمشیر به دست» آماده اند تا در رکاب امام صادق علیه السلام و برای احقاق حق آن حضرت، یعنی تصدی حکومت از سوی ایشان، بجنگند. وی طبیعی می داند که امام علیه السلام در این شرایط، برای به دست گرفتن حکومت اقدام نمایند.
3ـ امام علیه السلام اقدام جهت تصاحب حکومت را منوط به داشتن یارانی می دانند که نسبت به امام خویش، به عنوان دارنده مقام «مفترض الطاعه» از سوی خداوند ـ و نه صرفاً یک رهبر سیاسی یا نظامی ـ کاملاً تسلیم باشند و اظهار می دارند که از چنین افرادی بسیار اندک دارند.
اما در باب قابل استناد نبودن این حدیث در سیر مباحث کتاب، باید گفت ـ چنان که در مقاله قبل نیز ذکر شد ـ اعتقاد همیشگی شیعیان مبنی بر «حق حاکمیت امامان علیهم السلام» به منزله «حقی الهی»، در کنار فراهم شدن شرایط اجتماعی و سیاسی خاص، مانند درگرفتن قیام هایی علیه بنی امیه، به طور طبیعی می توانست امید بازگشت این «حق الهی» به امام را در دل و جان شیعیان زنده کند. در این چهارچوب طبیعی بود که برخی از افراد نیز به اقدام یا همراهی امام علیه السلام با اقدامات جاری، امیدوار شوند و چشم بدوزند؛ ولی این ها هیچ کدام، «فضای اعتقادی شیعیان» را پیرامون مسأله قیام، آن هم به منزله یک وظیفه برای امام نشان نمی دهد؛ تا چه رسد به آنچه که مؤلف کتاب ادعا نموده، و نه تنها موضوع «ضروری شمردن قیام امام»را یک امر عقیدتی شمرده، بلکه چهارچوب اعتقادی شیعیان نسبت به امامت را شدیداً تحت تأثیر این موضوع دانسته است.(10)
اکنون مجدداً به مفاد روایت مورد بحث توجه کنید:
یک شیعه خراسانی معتقد است «صد هزار شیعه شمشیر به دست» آماده جنگیدن در رکاب حضرت هستند؛ از طرفی قیام علیه بنی امیه درگرفته و بنیه آنان رو به ضعف نهاده است. این شرایط، کاملاً ویژه و خاص است و با «هر شرایط مقتضی» تفاوت دارد. در این شرایط، امید یا حتی توقعِ این شخص به قیام نمودن امام علیه السلام، به هیچ وجه نشان گر یک اصل و ضرورت اعتقادی در اندیشه وی، مبنی بر اینکه «هر وقت شرایط و مقتضیات فراهم شود، امام آن دوره شمشیر برگرفته و قیام خواهد کرد» نیست؛ تا چه رسد به این که موضوع فوق، یکی از مبانی امامت در اندیشه وی بوده باشد، که تحقق نیافتن آن، موجب «حیرت» و «شوک» می شده است.
در نتیجه، این روایت بر ادعای مؤلف کتاب دلالت ندارد.
3ـ3ـ روایت دعائم الإسلام 75:1 :
4/18 ـ در نسخه مورد استناد مؤلف از کتاب دعائم الاسلام، در صفحه مورد نظر(75:1) هیچ روایتی که مربوط به بحث جاریِ کتاب باشد، وجود ندارد. موضوع روایات از چند صفحه قبل تا چند صفحه بعد، مقام والای شیعیان راستین اهل بیت علیهم السلام و تأکید بر این است که علی رغم پشت کردن «اکثر» مردم، به اهل بیت علیهم السلام، شیعیان ولایت آنان را پذیرفتند و ...
اما در صفحه 74 کتاب، روایتی از امام صادق علیه السلام نقل شده که مخالف ادعای آقای مدرسی است(11). حضرت در ضمن این روایت، شیعیان را به «إحدی الحُسنیین» بشارت داده، فرموده اند:
یا خداوند شما را باقی می دارد تا آنچه را که به سویش گردن می کشید، ببینید؛ و خداوند دل هایتان را بدین وسیله شفا بخشد... و اگر هم قبل از آن، از دنیا بروید، بر دین خدا که برای پیامبرش پسندید، از دنیا رفته اید و (بر آن) مبعوث خواهید شد... .
این روایت نشان می دهد که ائمه علیهم السلام، به شیعیان تعلیم می داده اند تا منتظر «فرج آل محمدصلی الله علیه وآله و سلم» باشند، اما در عین حال بی صبری نیز نکنند و بدانند که اگر در حال انتظار از دنیا بروند نیز عاقبت به خیر شده اند.
این مضمون، با القای «انتظاری عمومی در میان شیعیان برای ایفای نقش سیاسی از سوی امام صادق علیه السلام» فاصله زیادی دارد.
4ـ3ـ روایت کافى331:8 :
4/19ـ این روایت از کافی(331:8)(12)، ارسال نامه های برخی اصحاب و دیگران به حضور امام صادق علیه السلام، در اوائل قیام سیاه جامگان را گزارش می کند که پیشنهاد یا سؤال درباره نظر حضرت راجع به رهبری قیام را دربرداشته است.
امام علیه السلام نامه ها را به زمین زده، فرمودند: «اف، اف، من امام اینان نیستم. آیا نمی دانند او کسی است که سفیانی را می کشد»؟
این روایت نیز در همان سیاق روایت قبل است، مضاف بر آنکه به روشنی، نویسندگان نامه ها از زاویه «قائمیت امام علیه السلام» به موضوع وارد نشده اند، بلکه این حضرت هستند که یادآور می شوند آنچه شما دنبالش هستید، به دست «قائم آل محمدصلی الله علیه وآله و سلم» محقق می شود.
5 ـ3ـ روایت کافى 307:1 :
4/20ـ در کافی307:1 روایتی که به بحث مربوط باشد، وجود ندارد.
4ـ ادعای تعداد بی شمار هواداران امام :
مؤلف در ادامه روند قبل می نویسد: «عراق مالامال از هواداران او [امام صادق علیه السلام] بود. یک شیعه با حرارت به او خبر مى‏داد که نیمى از جهان هوادار او هستند.»
مستند این بخش، دو حدیث از کافی242:2 و مناقب ابن شهر آشوب362:3 است. روایت مناقب، در شماره 4/17 بررسی شد.
1ـ 4ـ روایت کافی242:2 در استناد به تعداد هواداران امام :
5/21ـ در این روایت(13)، سدیر صیرفی به امام صادق علیه السلام عرض می کند که «امکان خودداری از قیام برای شما فراهم نیست»؛ و دلیل سخن خود را کثرت یاران و شیعیان حضرت و تعداد آنان را صد یا دویست هزار یا نصف دنیا (کنایه از کثرت) برمی شمارد. سدیر سپس به حضرت عرض می کند که اگر امیرالمؤمنین علیه السلام این تعداد یار داشتند قبائل تیم و عدی، در غصب خلافت حضرت طمع نمی کردند.
در نهایت امام علیه السلام به 17 گوسفند اشاره نموده، مى‏فرمایند که اگر به تعداد این ها یارانی داشتم نمی توانستم کنار بنشینم.
در رابطه با بحث ما، دو نکته مهم در این حدیث وجود دارد:
1ـ به روشنی، دلیل این نظر سدیر که یاران امام علیه السلام را بالغ بر صد یا دویست هزار می داند، تحرکات سیاه جامگان و درگرفتن حرکات ضد اموی است؛ در غیر این صورت چنین تخمین زدنی کاملاً بی معنا بود. این مسأله؛ با نکته پیش گفته سازگاری دارد. گفتیم چنین اظهارنظرهایی راجع به قیام امامی از اهل بیت علیهم السلام، ناشی از اعتقاد شیعیان مبنی بر «تعلق حق الهی حکومت به ائمه معصومین علیهم السلام» بوده است؛ که در نتیجه وقتی زمینه های اجتماعی برای تغییر حکومت فراهم می شد، امیدواری به حاکمیت یافتن امام علیه السلام در میان آنان نضج می گرفت.
این کلام سدیر، دلالت بر این ندارد که او، «شمشیر برگرفتن برای کسب قدرت و راندن غاصبین»، «در هر وقت مقتضی» را جزئی از «مبانی اعتقاد به امامت» می دانسته است؛ زیرا فرض وجود صد یا دویست هزار یار، با «هر وقت مقتضی» تفاوت دارد، و شرائط کاملاً ویژه ای است، مضاف بر اینکه پیشنهاداتی از طرف سران قیام ضداموی، در جهت همکاری و قیادت امام علیه السلام، به ایشان ارائه می شد.
2ـ مقایسه ای که راوی؛ میان تلقی خود از دوران صدور حدیث؛ با غصب خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام انجام می دهد، خاستگاه نظری دیدگاه او را مشخص تر و ثابت می کند، مطلب همان است که ما گفتیم.
تعبیر سدیر این است که اگر امیرالمؤمنین علیه السلام، این تعداد یار داشتند، غاصبین در خلافت حضرت طمع نمی کردند. تکیه او در این کلام، در وهله اول بر حفظ شدن «حق الهی امیرالمؤمنین علیه السلام» است، نه جنگیدن آن حضرت با غاصبین. محور این سخن قبل از هر چیز «حق الهی امام در خلافت است» و نه «وظیفه امام بر کسب خلافت با شمشیر» و داشتن یار را به عنوان زمینه سازِ تحقق خلافت الهی مطرح می داند.
ضمن آن که گزارش های تاریخی، نشان نمی دهد که شیعیان امیرالمؤمنین علیه السلام در طول 25 سال دوری ایشان از خلافت، اعتقاد به امامت حضرت را دائرمدار اقدامات ایشان در تصاحب قدرت می دانسته اند و خودداری امام علیه السلام از چنین امری، سؤالی برایشان پیش می آورده است. شیعیان بعدی نیز چنین ابهامی نداشته اند.
همچنین متن روایت مورد بحث، نشان می دهد طرح موضوع از سوی سدیر، اصلاً ناظر به مسأله مهدویت نیست؛ زیرا موضوع مهدویت و قائمیت، دربارۀ امیرالمؤمنین علیه السلام ـ که از سوی راوی مورد قیاس قرار گرفته ـ منتفی بوده است.

5 ـ ادعای انتظار کوفیان برای دستور امام :
در کتاب سپس می خوانیم: «مردم کوفه تنها منتظر دستور او [حضرت صادق علیه السلام] بودند تا شهر را از دست اردوى اموى مستقر در آنجا بگیرند و آنان را اخراج کنند.»
در پاورقى این عبارت، دو منبع ارائه شده است. نخستین مطلب، تکرار روایتی است که در شماره 4/19بررسی شد (کافى331:8) و البته ربطی هم به مردم کوفه ندارد.!!
1ـ 5 ـ روایت رجال کشی :
5/22ـ این حدیث، از رجال کشّى(353ـ354)14 که وصول نامه ای به محضر امام صادق علیه السلام را گزارش می کند. نویسندگان نامه به اطلاع حضرت می رسانند که کوفه «در آشوب» است و اگر امام علیه السلام دستور دهند، آنان شهر را در اختیار خواهند گرفت.
واکنش حضرت مشابه همان است که در روایت 4/19، نسبت به نامه ای مشابه انجام شد. ایشان نامه را پرت کرده و فرمودند: «من امام اینان نیستم.»
آنچه در متن روایت، در مورد وضعیت کوفه بیان شده است، با آنچه که مؤلف ذکر کرده و «مردم کوفه را منتظر دستور امام علیه السلام» دانسته بسیار فرق دارد. نحوۀ توصیف ایشان، گمان آمادگی مردم نسبت به فرماندهی حضرت، و جایگاه سیاسی امام علیه السلام و امامت در دیدگاه مردم را بسیار تشدید می کند، که البته واقعیت ندارد.
خاستگاه نظری نویسندگان نامه نیز همان است ـ یا لااقل می تواند باشد ـ که در موارد قبل بیان شد، و نه منطبق بر تئوری کتاب مکتب در فرایند تکامل.

6 ـ ادعای امام، اولویت نخست رهبرى معنوى قیام از نظر عباسیان :
در ادامه آمده: «حتّى عبّاسیان که سرانجام قدرت را به دست گرفتند براساس روایات تاریخی در آغاز به او [حضرت صادق علیه السلام] به مثابه اولویت نخست براى رهبرى معنوى قیام مى‏اندیشیدند.»
کتاب تا اینجا، ترسیم پررنگی از نقش سیاسی صادقین علیه السلام انجام داد. ادعای امید بسیاری از مردم به این که آنان رهبرى نهضت ضد اموی را به دست گیرند، به طوری که خودداری آنان موجب «حیرت» شیعیان شده باشد؛ و تعبیراتی از این دست، که میزان انطباق آن ها با مدارک را سنجیدیم. همچنین تأکید بر جمله مبالغه آمیز یک راوی که «نیمى از جهان هوادار امام علیه السلام هستند.»، گنجاندن مطلبی در ترجمه که در متن روایت وجود ندارد؛ بدین مضمون که «مردم کوفه تنها منتظر دستور امام علیه السلام بودند تا شهر را از دست بنی امیه درآورند.»
آخرین جزء این مجموعه، این ادعاست که حتی عباسیان در آغاز، امام صادق علیه السلام را « اولویت نخست رهبرى معنوى قیام» می دانستند.
مدارک ارائه شده برای این عبارت، مناقب ابن شهرآشوب 3: 355و356 / ملل و نحل 179:1 و کافى 8: 274 است.
1ـ 6ـ روایت مناقب ابن شهرآشوب 3: 355و356 :
6/23ـ روایت مناقب(15)، تفاوت عمده ای با گزارش ارائه شده در کتاب دارد، و در آن آمده است که ابومسلم خراسانی، پس از مرگ ابراهیم امام (برادر سفاح و رهبر حزب عباسی در قیام بر علیه بنی امیه)، به امام صادق علیه السلام، عبدالله بن الحسن و محمد بن علی بن الحسین نامه نوشت و یکایک آنان را به خلافت دعوت کرد. پاسخ امام علیه السلام، آتش زدن نامه بود.
در مقام بررسی باید گفت: آنچه روایت فوق گزارش می کند؛ اصلاً مربوط به دیدگاه عباسیان ـ و همچنین مربوط به اوائل کار آنان ـ نبوده، بلکه اقدامی است که ابومسلم پس از مرگ ابراهیم امام (برادر بزرگ سفاح و گزینه اصلی خلافت) انجام داد؛ چرا که نسبت به موقعیت خود و این که توسط عباسیان از سر راه برداشته شود (یعنی همان اتفاقی که در نهایت افتاد) نگران شده بود.
حتی او نیز به موازات امام علیه السلام، برای دو نفر دیگر نامه فرستاده و آنان را نیز به همکاری خوانده است....
این مدرک مؤید ادعای کتاب نیست.
2ـ 6ـ روایت مناقب و ملل و نحل 179:1 :
6/24و25 ـ دو روایت مناقب ابن شهر آشوب(16) و ملل و نحل(17) نیز گزارش مشابهی از پیشنهاد ابومسلم به امام صادق علیه السلام و غیرمنطبق بر ادعای مؤلف است.
باید گفت که قلمداد کردن دعوت ابومسلم از امام علیه السلام؛ به منزله اعتقاد عباسیان به «اولویت نخست بودن حضرت براى رهبرى معنوى قیام»، بی توجهی به مسلمات تاریخی و دسیسه های عباسیان برای رسیدن به قدرت و پیچ و تاب های این فراز از تاریخ است. اساساً باید پرسید که مؤلف محترم، به چه دلیل یا قرینه ای، عباسیان را در پی قیامی معنوی می دانند؛ تا خواسته باشند رهبریِ معنوی آن بر عهده امام علیه السلام یا هر شخص دیگر بنهند؟!
این نمونه دیگرِ استنتاج غلط از منابع ارائه شده و مصادره به مطلوب نمودن نقلیات تاریخی است.

7ـ ادعای اعتراض یاران امام به سکوت و عدم قیام امام :
در ادامه باز هم بر حرارت مطلب افزوده شده: «[در اثر] امتناع امام از دخالت و بهره بردارى از موقعیت، ...عده‏اى از هواداران وى بى‏مجامله مى‏گفتند که در آن وضعیت، سکوت و عدم قیام براى او حرام است.»
7/26ـ مستند این نقل، روایتی از کافی2/242 است که قبلاً در شماره 5/21 بررسی کردیم. در این روایت، سدیر صیرفی به امام صادق علیه السلام عرض می کند: «والله ما یسعک القعود» ودلیل سخن خود را کثرت یاران و شیعیان حضرت می شمارد.
مؤلف کتاب، «ما یسعک» را در عبارت فوق، به معنای «بر شما حرام است» گرفته، که ترجمه صحیحی نیست. در کتاب العین آمده: «لایسعک، أی: لست منه فی سعه» یعنی: «امکان آن (به راحتی) برایت فراهم نیست.» یا «راه این کار برایت باز نیست.»
تفاوت فاحش ترجمه و اصل عبارت قابل توجه است.
توضیح متن روایت نیز گذشت و معلوم شد که اساساً نظریه مؤلف را تأیید نمی کند. ضمناً که این روایت، تنها نقل سخن یک نفر است که ـ صرف نظر از مناقشه در اصل برداشت انجام شده ـ مؤلف آن را به «عده‏اى از هواداران» نسبت داده است. این یک نفر نیز، پس از رد نظریه اش از سوی امام علیه السلام، هیچ علامتی از «حیرت» و «شوک»، یا حتی «تعجب»، از خود بروز نداده است.

8 ـ ادعای اظهار یأس وناامیدی یاران :
در ادامه متن کتاب می خوانیم: «دیگران فقط اظهار یأس و ناامیدى مى‏کردند که با وجود چنین موقعیت مناسب، روزگار رهایى و دوران طلایى موعود شیعیان همچنان دور به نظر مى‏رسد.»
در پاورقی به کافى1: 368؛ غیبت نعمانى: 198،294،288و330؛ غیبت شیخ طوسی262،263و265 اشاره شده است.
1ـ 8 ـ روایت کافى1: 368 :
8/27ـ در این صفحه از کافی، تنها سؤال اصحاب درباره زمان فرج و ظهور قائم علیه السلام و پاسخ ائمه علیهم السلام به مضمون «کَذَبَ الْوَقَّاتُونَ وَ هَلَکَ الْمُسْتَعْجِلُون» آمده است که نهى از تعیین وقت و عجله ورزیدن براى فرج موعود است و اشاره ای هم به «فرجی» است که خداوند در سال 70 هجری مقدر فرموده بود و سپس در اثر عملکرد مسلمانان به تأخیر افتاد و ما در مقاله قبل، از آن به «فرج نسبی» تعبیر کردیم.
باید گفت که هیچ یک از این مطالب، ربطی به مسأله مطرح در متن کتاب ندارد.
2ـ 8 ـ روایت غیبت نعمانى: 198 :
8/28 ـ این روایت غیبت نعمانى نیز دارای همین مضامین سه گانه است. جالب آنکه در این صفحات، اصلاً گزارشی از حالات شیعیان، اعم از «یأس و ناامیدى» یا هر حالت دیگری نیست. تنها در اولین روایت از کتاب غیبت، راوی چنین پرسیده است: «جعلنی الله فداک، متى هذا الأمر الذی تنتظرونه فقد طال علینا؛ فدایت شوم امری که در انتظار آن هستید، کی خواهد بود؟ همانا انتظار ما به طول انجامیده است». آیا مؤلف از این تعبیر، برداشت کرده که «دیگران فقط اظهار یأس و ناامیدى مى‏کردند»؟!
3ـ 8 ـ روایت غیبت نعمانى: 294،288 و 330 :
8/29ـ روایات صفحه 288 و 294 غیبت نعمانی هم؛ تنها برخی از موضوعات فوق الذکر را دربردارد.
8/30ـ روایات صفحه 330 از غیبت نعمانی، مربوط به باب «ما جاء فی‌أن من عرف إمامه لم یضره تقدم هذا الأمر أو تأخر؛ آنچه در این موضوع آمده که هر کس امامش را بشناسد، جلو یا عقب افتادن این امر (ظهور قائم علیه السلام) به او ضرری نمی زند.» و مضمون آن ها مطابق همین عنوان است(18) که ابداً هیچ ربطی به بحث مؤلف ندارد.
4ـ 8 ـ روایت غیبت شیخ طوسی262،263و265 :
8/31ـ در نخستین روایت مورد استناد از غیبت شیخ (صفحه262)(19)، راوی می پرسد که آیا زمان فرج معلوم است؟ امام علیه السلام پاسخ منفی می دهند، و یکی از علائم نزدیک شدن ظهور را بیان مى‏فرمایند.
8/32ـ در روایت دوم، امام علیه السلام درباره فرج نسبی سخن می گویند که چند نوبت به تأخیر افتاده است.(20)
8/33ـ در روایت سوم(21)، از ابوبصیر نقل شده که از امام علیه السلام سؤال می کند: آیا برای این امر (فرج آل محمد صلی الله علیه وآله و سلم) زمان معینی هست تا ما به سرآمد کارمان برسیم و راحتی بیابیم؟ حضرت در پاسخ فرمودند: «بله، بوده، اما شما مطلب را اعلام کردید و در نتیجه خداوند، زمان را افزود».
چنان که ملاحظه می شود، در متن این روایات نیز مانند چند مورد قبل، هیچ سخنی از «یأس و ناامیدى» شیعیان، در اثر «امتناع امام از دخالت و بهره بردارى از موقعیت» وجود ندارد، بلکه بالاتر اینکه اصلا ربطی میان این روایات، با ادعای مطرح در کتاب نیست.

9ـ چرخش در مطالب کتاب :
در کتاب تا این جا ادعاهای ناواردی را دربارۀ نوع نگرش شیعیان، در زمینۀ وظایف سیاسی مقام امامت و قائمیت مطرح شد. رویکرد مباحث، ارائه نوعی اعتقاد و دلبستگی شدید در میان شیعیان، نسبت به اقدامات سیاسی و ضد حکومتی ائمه علیه السلام بود، به نحوی که خودداری آن بزرگواران از اقدام در حیطه های مذکور، شیعیان را تا سرحد شوکه شدن و تجدید نظر کردن در عقاید پیشین (نسبت به امامت) پیش می برده است.
در ادامۀ این افراط ورزی، در سوی دیگر؛ ادعاهایی تفریطی درباره موضع گیری های سیاسی ـ اجتماعی امام صادق علیه السلام مطرح می شود، به شکلی که گویا آن حضرت علاوه بر خودداری از هرگونه فعالیت سیاسی و مسلحانه و منع شیعیان از این امور، حتی آنان را از هر نوع تبلیغ و دعوت افراد به تشیّع نیز بازداشته بودند و .... .
این تحلیل تفریط گرایانه در کنار افراط پیشین، تضاد شدیدی را شکل می دهد که خواننده را به سوی نتیجه ای ناصواب سوق خواهد داد.
در ادامه به بررسی تفصیلی این موضوع می پردازیم.



ادامه مطلب

پی نوشت ها :
1 . تفصیل ادعاهایی که در ابتدای مقدمه آمده، در مقاله «نقدی بر فرضیه تطور امامت شیعی، بررسی استنادهای کتاب مکتب در فرایند تکامل، بخش مربوط به دوران امامت حضرت امام باقر علیه السلام» منتشر شده در شماره 7 همین فصلنامه طرح و مستند گردیده است.
2 . مدرس طباطبائی، مکتب در فرآیند تکامل، ص35و36
3 . منظور از 4/16 این است که (با احتساب مقاله قبل)، این شانزدهمین مدرکی است که در ضمن دسته چهارم از مدارک ارائه شده کتاب، به بررسی استناد انجام شده به آن می پردازیم.
4 . کشی، إختیار معرفه الرجال‏، ص158 . قال: سمعت زراره، إنی کنت أرى جعفراً أعلم مما هو، و ذاک أنه یزعم أنه سأل أباعبدالله علیه السلام عن رجل من أصحابنا مختفی من غرامه، فقال: أصلحک الله إن رجلاً من أصحابنا کان مختفیاً من غرامه فإن کان هذا الأمر قریباً صبر حتّى یخرج مع القائم و إن کان فیه تأخیر صالح غرامه. فقال له أبوعبدالله علیه السلام: «یکون». فقال زراره: یکون إلى سنه. فقال أبوعبدالله علیه السلام: «یکون إن شاء الله». فقال زراره: فیکون إلى سنتین. فقال أبو عبد الله: «یکون إن شاء الله». فخرج زراره، فوطن نفسه على أن یکون إلى سنتین فلم یکن، فقال ما کنت أرى جعفراً إلا أعلم مما هو.
5 . خویی، معجم رجال الحدیث، 8/ 237 ـ 254.
6 . همان، صفحه 245.
7 . مرحوم آیهالله خویی در ضمن همین بحث، بیست روایت در عظمت شگرف مقام زراره نقل نموده و در جمع بندی نوشته اند: «این روایات در حد استفاضه است، مضاف بر اینکه تعدادی از آن ها صحیح السند است.»(همان. صفحه237)
8 . ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب،4/237... حدث إبراهیم عن أبی حمزه عن مأمون الرقی، قال: کنت عند سیدی الصادق علیه السلام إذ دخل سهل بن حسن الخراسانی، فسلّم علیه، ثم جلس، فقال له: یا ابن رسول الله لکم الرأفه و الرحمه، و أنتم أهل بیت الإمامه، ما الذی یمنعک أن یکون لک حق تقعد عنه و أنت تجد من شیعتک مائه ألف یضربون بین یدیک بالسیف؟

فقال له علیه السلام: «اجلس یاخراسانی، رعى الله حقّک»، ثم قال: یا حنفیه، اسجری التنور، فسجرته حتى صار کالجمره و ابیض علوه، ثم قال: «یا خراسانی، قم فاجلس فی التنور». فقال الخراسانی: یا سیدی، یا ابن رسول الله، لا تعذبنی بالنار، أقلنی أقالک الله. قال: «قد أقلتک». فبینما نحن کذلک إذ أقبل هارون المکّی و نعله فی سبابته، فقال: السلام علیک یا ابن رسول الله، فقال له الصادق علیه السلام: «ألق النعل من یدک و اجلس فی التنور». قال: فألقى النعل من سبابته، ثم جلس فی التنور، و أقبل الإمام یحدث الخراسانی حدیث خراسان حتّى کأنه شاهد لها. ثم قال: «قم یا خراسانی، و انظر ما فی التنور». قال: فقمت إلیه فرأیته متربعاً، فخرج إلینا و سلّم علینا. فقال له الإمام علیه السلام: کم تجد بخراسان مثل هذا؟ فقلت: والله، و لا واحداً. فقال علیه السلام: «لا والله و لا واحداً، أما إنا لا نخرج فی زمان لا نجد فیه خمسه معاضدین لنا، نحن أعلم بالوقت».
9 . دلالت این روایت بر ولایت تکوینیِ امام صادق علیه السلام قابل توجه است و این سؤال جا دارد که آیا مؤلف این مطلب را در جای خود می پذیرد یا خیر؟
10 . در مقاله پیشین نوشتیم: «آنچه باعث شده افرادی نسبت به حضور امام علیه السلام در منازعات، امیدواری نشان دهند، حوادث خاص سیاسی، در کنار عقیده پیشینی شیعیان، مبنی بر حق حاکمیت امام بوده است، نه عقیده پیشینی آنان نسبت به «ضرورت قیام بی درنگ امام»، آن هم به شکلی که خودداری از این وظیفه، حیرت خیز، شوک دهنده و موجب تجدیدنظر اعتقادی در امامت گردد.
توضیح آنکه با توجه به اعتقاد شیعیان مبنی بر «تعلق حق الهی حکومت به ائمه معصومین علیهم السلام»، بسیار طبیعی بود که وقتی زمینه های اجتماعی برای تغییر حکومت فراهم می شده است، آنان ـ یا گروهی از آنان ـ امیدوار شوند تا جهت حوادث به سمتی پیش رود که منجر به حاکمیت امام گردد، اعم از اینکه این اتفاق، با دخالت مستقیم امام علیه السلام در منازعات درگیر رخ دهد یا بدون آن. به بیان دیگر، چنین دیدگاهی، اساساً ناظر به «حق حاکمیت امام» است و نه «وظیفه قیام توسط امام».
این وضعیت، کاملاً متفاوت است با آنچه مؤلف کتاب ترسیم می کند، مبنی بر این که:
این مسأله، انتظار و اعتقادی عمومی، ناظر به وظایف مقام امامت بوده است.
انتظار بدین شکل بوده که امام علیه السلام باید «در صورت فراهم شدن شرایط مناسب، بى‏درنگ به پا مى‏خاست.»
و از همه مهم تر اینکه انتظار یاد شده چنان بوده است که محقق نشدنش «موجب حیرت شیعیان» می گردید.
11 . تمیمی مغربی، دعائم الاسلام، 1/74: و عنه علیه السلام: أنه قال لقوم من شیعته: «أنتم أولو الألباب الذین ذکر الله ـ عزّوجلّ ـ فی کتابه فقال: {إِنَّما یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ}، فأبشروا فإنّکم على إحدى الحسنیین من الله، إما أن یبقیکم الله حتى تروا ما تمدون إلیه رقابکم، فیشفی الله ـ عزّوجلّ ـ صدورکم، و یذهب غیظ قلوبکم، و هو قوله ـ عزّوجلّ: {وَ یَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِینَ وَ یُذْهِبْ غَیْظَ قُلُوبِهِمْ}، و إن مضیتم قبل أن تروا ذلک مضیتم على دین الله الذی رضیه لنبیهصلی الله علیه و آله و سلم، و بعثتم على ذلک. فو الله، ما یقبل الله من العباد یوم القیامه إلا ما أنتم علیه، و ما بین أحدکم و بین أن یرى ما تقر به عینه إلا أن تبلغ نفسه إلى هذه». ثمّ أهوى بیده إلى الحلق، ثم بکى.
12 . کلینی، کافی، 8/331: ...عَنِ الْمُعَلَّى بْنِ خُنَیْسٍ، قَالَ: ذَهَبْتُ بِکِتَابِ عَبْدِ السَّلَامِ بْنِ نُعَیْمٍ وَ سَدِیرٍ وَ کُتُبِ غَیْرِ وَاحِدٍ إِلَى أَبِی عَبْدِاللهِ علیه السلام حِینَ ظَهَرَتِ الْمُسَوِّدَه قَبْلَ أَنْ یَظْهَرَ وُلْدُ الْعَبَّاسِ بِأَنَّا قَدْ قَدَّرْنَا أَنْ یَئُولَ هَذَا الْأَمْرُ إِلَیْکَ فَمَا تَرَى؟ قَالَ: فَضَرَبَ بِالْکُتُبِ الْأَرْضَ؛ ثُمَّ قَالَ: «أُفٍّ، أُفٍّ، مَا أَنَا لِهَؤُلَاءِ بِإِمَامٍ؛ أَمَا یَعْلَمُونَ أَنَّهُ إِنَّمَا یَقْتُلُ السُّفْیَانِیَّ؟! (قَدَّرْتُ‏ أَمر کذا و کذا؛ أَی نویتُه و عَقَدْتُ علیه. لسان العرب)
13 . کلینی، کافی، 2/ 242:... عَنْ سَدِیرٍ الصَّیْرَفِیِّ، قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى أَبِی عَبْدِاللهِ علیه السلام، فَقُلْتُ لَهُ: وَ اللهِ وَ اللهِ مَا یَسَعُکَ الْقُعُودُ! فَقَالَ: «وَ لِمَ یَا سَدِیرُ»؟ قُلْتُ: لِکَثْرَه مَوَالِیکَ وَ شِیعَتِکَ وَ أَنْصَارِکَ، وَ اللهِ لَوْ کَانَ لِأَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام مَا لَکَ مِنَ الشِّیعَه وَ الْأَنْصَارِ وَ الْمَوَالِی مَا طَمِعَ فِیهِ تَیْمٌ وَ لَا عَدِیٌّ. فَقَالَ: «یَا سَدِیرُ وَ کَمْ عَسَى أَنْ یَکُونُوا»؟ قُلْتُ: مِائَه أَلْفٍ. قَالَ: «مِائَه أَلْفٍ»؟ قُلْتُ: نَعَمْ، وَ مِائَتَیْ أَلْفٍ. قَالَ: «مِائَتَیْ أَلْفٍ»؟ قُلْتُ: نَعَمْ، وَ نِصْفَ الدُّنْیَا. قَالَ: فَسَکَتَ عَنِّی، ثُمَّ ... فَقَالَ: «وَاللهِ یَا سَدِیرُ، لَوْ کَانَ لِی شِیعَه بِعَدَدِ هَذِهِ الْجِدَاءِ مَا وَسِعَنِی الْقُعُودُ». ...فَعَدَدْتُهَا فَإِذَا هِیَ سَبْعَه عَشَر.
14 . کشّی، رجال الکشّی، 353... قال‏: کنت عند أبی عبدالله علیه السلام، فأتاه کتاب عبد السلام بن عبد الرحمن بن نعیم و کتاب الفیض بن المختار و سلیمان بن خالد، یخبرونه‏ أن الکوفه شاغره برجلها و أنه إن أمرهم أن یأخذوها، أخذوها، فلما قرأ کتابهم رمى به، ثم قال: «ما أنا لهؤلاء بإمام، أ ما علموا أن صاحبهم السفیانی‏»؟
15 . ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، 4/229: ... لما بلغ أبا مسلم موت إبراهیم الإمام وجه بکتبه إلى الحجاز إلى جعفر بن محمد و عبد الله بن الحسن و محمد بن علی بن الحسین، یدعو کلّ واحد منهم إلى الخلافه. فبدأ بجعفر فلما قرأ الکتاب أحرقه و قال: «هذا الجواب». فأتى عبد الله بن الحسن، فلمّا قرأ الکتاب، قال: أنا شیخ، و لکن ابنی محمداً مهدی هذه الأمه، فرکب. و أتى جعفراً، فخرج إلیه و وضع یده على عنق حماره و قال: «یا أبا محمد، ما جاء بک فی هذه الساعه»، فأخبره. فقال: «لا تفعلوا؛ فإن الأمر لم یأت بعد». فغضب عبد الله بن الحسن، و قال: لقد علمت خلاف ما تقول، و لکنه یحملک على ذلک الحسد لابنی. فقال: «لا والله، ما ذلک یحملنی و لکن هذا و إخوته و أبناءه دونک»، و ضرب بیده على ظهر أبی العباس السفاح ثم نهض ...
16 . ... أن أبا مسلم الخلال وزیر آل محمد، عرض الخلافه على الصادق علیه السلام، قبل وصول الجند إلیه، فأبى و أخبره أن إبراهیم الإمام لا یصل من الشام إلى العراق، و هذا الأمر لأخویه الأصغر، ثم الأکبر، و یبقى فی أولاد الأکبر و أن أبا مسلم بقی بلا مقصود. فلما أقبلت الرایات کتب أیضا بقوله و أخبره أن سبعین ألف مقاتل وصل إلینا فننتظر أمرک. فقال: «إن الجواب کما شافهتک». فکان الأمر کما ذکر؛ فبقی إبراهیم الإمام فی حبس مروان وخطب باسم السفاح و قرأت فی بعض التواریخ لما أتى کتاب أبی مسلم الخلال إلى الصادق علیه السلام باللیل، قرأه ثم وضعه على المصباح فحرقه، فقال له الرسول و ظن أن حرقه له تغطیه و ستر و صیانه للأمر، هل من جواب؟ قال: «الجواب ما قد رأیت».
17 . شهرستانی، الملل و النحل،1/154: ... فبعث [ابو مسلم] إلى الصادق جعفر بن محمد ـ رضی الله عنهما: إنی قد أظهرت الکلمه ودعوت الناس عن موالاه بنی أمیه إلى موالاه أهل البیت؛ فإن رغبت فیه فلا مزید علیک. فکتب إلیه الصادق ـ رضی الله عنه: «ما أنت من رجالی، ولا الزمان زمانی». فحاد أبو مسلم إلى أبی العباس عبدالله بن محمد السفاح وقلده أمر الخلافه.
18 1. نعمانی، الغیبه، 330: ح3: ... عن أبی بصیر، قال: قلت لأبی عبدالله علیه السلام: جعلت فداک، متى الفرج؟ فقال: «یا أبا بصیر، وأنت ممن یرید الدنیا من عرف هذا الأمر، فقد فرج عنه بانتظاره».
ح4: قال: سأل أبو بصیر أبا عبدالله علیه السلام: و أنا أسمع. فقال: ترانی أدرک القائم علیه السلام؟ فقال: «یا أبا بصیر ألست تعرف إمامک»؟ فقال: إی و الله، و أنت هو. وتناول یده. فقال: «والله ما تبالی یا أبا بصیر ألا تکون محتبیا بسیفک فی ظل رواق القائم علیه السلام».
ح5: عن الفضیل بن یسار، قال: سمعت أبا جعفر علیه السلام، یقول: «من مات و لیس له إمام، فمیتته میته جاهلیه، و من مات و هو عارف لإمامه لم یضرّه تقدم هذا الأمر أو تأخر، و من مات و هو عارف لإمامه کان کمن هو قائم مع القائم فی فسطاطه».
19 2. طوسی، الغیبه، 427: قال: إن لبنی فلان ملکاً مؤجلاً حتّى إذا أمنوا واطمأنوا و ظنوا أن ملکهم لا یزول صیح فیهم صیحه فلم یبق لهم راع یجمعهم و لا واع یسمعهم و ذلک قول الله عزّوجلّ {حَتَّی إِذا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَها وَ ازَّیَّنَتْ وَظَنَّ أَهْلُها أَنَّهُمْ قادِرُونَ عَلَیْها أتاها أمْرُنا لَیْلًا أَوْ نَهاراً فَجَعَلْناها حَصِیداً کَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ کَذلِکَ نُفَصِّلُ الأیاتِ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ}. قلت: جعلت فداک، هل لذلک وقت؟ قال: «لا؛ لأن علم الله غلب علم الموقتین. إن الله تعالى وعد موسى ثلاثین لیله وأتمّها بعشرلم یعلمها موسى ولم یعلمها بنوإسرائیل، فلما جاوز الوقت قالوا غرنا موسى فعبدوا العجل، ولکن إذا کثرت الحاجه والفاقه فی الناس و أنکر بعضهم بعضا فعند ذلک توقعوا أمر الله صباحا و مساء».
20 . همان، 428: و عنه عن الحسن بن محبوب عن أبی حمزه الثمالی، قال: قلت لأبی جعفر علیه السلام: إن علیاً علیه السلام کان یقول إلى السبعین بلاء، و کان یقول بعد البلاء رخاء، و قد مضت السبعون، و لم نر رخاء. فقال أبوجعفر علیه السلام: «یا ثابت، إن الله تعالى کان وقت هذا الأمر فی السبعین، فلمّا قتل الحسین علیه السلام اشتد غضب الله على أهل الأرض فأخرّه إلى أربعین ومائه سنه، فحدثناکم فأذعتم الحدیث و کشفتم قناع السر، فأخّره الله و لم یجعل له بعد ذلک عندنا وقتاً، و {یَمْحُوا اللهُ ما یَشاءُ وَیُثْبِتُ وَعِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ}». قال أبو حمزه: و قلت ذلک لأبی عبد الله علیه السلام. فقال: «قد کان ذاک».
... عن عثمان النواء، قال: سمعت أبا عبد الله علیه السلام یقول: «کان هذا الأمر فیّ، فأخره الله و یفعل بعد فی ذریّتی ما یشاء».
21 . همان، 431: عن أبی بصیر، قال: قلت له: ألهذا الأمر أمد نریح أبداننا و ننتهی إلیه؟ قال: «بلى، و لکنّکم أذعتم فزاد الله فیه».


جستجو  

کاربران حاضر  
فعلا:
4 مهمان و 0 کاربران ثبت نام شده حاضر.

شما می‌توانید از اینجا وارد سایت شده یا ثبت نام کنید.