Welcome to تراث
منوی کاربری  
ورود کاربران  




 


 برای ورود مشکل دارید؟
 ثبت نام کاربران جدید

دعوى تحریف مفهوم امامت (بهزاد حمیدیه)

(3829 مجموع کلمات موجود در متن)
(4257 بار مطالعه شده است)  نسخه چاپی

دعوى تحریف مفهوم امامت
بهزاد حمیدیه
روزنامه رسالت – قسمت 1 تا 3
برای گرفتن نسخه‌ی PDF لطفاً اینجا را کلیک کنید




قسمت اول
اشاره: در ماه محرم سال جارى قمری، دکتر محسن کدیور به ایراد سخنرانى در مورد «مسائل معرفتى اسلام حسینی» پرداختند و طى آن، نظراتشان را درباره امامت مطرح ساختند.(1) ایشان با اشاره به چند بعدى بودن قیام امام حسین علیه‌السلام، یک بعد آن را ظلم ستیزى و یک بعد دیگر آن را دین‌خواهى و اصلاح مذهبى دانسته‌اند. ایشان در رابطه با بعد اخیرالذکر، به مفهومى اشاره کرده‌اند که به اعتقاد ایشان «در طول زمان، دچار تحول جدى شده است» و آن، مفهوم «امامت» است. جناب دکتر کدیور، وظیفه خود دانسته‌اند که به تاسى از هدف قیام کربلا، به اصلاح دینى دست زده و مفهوم امامت را براى همگان واضح ساخته، انحرافات را برملا سازند! ایشان در جایى از سخنرانى خود تصریح مى‌کنند که اصلاح مفهوم امامت، «همان اهمیتى دارد که امام حسین(ع) به خاطر آن قیام کرد و برخاست»! بنابر این جناب دکتر کدیور، با این سخنرانى خویش، کار سترگ و مهمى در حد اهمیت قیام امام حسین علیه‌السلام انجام داده‌اند!
مفهوم امامت در شیعه اثنى عشرى بسیار مهم است، به گونه‌اى که یکى از اصول دین شمرده مى‌شود و جدا کننده این مذهب از مذاهب اهل سنت است. از آنجا که دکتر کدیور، امامت را به گونه‌اى متمایز و مخالف با مفهوم رایج مطرح ساخته‌‌اند، لازم است به بررسى و نقد تک تک نکات مندرج در سخنرانى ایشان بپردازم و لذا نوشتار حاضر، قدرى مفصل خواهد شد(13 قسمت.)
تحلیل نکته مرکزى دکتر کدیور
جناب دکتر کدیور، تحول نادرستى را که در مفهوم امامت در طول تاریخ صورت گرفته عبارت مى‌دانند از تغلیظ و برجسته شدن بخشى و تضعیف بخشى دیگر؛ آنچه غلیظ شده است، نوعى تقدیس در حوزه امامت است؛ حال آنکه در قرون اولیه اثر کمترى از آن یافت مى‌شود.» در تفصیل بیشتر مطلب، مشخص مى‌شود که تقدیس مورد نظر دکتر کدیور، چهار عنصر است که مفهوم امامت در علم کلام را مى‌سازند: «عصمت، علم غیب، نصب‌الهى و نص از جناب پیامبر.» این چهار نکته به اعتقاد دکتر کدیور توسط متکلمین از حدود قرن سوم و چهارم به بعد گفته شده‌اند و رفته رفته گسترده‌تر و فربه‌تر شده‌اند.
انتقادات: اندک آشنایى با علم کلام اسلامی، برملا مى‌سازد که دکتر کدیور، با ارتکاب مغالطه منطقى «کنه و وجه»، مفهوم امامت را دگرگونه گزارش مى‌فرمایند. ایشان مستحضرند که مفهوم متداول امامت در کلام عبارت است از: «رئاسه عامه فى‌الدین و الدنیا.» عین یا قریب این تعریف را از میان شیعیان به عنوان مثال سید مرتضى در الحدود و الحقایق، شیخ طوسى در کتب مختلفش، خواجه نصیر طوسى در مثلا الفصول النصیریه، ابن میثم بحرانى در قواعدالمرام، علامه حلى مثلا در نهج‌المسترشدین، فاضل مقداد سیورى مثلا در اللوامع الالهیه، عبدالرزاق لاهیجى در گوهر مراد، طبرسى نورى در کفایه‌الموحدین و میرزا احمد آشتیانى در لواقح الحقایق آورده‌اند. از میان اهل سنت معتزلی، قاضى عبدالجبار در شرح الاصول الخمسه تعریفى دارد که تقریبا به همین معنا بازگشت مى‌کند. اشاعره‌اى همچون ماوردى در الاحکام‌السلطانیه، تفتازانى در شرح مقاصد و میرسید شریف جرجانى در تعریفات نیز همین تعریف را پذیرفته‌اند.(2) در تعریف مورد اشاره هیچ جایى براى چهار عنصر مورد اشاره دکتر کدیور یعنى «عصمت، علم غیب، نصب الهى و نص از جانب پیامبر» قرار داده نشده است و این امور، جزو عرضیات امامت محسوب مى‌شوند نه ذاتیات آن. به عبارت دیگر، عصمت و علم غیب و نصب الهی، مقوم مفهومى امامت در کلام اسلامى محسوب نشده‌اند (نه در دوران اولیه شکل‌گیرى علم کلام و نه حتى در کلام امروز) در نتیجه، شالوده بحث جناب دکتر کدیور در صورتى که مبتنى بر شیفت عناصرى از عرضیات به ذاتیات امامت باشد، سراسر ناصحیح خواهد بود و در صورتى که مبتنى بر نوعى تغییر تاکید گذارى بر این یا آن عرضى باشد، هر چند قابل تامل، اما کم اهمیت خواهد شد. در قالب تمثیل، اگر مفهوم «نماز» از فعل مشهور مثلا مراقبه و مدیتیشن و مانند آن تغییر کند، تحولى کاملا معتنابه و تحریفى آشکار خواهد بود، زیرا ذاتیات نماز (از رکوع و سجود و دیگر افعال و اذکار خاص) تغییر یافته‌اند، اما اگر در میان عرضیات نماز، یک زمان بر تعقیبات آن تاکید مى‌شده و در دیگر زمان بر مقدمات آن از وضو و طهارت بدن و ... یا یک زمان، بر کدهاى اخلاق مندرج در ارکان و اجزاى نماز و زمانى دیگر بر باطن عرفانى آن تاکید مى‌شده و یا در زمانى بر جماعت خواندن آن و در زمانى دیگر بر تجمیع حواس و مدارک در نماز تاکید مى‌شده است، هر چند بحثى تاریخى در این باب مى‌توان نمود، اما ثمره چندان مهمى بر آن مترتب نمى‌شود، چه اینکه ذاتیات نماز مورد اشتراک همگان بوده و اختلافى در کار نبوده است.
بحث در تحولات مربوط به عرضیات، دریک جا اهمیت مى‌یابد و آن جایى است که حذف برخى عرضیات لازم و داخل کردن بعضى عناصر اجنبى در عرضیات مطرح باشد که البته جناب دکتر کدیور صریحا چنین امرى را موضوع سخن خویش نشمرده‌اند زیرا یک جا گفته‌اند: «اصل علم غیب [ائمه]، محور بحث من نیست. شرط بودن آن، محور سخن است»، یعنى ایشان در مورد اهمیت زیاد یافتن علم غیب تا آنجا که به شرطیت آن براى امامت تبدیل شده است به بحث پرداخته‌اند نه اصل وجود و ثبوت علم غیب یا عدم ثبوت آن براى ائمه.
شرطیت علم غیب براى امامت، امرى متاخر است و بر اثر تفخیم و تاکید زیاد این عنصر توسط متکلمین قرون چهارم به بعد وارد معارف مذهب شده است. به عبارت ساده‌تر، اگر سخن دکتر کدیور، آن بود که علم غیب، عصمت و نص الهی، عناصرى هستند که در اصل شریعت اسلامى به عنوان صفات امام طرح نشده‌اند و بعدها بر اثر جعل و تحریف، وارد دین شده‌اند، آنگاه سخن ایشان بسیار مهم و قابل توجه مى‌بود، اما سخن ایشان این است که علم غیب و عصمت، در سده‌هاى اول و دوم، از صفات امام دانسته مى‌شده و در قرون بعد تاکید بیشترى بر آن شده است، این سخن چندان مهم نیست و این امر کاملا مربوط به تحولات فرنگى و تکامل سطح دانش الهیاتى و نهایتا امرى طبیعى تواند بود.
نکته دیگر، آنکه جناب دکتر کدیور، ظاهرا دلیل خاصى بر انتخاب این چهار عنصر و نه عناصرى دیگر همچون قرابت با نبى اکرم(ص) یا علم لدنى ندارند؛ جز ترجیح بلامرجع! به علاوه، عنصر چهارم مورد اشاره دکتر کدیور، «نص از جانب پیامبر»، در کلام اسلامی، عنصرى متمایز و مجزا از نصب الهى نبوده و نیست. همچنین به نظر مى‌رسد جناب دکتر کدیور، دو عنصر عصمت و نصب الهى را در ادامه بحثشان فراموش کرده و تنها به «علم غیب» پرداخته و سعى کرده‌اند با قرائن تاریخى نشان دهند این مفهوم و مفاهیم فرابشرى از این دست (خوارق عادات و کرامات)، در آغاز، نزد شیعیان اصیل مطرح نبوده‌اند و متکلمان متاخر‌تر، با کمک اکاذیب و روایات جعلی، آنها را ایجاد یا تفخیم کرده‌اند!
نصب الهى و عصمت، هیچ گاه مورد تردید یا نفى شیعه اثنى عشرى از آغاز تا به امروز نبوده است و بزرگترین دلیل بر این امر، انحصار ائمه در 12 شخصیت نه بیشتر و نه کمتر در نزد همه شیعیان دوازده امامى است. جناب دکتر کدیور ظاهرا بدون توجه به پیامدهاى تئوریک سخنان خود (که نفى انحصار مزبور، از آن جمله است) بدان گرویده‌اند که عناصر مفهومى امام بر هر انسان دیگرى نیز قابل تطبیق است! دلایل ایشان را در شماره بعد بررسى مى‌کنیم.

پاورقى‌ها:
1-روزنامه شرق، شماره‌هاى 713 و 714، یک‌شنبه و دوشنبه 15 و 14/12/1384، ص18 . عبارات منقول از دکتر کدیور در این نوشتار، همگى از این منبع مى‌باشند.
2-رجوع کنید به: مقاله امامت، روش شناختى و چیستی، احد فرامرز قراملکی، در مجله تخصصى دانشگاه علوم اسلامى رضوی، شماره 3 (بهار 1381)، ص 135 به بعد.


قسمت دوم
بیان شد که دکتر محسن کدیور در سخنرانى ماه محرم خویش، با موضوع “مسائل معرفتى اسلام حسینی”، مدعى آن شده‌اند که مفهوم امامت از صدر اسلام تاکنون دچار تحریفات جدى شده است و باید این تحریفات را زدود.(1) امامت، به اعتقاد دکتر کدیور، در اصل با شاخص‌‌هایى “ناظر به هدایت به راه خدا، اقامه دین و حقوق مردم”، معرفى مى‌شد و تاکید ائمه بر “نوعى افضلیت علمی، بصیرت، تهذیب، پاکى نفس و عقل درایتى در مقابل عقل روایتی” بوده است، اما به مرور از قرن سوم و چهارم به بعد، دچار خصوصیت تقدیسى “عصمت، علم غیب، نصب الهى و نص از جانب پیامبر”، اهمیت و تاکید یافته، شرط امامت شدند. مهم دراین میان آن است که ادله ایشان را بنگریم.
بررسى ادله دکتر کدیور
جناب دکتر محسن کدیور، با رجوع به نخستین دوران ظهور مفهوم امامت و برداشتى که در آن زمان از مفهوم مزبور وجود داشته است تلاش نموده‌اند از این طریق که شاید بتوان آن را متد پدیدار شناسانه دانست، مفهوم امامت را تنقیح نمایند. ایشان مى‌گویند: “این مفاهیم [ عصمت، نصب الهی، نص پیامبر و علم غیب] در قرون اولیه از زبان امامان کمتر گفته شده است و شیعیان اصیل از قبیل سلمان، ابوذر، مقداد، عمار، کمیل، مالک اشتر، ابوبصیر، زراره و محمد بن مسلم و ... آنان را این گونه که متکلمان رسمى معرفى مى‌کنند نشناخته بودند”.
اولا باید دقت داشت که قید “کمتر” اشاره بدان دارد که مفاهیم مزبور از زبان ائمه علیهم‌السلام به عنوان صفات امام معرفى شده بودند، هر چند کمتر از خصوصیاتى که دکتر کدیور ذکر کرده‌اند و این غیر از آن نتیجه‌اى است که ایشان به دنبال آن هستند و شرح و نقد آن بعدا خواهد آمد. ثانیا براى اثبات این ادعا، جناب دکتر کدیور نیاز بدان دارند که درصد مجموع روایاتى که از چهار خصوصیت عصمت و ... سخن مى‌گویند را مشخص نموده و آن را با درصد روایاتى که امام را به “هدایت به راه خدا، اقامه دین و حقوق مردم، افضلیت علمی، بصیرت، تهذیب، پاکى نفس و عقل درایتى در مقابل عقل روایتی” معرفى مى‌کنند، مقایسه نمایند. دو نکته حائز اهمیت در اینجا قابل اشاره است: یکى آنکه روایات دسته دوم تعارض با روایات دسته اول ندارند، چرا که پاکى نفس، نافى عصمت یا افضلیت علمی، نافى علم غیب نیست، مگر آنکه در روایات دسته دوم، تصریح بدان شده باشد که عصمت و علم غیب و نصب الهی، شرط امامت نبوده و صرف افضلیت علمى و مانند آن شرط امامت است. جناب دکتر کدیور چنانکه بعد از این بیان خواهیم کرد، به کلام امیرالمومنین علیه‌السلام در خطبه شقشقیه اشاره کرده‌اند که در آنجا ایشان خود را تحت عنوان “علماء” و یکى از آنان گنجانده‌اند، اما پر واضح است که این بیان، به عدم برخوردارى امام از عصمت و علم غیب یا حتى عدم اهمیت و شرطیت این امور براى امام، اشارت ندارد، کما اینکه عبد بودن پیامبران و بیان “انى عبدالله” (سوره مریم/ 30 )، نافى اهمیت خصوصیات و ویژگى‌هاى فراانسانى نظیر “و سخرنا مع داوود الجبال یسبحن و الطیر” و “لسلیمان الریح عاصفه تجرى بامره” (سوره انبیاء / 79 و 81) نیست. دومین نکته آن است که آیات قرآنی، نظیر آیه تطهیر که به عصمت ائمه اشاره مى‌کند، آیه ولایت که حاکى از لازم الاتباع بودن فرامین ائمه است و نیز احادیث مشهور و متداول صدر اسلام همچون حدیث ثقلین که متفق فریقین است، حدیث غدیر که بر نصب الهى امیرالمومنین علیه‌السلام دلالت دارد و نیز احادیث دال بر حصر ائمه در 12 فرد، همه و همه مى‌رسانند که درک شیعیان اصیلى نظیر سلمان و مالک اشتر از امامت، فاقد عناصر عصمت، نصب الهى و مانند آن نبوده است و در نظر آنان، این عناصر، شرط امامت بوده‌اند نه اوصافى احیانا کم رنگ و بى‌اهمیت و حاشیه‌ای. شیخ مفید، در نیمه دوم قرن چهارم، عصمت ائمه علیهم‌السلام را مورد اتفاق همه امامیه جز تعدادى بسیار اندک مى‌شمارد: “ان الائمه القائمین مقام الانبیا فى تنفیذ الاحکام و اقامه الحدود و حفظ‌الشرایع و تادیب الانام معصومون کعصمه الانبیاء ... و على هذا مذهب سائر الامامیه الا من شذمنهم”.(2) در این عبارت روشن مى‌شود که معنایى کاملا ویژه از “امام” در نظر امامیه بوده است (تنفیذالاحکام و ...) که جز با نص الهى و عصمت قابل جمع نبوده است. به عبارت دیگر، خصوصیاتى نظیر نص الهى و عصمت جزو عرضیات لازم امامت در نظر امامیه بوده است، چه اینکه امام با تعریف فوق (خصوصا با ویژگى حفظ شریعت)، نمى‌تواند با نظر مردم که خود از علم تام نسبت به شریعت برخوردار نیستند تعیین شود و نیز امام بدون عصمت، نمى‌تواند حافظ شریعت باشد.
چگونه مى‌توان پذیرفت که امامیه، در دو سده اول اسلام، امام را به نص و عصمت نمى‌شناخته‌اند و سپس در تحولى شگرف و سریع، همه آنان تغییر عقیده داده‌اند و حدود صد و پنجاه سال بعد (یعنى در نیمه دوم قرن چهارم) شیخ مفید از نظریه آنان (امامیان سده اول و دوم)، حتى اطلاع و خبرى هم نداشته است و دعوى اجماع امامیه در عصمت ائمه نموده است؟!
ثالثا جناب محسن کدیور، باید با ذکر مستند کلماتى از سلمان، ابوذر و ...، نوع درک آنان از امام را تبیین کنند و نقاط اختلاف آن درک خاص با درک متکلمان را مشخص سازند. جالب آن است که جناب محسن کدیور، خود، به عدم دسترسى به آثار به جاى مانده از قرن اول و دوم اشاره کرده‌اند: “متاسفانه اکثر یا تمام کتاب‌هایى که ما در دست داریم مربوط به بعد از سیطره این جریان است از قرن اول و دوم، تقریبا مکتوبى به جا نمانده است”، حال از ایشان باید پرسید که چگونه به قطعیت درباره درک خاص و متفاوت سلمان و ابوذر دست یافته‌اند؟!
“دلیل گونه” دیگر جناب دکتر کدیور در اثبات تحول تحریفى مفهوم امامت، استناد به سخنان خود ائمه علیهم‌السلام است. ایشان مى‌گویند: “تاکید امام على و متون معتبر باقى مانده از امامان، همواره بر بشرى بودن آنها است... اما یاد نداریم که سیدالشهدا امام على و دیگر ائمه براى معرفى خود بر جنبه‌هاى فرابشری، استناد کنند. کافى است به نهج‌البلاغه، خطبه‌هاى امام حسین، ادعیه صحیفه سجادیه و سایر متون معتبر دینى مراجعه کنید.”
ایشان یاد ندارند، لذا شایسته است به یادشان آورده شود که در خطبه 189 نهج‌البلاغه که ایشان نیز آن را متن معتبر دینى مى‌شمارند. با عبارت زیر مواجهیم: “سلونى قبل ان تفقدونى فانا بطرق السماء اعلم منى بطرق الارض”. آیا چنین خصوصیتی، فرابشرى نبوده، موجب تحیر و محط انکار عقلانیت مدرن نیست!؟ به نظر مى‌رسد تلاش بلیغ جناب دکتر کدیور در پاک کردن شریعت و مبحث امامت از خصوصیات به اصطلاح “فرابشری” که عقل مدرن از پذیرش آنها اباء دارد و احیانا خرافه‌اشان مى‌خواند به جایى نمى‌رسد و ثمره‌اى به دست نمى‌دهد.
قلت کمى نصوص دال بر خصوصیات چهار گانه مورد اشاره دکتر کدیور در نهج‌البلاغه و صحیفه مبارکه سجادیه، قابل انکار نیست، اما از یک سوى سخنان مبارک امیرالمومنین و دیگر ائمه علیهم‌السلام بسیار بیش از این دو کتاب، در منابع دیگر جمع‌آورى شده است و از سوى دیگر، چرا جهات سیاسى (خفقان شدید علیه تشیع و ائمه علیهم‌السلام)، فرهنگى (ضعف فکرى مردم زمان از درک حقیقت عالیه امام و نیز غلبه تفکر اهل عامه در جامعه) و جهات دیگر تاریخى را مد نظر نگرفته (خصوصا با این موید که هر چه به ائمه متاخرتر خصوصا امامین باقر و صادق و ائمه بعدى علیهم‌السلام نزدیک مى‌شویم با کمیت بیشترى از نصوص مربوط به خصوصیات به اصطلاح فرابشرى ائمه مواجه مى‌شویم و این مى‌تواند نشان از تعلیم تدریجى حقیقت “امام” به شیعیان داشته باشد)، علت، بى‌اهمیتى خصوصیات مزبور در نزد ائمه علیهم‌السلام قلمداد مى‌شود؟!
به راستى جاى این پرسش منطقا هست که اگر صفات به اصطلاح فرابشرى مزبور براى ائمه ثابتند، اهمیت و جایگاه آن صفات را مى‌توان صرفا با کمیت ذکر آنها در روایات ائمه تعیین نمود؟!

پاورقى‌ها:
1-روزنامه شرق، شماره‌هاى 713 و 714، یک‌شنبه و دوشنبه 15 و 14/12/1384، ص 18
2-شیخ مفید، / اوائل فى المذاهب والمختارات، انتشارات دانشگاه تهران، 1372، ص 19  


قسمت سوم
پیشتر از جناب دکتر کدیور نقل شد که: “یاد نداریم که سیدالشهداء امام على و دیگر ائمه براى معرفى خود بر جنبه‌هاى فرابشری، استناد کنند”.(1)
انتقادات وارد بر این عبارت علاوه بر آنچه پیشتر بیان شد، شامل انتقادى بر وصف “فرابشری” نیز مى‌شود. جناب دکتر کدیور باید روشن سازند که چرا به عصمت، نص الهی، علم غیب و مانند آن، “جنبه‌هاى فرابشری” اطلاق کرده‌اند. تمایز میان جنبه‌هاى بشرى و فرابشرى چیست؟ پاسخ سوال مزبور، متوقف بر موضع مجیب در انسان‌شناسى است. اگر انسان “وجود و کون جامع” تلقى شود که به خلاف ملک و حیوانات مى‌تواند سیر نزولى یا صعودى داشته، از حیوان پست‌تر یا از ملک هم پران شود، آنگاه چه تعجبى از اوصاف یاد شده و چه جاى راندن اوصاف مذکور به ناکجاآباد “فرابشری”؟!
دکتر محسن کدیور، اگر امام را انسان کامل و داراى برترین صفات انسانى مى‌دانند، به ناچار باید نافى آن باشند که کمال انسان در عصمت، هم سخنى با ملک، علم بر خفیات امور، نصب خاص الهى براى حفظ شریعت و مانند آن است و لذا صفات مزبور را “فرابشری” خوانده، وصف حتمى امام نشمارند و اگر امام را انسان کامل نمى‌شمارند، آنگاه تصویر و تعریف ایشان از امامت کاملا متفاوت با آن چیزى است که امامیه از صدر اسلام تاکنون از واژه و اصطلاح “امام” در عبارت “ائمه اثنى عشر” مى‌فهمند. به نظر مى‌رسد جناب دکتر کدیور هنوز جمع‌بندى دقیقى از معناى امامت نزد خود ندارند؛ در برخى عباراتشان به معناى شیعى امامت و در برخى عبارات به معنایى متفاوت نزدیک مى‌شوند. مثلا یکجا گفته‌اند: “در قرون اولیه و در متن معتبر ما، نکات متفاوتى به عنوان شاخص امامت بیان شده است که نوعا ناظر به هدایت به راه خدا، اقامه دین و حقوق مردم است” و در جایى دیگر از افضلیت علمی، تهذیب نفس و عقل به عنوان شاخصه‌هاى امام سخن گفته‌اند. اگر عنصر “اقامه دین” را کنار بگذاریم، بقیه اوصاف بر معناى لغوى امام (رهبر و پیشواى جامعه)، قابل اطلاق است. در نتیجه گویی، دکتر محسن کدیور مى‌‌خواهند بگویند رهبر جامعه باید کسى باشد که بتواند حقوق مردم را استیفا کند و عالم و .... باشد، اما نیاز نیست از سوى خدا منصوب باشد یا اوصافى که فرابشرى است (و انسان بما هو انسان نمى‌تواند بدان دست یابد) همچون علم غیب و عصمت را دارا باشد، هر چند برخى مصادیق امام، یعنى 12 فرد خاص، احیانا داراى عصمت بوده‌اند (نه به جهت امامتشان) و لذا هر کس دیگرى نیز مى‌تواند امام شود!
اما در مورد صفت اقامه دین که جناب دکتر کدیور آن را به عنوان یکى از شاخصه‌هاى امامت آورده‌اند، باید پرسید آیا این صفت مى‌تواند بدون عصمت محقق شود؟! چگونه کسى که خود در معرض خطا و لغزش است مى‌تواند ملاک و معیار دین الهى قرار گرفته، آن را اقامه کند؟! و اگر عصمت، شرط اقامه دین شد، آنگاه به چه طریق جز نصب الهى که واقف بر خفایاى ضمایر است مى‌توان به عصمت کسى پى برد؟
این همان ابهام عمیقى است که مى‌توان در اندیشه جناب دکتر کدیور جست؛ ابهام در مفهوم امامت. ایشان خود به درستى و وضوح، معنایى اصطلاحى از امامت را نزد خود تنقیح نکرده‌اند. برخى شاخصه‌هاى ایشان براى امامت، معنى لغوى امام یعنى پیشواى جامعه را به ذهن مى‌آورد و برخى شاخصه‌هاى ایشان، همان معنى مصطلح شیعى را که تنها در 12 نفر، علیهم‌السلام، سراغ داریم. حال باید پرسید ایشان که فاقد معنایى روشن و منقح از امامتند چگونه مى‌خواهند براى دیگران، از “تحریفات” این مفهوم در تاریخ و معناى اصیل آن سخنى بگویند و الفاقد للشى لایعطى الشی؟!
حال به دلایل دیگر ایشان جهت اثبات تحریف‌آمیز بودن مفهوم امروزین امامت نزد شیعه مى‌پردازیم.
دکتر محسن کدیور مى‌گویند: “در خطبه سوم نهج‌البلاغه، امام سوگند یاد مى‌کند: اما والذى فلق الحبه و برا النسمه، لولا حضور الحاضر و قیام الحجه بوجود الناصر و ما اخذ الله على العلماء ان لا یقاروا على کظه ظالم و لاسغب مظلوم لالقیت حبلها على غاربها ... و قیام الحجه بوجود الناصر یعنى شما مردم که حجت را بر من على تمام کردید و 25 سال سکوت مرا شکستید، مرا از کنج خانه به مسند امامت و خلافت نشاندید، مهمتر از آن، و ما اخذ الله على العلما. علی، خود را در این عبارت شریف، علما خطاب مى‌کند. ایهاالمتکلمون آنچه خدا از علما پیمان گرفته است... اما على در نهج‌البلاغه به جاى اینکه خود را به علم غیب معرفى کند، یعنى آنچه متکلمان گفته‌اند، از پیمان خدا با عالمان سخن مى‌گوید و به نظر ما اعلم علما، خود او است ... علی، خود را عالم نامید، دیگران هم مى‌توانند عالم باشند، اما على به خاطر همنشینى بیشترش با پیامبر، تهذیب نفس بیشترش و اینکه توانسته است اصول دین و معارف مذهب را بیش از دیگران در خود متجلى کند، اعلم است... به هر حال، اصل علم غیب ایشان محور بحث من نیست، شرط بودن آن محور سخن است دقت کنید.” نکته محورى این عبارات، آن است که در تعیین امام، نصب‌ الهى در کار نیست و نصب امام توسط راى مردم صورت مى‌گیرد. حال حق چند پرسش براى خواننده محفوظ است:
1-”لولا حضور الحاضر...” چگونه با ابتداى همین خطبه قابل جمع است؟ در ابتداى خطبه آن حضرت مى‌فرمایند: “... و انه لیعل‌مان محلى منها محل القطب من الرحی، ینحدر عنى السیل و لا یرقى الى الطیر”، جایگاه من نسبت به خلافت، همچون محور سنگ آسیاب است... آیا به نظر نمى‌رسد که جمع دو عبارت به تمایز مقبولیت از مشروعیت باشد؟ آیا نه آن است که به نصب الهى در واقعه غدیر، حاکمیت آن حضرت، مشروعیت یافته بود و با حضور مردم، مقبولیت نیز بدان اضافه گردید؟
2-محتواى واقعه غدیر خم، بنابر نظریه شما چه خواهد بود؟ آیا ولایت نصبى الهى در “من کنت مولاه فهذا على مولاه”، حب و رفاقت و مانند آن است یا ولایت تام سیاسى - دینی؟
3-قصه “اعلمیت” که براى على علیه‌السلام مطرح فرموده‌اید چه جایگاهى در بحث امامت دارد؟ آیا شرط آن است یا خیر؟ اگر چنانکه از عبارات فوق‌الذکر بر مى‌آید شرط آن باشد، آنگاه نصب مردمى چه جایگاهى خواهد داشت؟ آیا اگر شخص غیر اعلم با پشتوانه راى مردمى به خلافت رسید، “امام” خواهد بود و اگر شخص اعلم، فاقد راى مردمى بود، “امام” نیست؟ اگر چنین است، به روشنى مطرح فرمایید که خلیفه اول که با بیعت صورى مردم به خلافت رسید، بنابر نظر شما “امام” خوانده تواند شد یا خیر؟! همچنین ائمه بعدى که فاقد راى مردمى بودند، آیا امام نبودند؟!
4-آیا عبارت مشهور منطقى “اثبات چیزی، نفى ماعدا نمى‌کند” را قبول ندارید؟! اگر بدان معترفید، چگونه از این که على علیه‌السلام، خویش را تحت عنوان “علماء” گنجانده‌اند، نتیجه مى‌گیرید که چیزى فراتر از علم عادى و عرفی، در امامت شرط نیست؟! از این گذشته، به چه دلیل، علماء را به معنى عرفى و عادى گرفته و آن را به علماى خاصى که علم غیب دارند ترجمه نمى‌کنید؟! در واقع، همان گونه که علما در آیه “انما یخشى الله من عباده العلماء” به معنى عالمان خاص است که به علم حقیقى دست یافته‌اند (به این قرینه که مشاهده مى‌شود علماى فراوانى در علوم طبیعی، ریاضى و انسانى هستند که خشیت ندارند)، مى‌توان علماء در “مااخذ الله على العلماء...” را نیز علماى حقیقى که به برترین علوم و علم غیب دست یافته‌اند ترجمه کرد.
5-آیا در بحث روش شناختى معتقدید مى‌توان به طریق استدلال ماتقدم در مورد قضایاى تاریخى قضاوت کرد؟! دست بردن به عبارت مزبور از نهج‌البلاغه که مثل و مانند بسیارى ندارد (علاوه بر آنکه اشکالات فوق‌الذکر نیز بر دلالت آن وارد است) و کنار نهادن روایات بسیار که ناقض فرضیه شما هستند، معنایى جز استدلال ماتقدم ندارد؛ هر آن روایتى که نظریه از پیش طراحى شده مرا ساپورت کند، به لحاظ تاریخى موثق و هر آن روایتى که ناقض آن باشد ناموثق و جعل جاعلان غالى است (و در این میان، نیازى به تحقیق رجالى و تاریخى نیز نیست!)

پاورقی:
1-این عبارت و عبارات دیگر منقول از ایشان مندرج است در: روزنامه شرق، شماره‌هاى 713 و 714، یک‌شنبه و دوشنبه 15 و 14/12/1384، ص 18


جستجو  

کاربران حاضر  
فعلا:
6 مهمان و 0 کاربران ثبت نام شده حاضر.

شما می‌توانید از اینجا وارد سایت شده یا ثبت نام کنید.